
در خبر است كه شخصي بحضور پيغمبر اكرم (ص) رسيد و گفت : يا پيغمبر فردا روزي من چيست؟
حضرت تبسم فرمودند و گفتند:
- اي مرد ، فردا تو شيربرنج تناول خواهي نمود. مرد در دل خود قسم ياد كرد و به خود دشنام داد كه اگر از گرسنگي بميرد ، شيربرنج نخواهد خورد .
- ظهر فردا كه به منزل آمد ، ديد زنش شيربرنج پخته است . جريان را پرسيد . زن به او گفت «همسايه براي آنها شيرآورده و او هم شيربرنج پخته است » مرد بدون اينكه حرفي بزند ، از منزل خارج شد و به منزل يكي از فاميل رفت باز هم ديد در آن منزل هم ناهار شيربرنج دارند . حرفي نزد و از آنجا هم خارج شد .
مسافتي را طي نمود . كارواني را ديد كه مشغول كار هستند و ديگي در روي تپهاي گذاشتهاند كه ميجوشد ، با خود گفت :« ميروم و نگاه ميكنم ، اگر شيربرنج نبود ، ميخورم .» چون ديگ در حال جوش بود ، چيزي نفهميد . كفگير را برداشته و در داخل ديگ فرود برد و نگاه كرد . اتفاقا ساربانان از شير شتر ، شير برنج پخته بودند. فوري كفگير را گذاشته و از تپه فرود آمد كه ناگهان يكي از ساربانان اين منظره را ديد وفرياد زد :
- عرب ! عرب!
او نگاه كرد و ديد هواپس است ، ولي به ناچار جلو رفته و سلام كرد .
- مرد ساربان گفت :«چه ميخواستي ؟»
- مرد گفت :« ميخواستم ببينم ناهار چه ميخوريد؟ چون براي من شيربرنج خوب نيست»
- ساربان گفت: كور خوانده اي ، تو در ميان ديگ زهر ريختهاي تا ما را كشته و بعد شترهايمان را بدزدي ! غيرممكن است كه شيربرنج نخوري !
هرچه ميگفت ، نميخورم ! ساربانان او را كتك ميزدند تا شيربرنج بخورد و خلاصه خورد!
بازگشت
نظرات:
0
بازدیدها:
3024
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.