صداي پاي عشق

صداي پاي عشق اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف& ;هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غ
زندگي, همسرم, انگار, احساس, ماشين, گرفتم, کردم،, درخواست, پسرمون, بالاخره, نکرده, دوباره, متوجه, خواست, مشترکمون, گرفته, کننده, مسئله, نزديکي, صميميت

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 25951
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: BobbyRek
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



دانلود بازی با لینک مستقیم

صداي پاي <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a>

 

 

 

 

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف‌هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي‌دونستم چه طوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي‌شد. هرطور بود بايد بهش مي‌گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت مي‌کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي‌خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي‌شد فرياد مي‌زد: تو مرد نيستي. اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي‌کرد و مثل باران اشک مي‌ريخت، مي‌دونستم که مي‌خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي‌تونستم جواب قانع کننده‌اي براش پيدا کنم، چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدتها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه‌ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي‌دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني‌اش رو صرف من و زندگي با من کرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود. بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي‌افتاد.
فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست،‌وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي‌خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم،‌دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي‌خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود، اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که بياد بيارم که روز عروسي‌مون من اون رو روي دست‌هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست‌هام بگيرمو راه ببرم.
خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي‌شه. اما براي اين که آخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: به هر حال بايد با مسئله طلاق روبرو مي‌شد، مهم نيست داره چه حقه‌اي به کار مي‌بره. مدت‌ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست‌هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم‌هاي دست و پاچلفتي رفتار مي‌کرديم و معذب بوديم. پسرمون پشت ما راه مي‌رفت و دست مي‌زد و مي‌گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي‌بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي‌کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت‌ رو طي کرديم. اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي‌دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم..

رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت‌تر شده بوديمع مي‌تونستم بوي عطرشو اسشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره‌اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه‌اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست‌هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن، زني بود که 10 سال از عمر و زندگي‌اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صيميت داره بيشتر وبيشتر مي‌شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي‌گيره.
من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي‌گذشت برام آسون‌تر و راحت‌تر مي‌شد که همسرم رو روي دست‌هام حمل کنم و راه ببرم‌ با خودم گفتم حتما عظله‌هام قوي‌تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي‌کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي‌کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي‌شد. گويي ضربه‌اي به من وارد شد، ضربه‌اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي‌شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزئ شيرين زندگي‌اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي. دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي‌کردم، درست مثل اولين روز ازدواج مون.
روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي‌تونستم قدم‌هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي‌گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي‌شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي‌مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم، وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم، نمي‌خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم، ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمي‌خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي‌کرد، به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي‌کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم‌ من جدايي رو نمي‌خوام، اين منم که نمي‌خوام از همسرم جدا بشم.
به هيچ وجه نمي‌خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي‌دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي‌زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله‌ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل‌تون مي‌نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي‌زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم مي‌گيرم و حمل مي‌کنم، تو رو با پاهاي عشق راه مي‌برم، تا زماني که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته، جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست که از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار، مسائل و نکاتي که براي تداوم و يک رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسايل خانه مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اينها هيچ کدوم به تنهايي و به خودي خود شادي‌آفرين نيستند.
پس در زندگي سعي کنيد زماني رو صرف پيدا کردن شيريني‌ها و لذت‌هاي ساده زندگي‌تون کنيد. چيزهايي رو که از ياد برديد، يادآوري و تکرار کنيد و هر کاري رو که باعث ايجاد حس صميميت و نزديکي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه، انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي‌کنه. اين شما هستيد که بايد باعث تداوم زندگي‌تون بشيد. اگر اين داستان رو براي فرد ديگه‌اي نقل نکنيد هيچ اتفاقي نمي‌افته، اما يادتون باشه که اگه اين کار رو بکنيد شايد يک زندگي رو نجات بديد!

گروه: عضو سایت
عضویت: 5.05.1390
نام کامل: sara nik
نظرات: 1260
ارسالات: 0
مسنجر: 2147483647

sara nik #1

تاریخ ارسال : 2 دی 1390 22:55
akhey khili khob bod
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.10.1388
نام کامل: --
نظرات: 2723
ارسالات: 715
مسنجر: --

said #2

تاریخ ارسال : 23 فروردین 1391 08:01
mamnun aaaaaaali bud
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.09.1390
نام کامل: --
نظرات: 962
ارسالات: 8
مسنجر: --

taranome #3

تاریخ ارسال : 28 تیر 1391 16:09

خیلی خوب بود ممنونم

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.