حکایت همکاری با فردین از زبان ناصر ملک مطیعی

حکایت همکاری با فردین از زبان ناصر ملک مطیعی بعد از انقلاب برای من مشکل خاصی پیش نیامد. مسئله دادگاه انقلاب بود که همه دوستان احضار شدند. در آنجا خواستند ببیند این افراد که هستند و چه کرده اند. طبیعی هم بود. باید مسئولان با ما آشنا
کیمیایی, مسعود, سینما, انقلاب, سناریو, اجازه, تومان, خواهم, نیامد, زلیخا, شاملو, دادگاه, مسئله, داستان, مخاطبان, گفتند, گرفتند, سوختدان, سربازهای, بینیم

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29984
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: WilliamBlato
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» مطالب خواندنی » حکایت همکاری با فردین از زبان ناصر ملک مطیعی
دانلود بازی با لینک مستقیم

حکایت همکاری با فردین از زبان ناصر ملک مطیعی

بعد از انقلاب برای من مشکل خاصی پیش نیامد. مسئله دادگاه انقلاب بود که همه دوستان احضار شدند. در آنجا خواستند ببیند این افراد که هستند و چه کرده اند. طبیعی هم بود. باید مسئولان با ما آشنا می شدند. یک تعهدی هم از ما گرفتند که کاری بر خلاف نظر آنها انجام ندهیم. من همانجا گفتم که خسته شده ام و اصلا دیگر نمی خواهم کار کنم.


 ناصر ملک مطیعی برای بسیاری از مخاطبان سینمای ایران یکی از نمادهای فیلمفارسی است. نمادی توانمند که سالها فقط به واسطه نامش مخاطبان را به سینماها می کشاند. ناصر بازیگری بود که در سالهای آخر حضورش در سینما کوشید نقشهایی متفاوتتر از کلیشه های همیشگی خود را در «امیرکبیر» یا «باباشمل» تجربه کند اما به هر حال مخاطبان سینما همواره او را با کلاه شاپویی که بر سر می گذاشت و تیپهای جوانمردانه ای که ایفا می کرد، دوست داشتند و به همین دلیل این دسته از فیلمهایش آن قدرها مورد توجه قرار نگرفتند. این بازیگر به تازگی در گفتگویی با بابک صحرایی در مجله «هفت نگاه» درباره روند فعالیت سینمایی خود سخن گفته است. بخشهایی از گفته های وی را در ادامه می خوانید:

در اغلب فیملها خودم بودم و بازی نکردم
من اینجا می خواهم اذعان کنم و بگویم که من در تمام صحنه ها فیلم هایم بازی نکردم، خودم بودم. فقط در «امیرکبیر» بازی کردم و «قلندر»، یا فیلمی مثل «باباشمل». در فیلم های دیگر واقعا خودم بودم و هیچ فشاری به خودم نیاوردم. دوربین حاضر بوده و من رفتم یک دفعه بازی کردم و تمام شده. یک صحنه کوچک «امیر کبیر» به تمام فیلم های من می ارزید. به همه کارگردان هایی که با آنها کار کرده ام احترام می گذارم و همهاشان را خیلی دوست دارم ولی «امیر کبیر» به خاطر شخصیت «امیر کبیر» برای من جایگاه دیگری دارد.

 به مسعود کیمیایی گفتم روی «یوسف و زلیخا» کار کند
داستان آشنایی من و مسعود کیمیایی به این ترتیب بود که من می خواستم برای مولن روژها فیلم «یوسف و زلیخا» را بسازم. رفتم داستانش را تبدیل به سناریو کردم و ماشین کردم و آوردم پیش اخوان ها. آنها گفتند یک جوانی هست که تازه از مدرسه فارغ التحصیل شده و خیلی به سینما علاقه مند است و در این کار با هم همکاری کنید. به این ترتیب با مسعود کیمیایی آشنا شدم. من سناریو «یوسف و زلیخا» را به او دادم و گفتم:«شما این سناریو را بخوان و روی آن فکر کن تا ساختش را شروع کنیم» منتها ساخت آن فیلم به هم خورد.
 
کیمیایی آمد و مرا بوسید

مسعود کیمیایی از من خواست که برای بازی در «قیصر» بار دیگر به تیپ آشنای خود بازگردم، بهروز هم گفت که بیایم. برای فیلم «قیصر» یادم هست که لباس همیشگی ام را پوشیدم و از در که وارد شدم مسعود کیمیایی فیلمبرداری را شروع کرد. یک دفعه هم تمرین نکردیم. این صحنه اما با فضایی که کیمیایی درست کرد و موسیقی اسفندیار منفردزاده آن قدر زیبا شد که دیگر نیازی به هیچ چیزی نداشت. آن صحنه ای که بالای سوختدان حمام چاقو می خورم آن جمله ای که فریاد زدم و گفتم «قیصر کجایی که داش فرمونتو کشتن» در سناریو نبود و از خودم گفتم، وقتی هم این جمله را گفتم مسعود کیمیایی خیلی پسندید و آمد من را بوسید. در حال خودم بودم و گفتم موقع چاقو خوردن یک دادی هم بزنم که خوب از کار درآمد و جمله ای که گفتم در خاطره ها ماند. یک صبح تا ظهر در مریض خانه کار کردیم. یک روز دیگر هم در سوختدان آن صحنه چاقو خوردنم را گرفتند. یک روز هم صحنه های داخل خانه را گرفتیم.

چگونگی همکاری با احمد شاملو
طرح قصه «فرار از حقیقت» از خودم بود. احمد شاملو دیالوگ های فیلم را نوشت. من و احمد از جوانی با هم بودیم. آن وقت ها تهران خیلی بزرگ نبود و همه با هم آشنا بودند. احمد شاملو قوم و خویش سیامک پورزند بود و سیامک پورزند هم خبرنگار بود. منوچهر مطیع هم بود که او هم نویسنده بود و قوم و خویش همین بچه ها بود و در کل همه با هم در ارتباط بودند.

فردین می گفت برای ناصر داستان نگین
من معروف بودم که قصه گوش نمی کنم. خدابیامرز فردین همیشه می گفت:«واسه ناصر داستان نگینا، گوش نمی کنه. می خوابه بعد آخرش بلند میشه یه چیزی میگه»

 چطور شد که در «سربازهای جمعه» بازی نکردم.
شاید بین بهروز وثوقی و مسعود کیمیایی اوقات تلخی به وجود آمد اما بین ما هیچ مسئله ای به وجود نیامد. هنوز هم با هم رفیقیم. همدیگر را زیاد نمی بینیم اما هر وقت که می بینیم بسیار با هم رفیقیم. حتی برای فیلم «سربازهای جمعه» مسعود کیمیایی با بهرام رادان و بقیه آمدند پیش من و گفتند که در آن فیلم بازی کنم. اما گفتم که نمی توانم. گفتم جوابش را برایت می نویسم و نوشتم و برایش فکس کردم. گفتم دیگر حال و هوای بازی کردن ندارم. گفتم الان دیگر نقش کوچک نباید بازی کنم. نه موقعیتش را دارم و نه حال و اوضاعش را.

150 تا 160 هزار تومان دستمزد می گرفتم

در آن دوران دستمزد هنرپیشه های مطرح بین 130 یا 140 هزار تومان تا 200 هزار تومان بود. من حدود 150، 160 هزار تومان می گرفتم.

در دادگاه انقلاب گفتم خسته شده ام و اصلا دیگر نمی خواهم کار کنم
بعد از انقلاب برای من مشکل خاصی پیش نیامد. مسئله دادگاه انقلاب بود که همه دوستان احضار شدند. در آنجا خواستند ببیند این افراد که هستند و چه کرده اند. طبیعی هم بود. باید مسئولان با ما آشنا می شدند. یک تعهدی هم از ما گرفتند که کاری بر خلاف نظر آنها انجام ندهیم. من همانجا گفتم که خسته شده ام و اصلا دیگر نمی خواهم کار کنم.

 من پنجاه سال در این سینما بوده ام حالا کی می خواهد به من اجازه بدهد؟
یکی از مسائلی که خیلی آزارم می داد این بود که بعضی ها می آمدند و می گفتند آقای ملک مطیعی ما می رویم و اجازه می گیریم که شما دوباره بتوانید در سینما کار کنید. می گفتم: «تو رو خدا این حرف را نزنید، برای من خیلی بد است که کسی بخواهد اجازه بدهد که من در فیلم بازی کنم. من 50 سال در این سینما بوده ام حالا کی می خواهد به من اجازه بدهد؟»

گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #1

تاریخ ارسال : 23 دی 1391 14:15
ممنون............


اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.