من توانستم... شما هم مي‌توانيد!

من توانستم... شما هم مي‌توانيد! براي فردي که به قدرت افيون زنده است، نبود افيون، مرگ نيست بلکه روزي هزاربار مردن و زنده& ;شدن است و من اين& ;بار تصميم گرفتم روزي هزاربار بميرم. من توانستم... شما هم مي& ;توانيد! مي&
گفتند, دانستم, فراموش, خواهي, نداشتم, دوباره, درمان, قانون, خوانده, افيون, بداني, هزاربار, انگار, خدايي, بودم،, خدايم, روزهاي, خورشيد،, نبوده, ناليدم

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 30007
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: sashaa
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» موفقیت و شادکامی » من توانستم... شما هم مي‌توانيد!
دانلود بازی با لینک مستقیم

من توانستم... شما هم مي‌توانيد!

 

 

 

 

براي فردي که به قدرت افيون زنده است، نبود افيون، مرگ نيست بلکه روزي هزاربار مردن و زنده‌شدن است و من اين‌بار تصميم گرفتم روزي هزاربار بميرم.

 

من توانستم... شما هم مي‌توانيد!

 

مي‌توان رشته‌ي اين چنگ گسست

مي‌توان کاسه‌ي آن تار شکست

مي‌توان فرمان داد:

هان، اي طبل گران زين، پس خاموش بمان                 

به چکاوک اما، نتوان گفت‌‌ مخوان‌! «فريدون مشيري»

 

 

اين روزها نوشتن برايم سخت شده، شايد چون مي‌دانم زمان خوانده‌شدنم فرارسيده و من هميشه از خوانده‌شدن، وحشت داشته‌ام نه از خوانده‌شدن که از برملا شدن اما گويا اين زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم شايد بتوانم دوباره بسازم‌ اين بنايي را که از ابتدا کج ساخته بودم. قرار بود از خودم بنويسم، از سختي راه، از همان خشت اول که کج نهاديم و تا ثريا رفتيم‌ اما هرچه کردم نشد، هرچه نوشتم، سخت تکراري بود و يکنواخت، آن‌قدر که خودم هم حوصله‌ي تمام کردنش را نداشتم. نوشتن از سختي‌ها، سخت مي‌شود وقتي بداني همه تجربه‌اش کرده‌اند، وقتي بداني هر فرد به اندازه‌ي وسع خود، سهمي از آن برده است و در اين ميان، وسع‌ تو هم بسيار ناچيز بوده است. اين بود که از خودم گذشتم تا به اقيانوس برسم.

به‌راستي هم انگار سال‌ها گذشته است از آن روزها، انگار هرگز مال من نبوده‌اند و من فقط بخشي از يک کتاب را خوانده‌ام. چه‌طور ممکن بود من که آن همه مي‌ناليدم به نمي‌دانم‌هايم، آن‌چنان اسير مي‌دانم‌ها شوم؟ من که آن‌قدر بيزار بودم از روزمَرگي‌ها، اسير دست تکرارها شوم، من که آن همه مي‌ناليدم از وجودم، من که خود را دردانه‌ي کائنات مي‌پنداشتم، اين همه کوچک و خوار شوم؟

اما نه، چه کسي بهتر از من مي‌داند که «من» چگونه من را نابود کرد. من از همان آغاز، چوب بدفهمي‌هايم را خوردم. من فراموش کرده بودم که واژه‌ها، تنها رختي بر تن مفاهيم‌اند، من فراموش کرده بودم که ما انسان‌هاي «چون که زيرا» آن‌قدر درپي دليل‌ها و استدلال‌ها شده‌ايم که يادمان رفته مفاهيم، قبل از ما و قانون‌هاي ‌‌ما بوده‌اند و جريان داشته‌اند. ما فراموش کرده‌ايم که واژه‌ها هرگز به وسعت معناها نبوده‌اند. من گمان مي‌کردم براي دانستن نمي‌دانم‌ها بايد بي‌وقفه به‌سوي کتاب‌ها هجوم برد. من نمي‌دانستم براي دانستن، اول بايد تکليفت با خودت روشن باشد، بايد بداني در کجا ايستاده‌اي و به کجا مي‌خواهي بروي، بايد بداني وسعت از درک چه‌قدر است و سهمت از دانستن چه‌قدر! افسوس که من اين‌ها را نمي‌دانستم و در لابه‌لاي صفحه‌هاي کتاب‌ها، اول اعتمادم، بعد خدايم و بعد از آن، خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم. من گمان مي‌کردم براي روزمره نبودن بايد هر روز، کاري جديد کرد و هر روز به رنگ تازه‌اي درآمد و چون نمي‌توانستم اين‌چنين کنم، دست از زندگي شستم، در گوشه‌اي نشستم و شوکران را نفس‌نفس به درون سينه فرستادم و مرگ را در عين زنده بودن، تجربه کردم.

من در پسِ «بي‌خودي» و «‌بي‌خدايي‌ام» با نديدن آن‌چه آينه‌ها پيش رويم به تصوير مي‌کشيدند، افيون را برگزيده بودم و خبر نداشتم براي روزمره نبودن، کافي‌ست نگاهت را عوض کني و هر روز ‌در پس طلوع خورشيد، رنگي تازه ببيني. دنيا آن روز تفاوت مي‌کند با روزهاي قبل. من نمي‌دانستم که افيون‌ها، درمان درد نيستند، فقط چند لحظه‌اي آرامت مي‌کنند و پس از آن، درد بيش‌تر و سخت‌تري بازمي‌گردد.

من گمان مي‌کردم دردم بي‌خدايي‌ست و نمي‌دانستم که درد من، نه از نبود خدايم بلکه از نبود خودم است. درد من، بيهودگي بود، از بي‌مصرفي بود.

روزهاي سختي بود، خيلي سخت و منِ بي‌خود، بي‌خدا و عاصي، به مجنوني مي‌مانستم که بي‌هدف در بيابان به‌دنبال آب مي‌گردد. من گمان مي‌کردم که خدايي ندارم و نمي‌دانستم خدا مي‌داند که بنده‌ي ره‌گم‌کرده‌اي دارد! يادم هست ‌آن شبي که از فرط ناچاري و درماندگي، بر آستانش مشت کوبيدم و فرياد زدم «خدايا! نجاتم بده که ديگر طاقت اين‌همه سرگشتگي ندارم» و خداوند، همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت...

همان شب، عزيزي را از دست داديم و گويا مرگ که ناگهان اين‌همه نزديک شده بود، تلنگر که نه، مشتي سنگين بر صورتم نواخت. من هرگز از مرگ نمي‌ترسيدم و حتي گاه به التماس براي خود مي‌خواستمش، اما رفتن او براي من که آن‌چنان غرق خود شده بودم که همه‌چيز و هرچه اطرافم بود را از ياد برده بودم، مانند بيداري در پس يک کابوس بود. براي فردي که به قدرت افيون زنده است، نبود افيون، مرگ نيست بلکه روزي هزاربار مردن و زنده‌شدن است و من اين‌بار تصميم گرفتم روزي هزاربار بميرم. هر روز که مي‌گذشت، به ‌اميد فرداي بهتر، بهتر مي‌شدم. انگار دروغ بود‌ که مي‌گفتند: «اگر سه روز دوام بياوري، راحت مي‌شوي!»

محال بود‌، آنان که مي‌گفتند: «به شيشه مبتلا نخواهي شد.» من ديگر حتي ناي مردن هم نداشتم، آن‌قدر در خيابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که ديگر جرأت تنها بيرون رفتن نداشتم. آن‌قدر در خانه فرياد زده بودم که ديگر روي در خانه ماندن نداشتم، ديوانه شده بودم، ديوانه‌اي که خود، ديوانگي‌اش را باور نداشت!

چند ماهي گذشت تا در‌پي يک سفر، مسافري را شناختم، مسافري که از راه من، بازگشته بود و جاده را يافته بود. دستم را گرفت و با دست ديگر به نقطه‌اي دور اشاره کرد و گفت: «اگر از اين راه بروي، آب را خواهي يافت...»

من به اميد يک ليوان آب، راهي شدم و اقيانوس را يافتم! اما ورود به اقيانوس، قانون داشت. براي شناکردن بايد رخت‌ها را بکني که لباس‌ها هرچه باشند، از سرعت حرکت مي‌کاهند. بايد هرچه توشه اندوخته بودم، در ساحل جا مي‌گذاشتم، بايد برهنه از هرچه مي‌دانم و نمي‌دانم، تن به آب مي‌زدم. براي درمان، يک جزء کل را به راه‌بلدها مي‌سپردم. پايم که به آب رسيد، قانون اول را برايم ‌خواندند: «آب‌بازي». گفتند به آن‌چه علاقه داري، مشغول باش. گفتم: «شنا، شناکردن را به من بياموزيد.» گفتند: «خواهي آموخت، کم‌کم.» گفتند: «بازي کن اما به آن‌چه انجام مي‌دهي، خوب فکر کن.‌» اما من آن‌قدر ذهنم شلوغ بود که ياراي انديشيدن نداشتم. گفتم: «نمي‌توانم، من به درد هيچ‌کاري نمي‌خورم حتي به درد فکرکردن.» گفتند: «هيچ جانداري بيهوده نيست حتي اگر خود، اين‌چنين بپندارد» و من باور کردم...

روزها در‌پي هم مي‌گذشت و من هر روز يک‌قدم، تنها يک‌قدم جلوتر را مي‌ديدم. آرام‌آرام حرکت مي‌کردم، روزهاي نخست، گمان مي‌کردم که آخر راه، درمان درد من است اما تنم که با آب اُخت گرفت، دانستم که درمان من، بهانه‌اي بيش نيست براي آشتي دادن من با «من» و آخر راه، آن‌چنان دوردست است که شايد حتي به عمرم هم ميسر نشود.

در اقيانوس، قانون بزرگ «تدريج» است. مي‌خواهي درمان شوي؟ آرام‌آرام.

مي‌خواهي انسان باشي؟ قدم‌ به‌ قدم، اين‌جا پله‌پله تا ملاقات خدا هم مي‌تواني بروي.

من آن‌قدر به بازي سرگرم شدم که نفهميدم چه وقت شنا آموختم، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم! يادم نيست خدايم از کِي قادر مطلق شد، ابرها کنار رفت و خورشيد، دوباره تابيدن گرفت. من در پس اين تدريج‌ها، چه بسيار گوهرهاي گم‌کرده را دوباره يافتم، دوباره من شدم و زمان حرکت، آغاز شد. من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد، راه درازي مانده و اگر بنشينم، از غافله عقب مي‌مانم. باشد که بتوانم به اندازه‌ي فهم، از اين درياي بي‌کران بهره‌مند شوم...

 

چکاوک

 
يک مسافر

گروه: عضو سایت
عضویت: 30.05.1390
نام کامل: آرام
نظرات: 822
ارسالات: 6
مسنجر: --

غم #1

تاریخ ارسال : 25 شهریور 1390 14:53
ممنون جالب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 28.05.1390
نام کامل: ali
نظرات: 23
ارسالات: 5
مسنجر: --

ali47 #2

تاریخ ارسال : 25 شهریور 1390 16:26
ALI BOD
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 3.05.1390
نام کامل: آرزو
نظرات: 2246
ارسالات: 258
مسنجر: --

arezoo 68 #3

تاریخ ارسال : 27 شهریور 1390 09:32
جالبه!!!


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.04.1390
نام کامل: ZARA
نظرات: 2162
ارسالات: 139
مسنجر: --

puma2 #4

تاریخ ارسال : 14 فروردین 1391 00:23
mamnooon aaali boood

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.