پرستاری با آرایش غلیظ و ناخن‌های لاک زده؛ نامزد خوشگل من!!

پرستاری با آرایش غلیظ و ناخن‌های لاک زده؛ نامزد خوشگل من!! اسفند 1364 - تهران - بیمارستان آیت الله طالقانی بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8 یكی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن& ;طور كه خودش می& ;گفت، از خانواده&
پرستار, پانسمان, سوخته, قیافه, آرایش, احترام, نامزد, مجروح, بدحجاب, برخورد, مجروحین, پرستاری, كردند, مخالفت, ناراحت, خوشگل, انگار, عذرخواهی, كجاست, گرفتم،

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29993
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: CarRorce
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» مطالب خواندنی » پرستاری با آرایش غلیظ و ناخن‌های لاک زده؛ نامزد خوشگل من!!
دانلود بازی با لینک مستقیم

پرستاری با <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=zibaee" title="آرایش و <a href="http://tehrankids.com" >زیبا</a>یی">آرایش</a> غلیظ و <a href="http://tehrankids.com" >ناخن</a>‌های لاک زده؛ نامزد خوشگل من!!

 

 

 

 

 

اسفند 1364 - تهران - بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یكی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور كه خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره زیبایی">آرایش غلیظی می‌كرد و با ناخن‌های بلند لاك‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌كرد. با وجودی كه از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان كار می‌كرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشك می‌كرد.
یكی از روزها من در اتاق مجروحین فك و دندان بودم كه ناهار آوردند. گفتم كه غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت كرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم كه آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت كرد. دست آخر فقط اجازه داد كه برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌كشیدند و شلپ و شولوپ می‌كردند كه تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها كه دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را كه غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یكی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌كرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن كه آن ‌طرف تخت و كنار كمد بود، گفت:
-
می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن كه می‌خواست به چهره‌ی زیبایی">آرایش كرده و بدحجاب او نگاه نكند، رویش را كرد آن طرف و قیچی را پرت كرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این كار محسن ناراحت شدند. دستم را كه پانسمان كرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترك كرد و رفت. وقتی به محسن گفتم كه چرا این‌جوری برخورد كردی؟ او كه با احترام با تو حرف زد، گفت:
-
اون غلط كرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فكر می‌كنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان كه این آشغال این‌جوری خودش رو زیبایی">آرایش كنه؟
هر چه گفتم كه این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌كرد و القاب زشت نثارش كرد. حركت محسن آن‌قدر بد بود كه یكی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری كه رویش را كرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی كردم كه با ناراحتی و بغض گفت:
-
من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم كه بهم می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای كه با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو كه كلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشك می‌كنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌كنند كه من برم اون‌جاها، ولی من گفتم كه فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت كنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌كنم. من افتخار می‌كنم كه جانباز رو تمیز كنم. برای من اینا پاك‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌كنه. مگه من به‌ش بی احترامی‌كردم یا حرف بدی زدم؟ هر‌طوری بود عذرخواهی كردم و گذشت.


شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم كه صدای نجوای دعای كمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. كنجكاو شدم كه صدا از كجاست. ردش را كه گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یكی دیگر مثل خودش، كنار رادیو نشسته بودند و دعای كمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌كردند.


یكی از روزهای نزدیك عید نوروز، جوانی كه نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌كرد، جوان هم كنار تختم بود. برایم جالب بود كه بفهمم او كیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
-
این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
كه جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌كنم، خندید و گفت:
-
نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیكه.
تعجب كردم. پرسیدم كیست كه گفت:
-
این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ كه خود پرستار تعریف كرد:
-
اون توی جنگ زخمی‌شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا كسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت كه این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره كه تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون كردم و حالا نامزد كردیم.
من كه مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به كنایه گفتم:
-
آخه حیف تو نیست كه عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
كه این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
-
دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره.

گروه: عضو سایت
عضویت: 23.05.1389
نام کامل: --
نظرات: 380
ارسالات: 2
مسنجر: --

nada #1

تاریخ ارسال : 18 مهر 1389 23:04
وای چه پرستاری؟


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.07.1389
نام کامل: --
نظرات: 22
ارسالات: 0
مسنجر: --

ooooomid_h #2

تاریخ ارسال : 19 مهر 1389 00:37
خیلی قشنگ بود.دستت درد نکنه وروجک جان.
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.01.1389
نام کامل: Sarah
نظرات: 535
ارسالات: 0
مسنجر: --

mahsajon #3

تاریخ ارسال : 19 مهر 1389 00:41
che adame khubi vaghean abayad az ruye zahere adama ghezavat kard


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 4.07.1389
نام کامل: --
نظرات: 190
ارسالات: 2
مسنجر: --

mojdeh #4

تاریخ ارسال : 19 مهر 1389 12:40
واقعا قشنگ بود مرسی عزیز.


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.11.1388
نام کامل: الهام
نظرات: 1366
ارسالات: 338
مسنجر: --

elham jon #5

تاریخ ارسال : 19 مهر 1389 13:09
نمیدونم چی بگم....


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 28.09.1388
نام کامل: --
نظرات: 768
ارسالات: 270
مسنجر: --

mehras #6

تاریخ ارسال : 19 مهر 1389 16:08
جيگر اين پرستار رو بايد گاز بزني wink


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 17.12.1388
نام کامل: erinom
نظرات: 99
ارسالات: 5
مسنجر: --

erinom #7

تاریخ ارسال : 20 مهر 1389 00:09
مرسی جالب بود.



--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 21.07.1389
نام کامل: --
نظرات: 21
ارسالات: 2
مسنجر: --

yacoza #8

تاریخ ارسال : 22 مهر 1389 11:17
پرستار هم پرستارهای قدیم
گروه: عضو سایت
عضویت: 30.05.1390
نام کامل: آرام
نظرات: 822
ارسالات: 6
مسنجر: --

غم #9

تاریخ ارسال : 19 شهریور 1390 17:04
جالب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.06.1389
نام کامل: fly
نظرات: 87
ارسالات: 2
مسنجر: --

fly #10

تاریخ ارسال : 11 فروردین 1391 14:49
مرسی جالب بود .
آدمای خوب کم اند ولی هستند.


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.04.1390
نام کامل: --
نظرات: 2303
ارسالات: 100
مسنجر: --

amin.a #11

تاریخ ارسال : 21 فروردین 1391 10:12
واقعا" از ظاهر ادما نمیشه به درونشون پی برد ....مرسی خیلی قشنگ بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 12.05.1390
نام کامل: سوره
نظرات: 196
ارسالات: 2
مسنجر: --

سوره #12

تاریخ ارسال : 9 تیر 1391 10:26
مرسی جالب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.03.1391
نام کامل: --
نظرات: 213
ارسالات: 0
مسنجر: --

mniniyo #13

تاریخ ارسال : 6 مرداد 1391 20:03
خیلی قشنگ بودمرسی
گروه: عضو سایت
عضویت: 26.09.1388
نام کامل: shirin
نظرات: 63
ارسالات: 1
مسنجر: --

shirin #14

تاریخ ارسال : 14 مهر 1391 16:22

مرسی

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.