تجربیات سفر یک دختر آلمانی به تهران؛از خواستگاری در تاکسی تا هیتلر!

تجربیات سفر یک دختر آلمانی به تهران؛از خواستگاری در تاکسی تا هیتلر! ورونیکا اشمیت متولد سال ۱۹۷۹، در رشته ایران& ;شناسی و اسلام& ;شناسی در دانشگاه بامبرگ تحصیل کرده است. او که به فارسی تسلط دارد، مدتی در ایران اقامت داشته و این متن برگرفته از تجربه تاکسی
تاکسی, آلمانی, minus, راننده, بیشتر, آلمان, ایران, خیابان, اینجا, دارند, ماشین, دیگری, خارجی, اتفاقی, فهمیدم, آریایی, همدیگر, بروید, بسیار, زندگی

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29856
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: AllaRobrt
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» مطالب خواندنی » تجربیات سفر یک دختر آلمانی به تهران؛از خواستگاری در تاکسی تا هیتلر!
دانلود بازی با لینک مستقیم

تجربیات سفر یک <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=women" title="بخش زنان">دختر</a> آلمانی به تهران؛از خواستگاری در تاکسی تا هیتلر!

ورونیکا اشمیت متولد سال ۱۹۷۹، در رشته ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی در دانشگاه بامبرگ تحصیل کرده است. او که به فارسی تسلط دارد، مدتی در ایران اقامت داشته و این متن برگرفته از تجربه تاکسی سوار شدن‌ در این کشور است.
از ایران چه دیدی؟ از عاشق شدنم با شهر یزد و شهر زیبای شیراز و برف عمیق کوهستان بگذریم...راستش را بگویم بیشتر وقت این جا یا آن جای ایران، وسط ترافیک سوار تاکسی بودم. هر روز حداقل دو ساعت رفت و دو ساعت برگشت از یوسف‌آباد تا شمیران؛ راهی که جمعه‌ها صبح زود، به مقصد هوای آزاد دربند در طول پنج دقیقه می پرید.
اولین بار که با تاکسی رفتم هنوز یادم است. کناره خیابان یوسف آباد ایستاده بودم که یک ماشین بعد از دیگری ازم گذشت. اصلا نمی‌دانستم چه کار کنم و از کجا بفهمم کدام ماشین تاکسی است، کدام نیست. آخرش رسیدم به موسسه. بعد ثبت نام، مشکل دومی پیش آمد. باید از خیابان ولی‌عصر می‌گذشتم تا به خانه برگردم. چه ترافیکی بود. ترسم گرفت.

نگاه کردم مردم تهران چطور از این شلوغی سالم به سمت روبرو می‌رسند. آخرش خودم را سپردم به خدا و با دیگران آرام آرام یک خط بعد از دیگری از خیابان گذشتیم. (بعدا در آلمان سعی کردم. اگر بخواهید یک راننده‌ی آلمانی را بترسانید همین کار را بکنید. به فکر این‌که گم شدید، ترمز می‌کند و به شما با دست اشاره می‌کند که جلو بروید)
آن طرف خیابان به سمت پایین سوار ماشینی شدم و بعد چند متر، فهمیدم که تاکسی نیست و از آقا خواستم مرا پیاده کند. خوشبختانه قصد بدی نداشت.
از وقتی که یاد گرفته بودم و دیگر سوار ماشین‌های نامناسب نشدم، از تاکسی سواری خیلی خوشم آمد. جای دیگری نیست که با آدم‌های ‌ناآشنا و متفاوت آنقدر وقت بگذرانید. با لهجه‌های متفاوت آشنا می‌شوید و خیلی وقت‌ها هم امکان است با دیگران در مورد هر چیزی حرف بزنی. راننده‌های تاکسی هم از هر شغلی هستند که خودش جالب است.
در تاکسی با موسیقی محبوب ایران و یا با برنامه‌ی رادیو آشنا می‌شوید، با نظرهای اجتماعی یا با مشکلاتی که مردم را مشغول می‌کنند. در تاکسی عاشقان به هم دست می دهند [دست همدیگر را می‌گیرند] مردم با هم می‌جنگند و یا آرام صحبت می‌کنند، درس می‌خوانند، افطار می‌کنند. در تاکسی از خارجی می‌پرسند که چرا آمده ایران؟

− آلمان که کشور خوبی است، پس اینجا چه کار می‌کنید؟ ازدواج کردید؟ بچه دارید؟ مسیحی هستید؟ می‌توانید باهام فرانسه حرف بزنید؟ باید با پسرم آشنا بشوید...خیلی پسر...
− می‌بخشید قصد ازدواج ندارم.

و یاد می‌گیری مردم در مورد کشور خودت یعنی آلمان، چه فکر می‌کنند و یا چه فکرهایی دارند.
به نظر من بیشتر ایرانیان در مورد فوتبال آلمان بیشتر از خودم خبر دارند. بعضی هم فلسفه‌ی آلمان را می‌خوانند که من تا حالا صبرش را نداشته‌ام. برای من جالب بود که تعداد زیادی از دانشجویان آلمانی یاد می‌گیرند و دوست دارند در آلمان درس بخوانند. (فکر کرده بودم کشورهای انگلیسی زبان را ترجیح بدهند.)
گوته معروفه... (و به شعر کلا خیلی بیشتر از ما آلمانی‌ها اهمیت می‌دهند. در اینجا شعر چیزی‌است که بیشتر مردم سالها پیش در مدرسه خوانده‌اند)
هیتلر همینطور (که بعضی از مردم ازم خواستند از آریایی بودنم افتخار کنم. بهشان توضیح دادم که ما اصلا آریایی نیستیم و این‌که شدیدا با ایدیولوژی نژادپرست نازی‌ها مخالفم.)

فهمیدم که سریال‌های غربی، زن غربی را طوری نشان می‌دهند که با زندگی من بسیار فرق می‌کند. روزی راننده‌ تاکسی ازم پرسید دوست دخترش بشوم. گفتم نخیر. گفت خب برای شما غربی‌ها که فرقی نمیکنه...چرا برای من و اطرافیانم حتما "معمولی" نیست هر روز با یکی دیگه دوست باشیم.
اتفاقی که مرا عمیقا تحت تاثیر قرار داد. یک روز در میدان تجریش سوار تاکسی شدم. راننده داشتند روزنامه می‌خواندند، خودم هم نشستم عقب، منتظر چهار نفر دیگر ماندیم. ناگاه ازم پرسیدند کجایی هستم:
− آلمانی
− ...همه آلمانی‌ها نژادپرستند.
سکوت. بعد چند لحظه آرام ازشان می‌پرسم که چرا...
− می‌دانید، رفته بودیم اردوی ورزشی بین‌المللی که آلمانی‌ها آمدند و روی آینه‌ی من نوشتند "خارجی‌ها بیرون بروید". روی آینه علامت نازی‌ها را کشیده بودند.
می‌فهمم از این اتفاق توهین آمیز بسیار ناراحت شده‌اند و خودم خیلی ناراحتم که این تنها فکریست که در مورد کشور خودم یادشان مانده است. یک خانم جوان با عینک و روسری سفید سوار می‌شود‌. بعدا هم یک آقای مسن با کت شلوار و آخر هم دو تا خانم با کیسه‌های خرید بزرگ خود را بزور جا می‌کنند.
دیگر چیزی نمی‌گیم. آمده به ونک، [به ونک که می‌رسم] به راننده پول می‌دهم...می‌گویند بعدا. دوباره بهشان تعارف می‌کنم. می‌گویند:
− نه مهمان ما باشی. دوستت هستم و اگه از دستم برات کمکی بر بیاد، بیا اینجا، همیشه با ماشینم اینجا هستم.
می‌فهمم تعارف نمی‌کنند، دعوتم کردند. آشتی.
بعضی وقتها زندگی‌هامان یک لحظه‌ی کوچک با هم وصل می‌شوند و دوباره همدیگر را از دست می‌دهیم ولی در طول همین لحظه‌ی کوچولو چیزی شده است، [اتفاقی افتاده است] که فرق می‌کند. چه خوب!

گروه: عضو سایت
عضویت: 24.04.1390
نام کامل: mahsa
نظرات: 545
ارسالات: 1
مسنجر: --

jijar #1

تاریخ ارسال : 6 آبان 1391 18:18
tnx..........
گروه: عضو سایت
عضویت: 4.08.1391
نام کامل: forogh
نظرات: 89
ارسالات: 0
مسنجر: --

forogh.banooooo #2

تاریخ ارسال : 7 آبان 1391 11:18
مرسی از تو با این مطلب زیبااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ااااااا

یه حساب تو دلتنگی هات برام باز کن

شاید برنده کل دلتنگی هات شدم 
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.05.1391
نام کامل: الهام
نظرات: 406
ارسالات: 4
مسنجر: --

pising #3

تاریخ ارسال : 8 آبان 1391 11:47
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییی........
...جالب بوددددددددددددد what 


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #4

تاریخ ارسال : 9 آبان 1391 12:50
جالب بود مرسي..............


گروه: عضو سایت
عضویت: 7.08.1391
نام کامل: --
نظرات: 36
ارسالات: 0
مسنجر: --

sevna #5

تاریخ ارسال : 10 آبان 1391 15:43
جالب بود

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.