رامبد بعد از پيشنهاد ازدواج با پدرم صحبت كرد!!

رامبد بعد از پيشنهاد ازدواج با پدرم صحبت كرد!! سحر دولتشاهی و رامبد جوان در واقعیت یکی از آن زوج& ;های خوشبخت فیلم& ;ها هستند. با سحر از زندگی صحبت می& ;کنیم. از کارها، دغدغه& ;ها، آرزوها و... تا داستان ازدواجش و تلاشش برای تازه و سالم ن
زندگي, داشته, رامبد, تئاتر, ازدواج, هميشه, خوشحالم, خانواده, برايم, هستند, چيزها, نيستم, درباره, خودمان, واقعا, تجربه, احساس, باشم،, البته, كارهاي

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 30010
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: DavidFen
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» خبرها » رامبد بعد از پيشنهاد ازدواج با پدرم صحبت كرد!!
دانلود بازی با لینک مستقیم

خبرها | elsalvador | TehranKids7-07-1390, 21:30

رامبد بعد از پيشنهاد ازدواج با پدرم صحبت كرد!!

قرارمان را بعد از اجرای نمایش‌اش گذاشتیم. نمایش «زنی از گذشته» که با همسرش در آن نقش زن و شوهر میانسالی را بازی می‌کنند. در لابی تماشاخانه ایرانشهر می‌بینم‌شان. مرد، مسافر است. به گرمی از همدیگر جدا می‌شوند. طبقه بالا گوشه دنجی از تراس کافه را شکار می‌کنیم. هنوز ننشسته‌ایم که موبایلش زنگ می‌خورد. از گلفروشی است. همسرش سورپرایزش کرده و سفارش داده برایش دسته‌گلی بفرستند.

سحر دولتشاهی و رامبد جوان در واقعیت یکی از آن زوج‌های خوشبخت فیلم‌ها هستند. با سحر از زندگی صحبت می‌کنیم. از کارها، دغدغه‌ها، آرزوها و... تا داستان ازدواجش و تلاشش برای تازه و سالم نگاه داشتن زندگی مشترک‌شان. با ما همراه باشید:


کانون پرورش فکری پاتوق ما بود

وقتي خيلي كوچك بودم بچه‌هاي فاميل را جمع  مي‌كردم و با همديگر تئاتر درست مي‌كرديم و نمايش‌هايمان را براي بزرگ‌ترها اجرا مي‌كرديم. همه من را با همين ويژگي‌ها مي‌شناختند و هميشه انتظار داشتند كار جديدي انجام بدهم. نمايش، اجرا و بازي از همان كودكي براي من جذاب بودند. پدرم هم تماشاچي ثابت تئاتر بود. او از همان بچگي ما را همراه خود به تماشاي تئاتر مي‌برد. بسياري از نمايش‌هايي كه بعدها در دوران دانشجويي درباره شان خواندم در بچگي همراه پدر ديده بودم. خانواده ام هيچ‌كدام هنرمند نبودند اما اهل هنر و دوستدار هنر بودند. پدر مهندس بود و شركتي داشت، مادر ورزشكار حرفه‌اي و شناگر بود و سال‌ها نايب رئيس فدراسيون شنا بود. ما سه بچه هستيم و من دختر بزرگ هستم. برادرم مهندس است. خواهر كوچكم نسيم، باستان‌شناسي خواند و عاشق رشته‌اش است. مادر هم همیشه برای ما کتاب می خواند البته تا قبل از این‌که خودمان بتوانیم کتاب بخوانیم. خلاصه اين‌كه خانواده‌اي هنري نبودیم ولي با هنر نيز غريبه و بيگانه نيستيم. كانون پرورش فكري كودكان در پارك لاله پاتوق بچگي ما براي تماشاي تئاتر بود.

آن موقع شايد خيلي نمي‌فهميدم اين‌كه ما خانواده‌اي بوديم كه تئاتر مي‌ديديم و بعد مي‌نشستيم دور هم و درباره‌اش صحبت مي‌كرديم چقدر در تربيت ما و شكل‌گيري ذهنيت‌مان تأثيرگذار بوده است. فكر مي‌كنم پدر و مادرم چه لحظات خوب و مثبتي برايمان درست مي‌كردند. وقتي بزرگتر شدم و به جايي رسيدم كه بايد تعيين رشته مي‌كردم و مسير آينده‌ام را مشخص مي‌كردم پدرم اول اين پيشنهاد را داشت كه هنر را در كنار رشته اصلي‌ام ادامه بدهم. دبيرستان رياضي خواندم. دانشگاه مهندسي شيمي قبول شدم. هنوز يك ترم نگذشته بود كه فهميدم اين راه من نيست و انصراف دادم.


روی ابرها راه می‌رفتم

اول اصلا صحبت بازيگري نبود. دو رشته ادبيات نمايشي و مترجمي زبان فرانسه خواندم و به مرور بازيگري برايم جدي‌تر شد. تا قبل از آن، اين حرفه را دوست داشتم، اما راجع به حضورم مطمئن نبودم. در دانشگاه با اين‌كه رشته‌ام ادبيات نمايشي بود، اما همه كلاس‌هاي بازيگري و كارگرداني را تا جايي كه دستم مي‌رسيد مي‌رفتم و از بچه‌هاي فعال دانشگاه بودم.

كم‌كم جذب گروه‌هاي تئاتر دانشجويي شدم. يكي از خوشحالي‌هاي زندگي‌ام اين است كه مي‌دانم آدم‌هاي كمي در دنيا هستند كه شغل‌شان را دوست داشته باشند و من الان يكي از آنها هستم. كارم را دوست دارم و از آن لذت مي‌برم و مي‌دانم كه اين چقدر مهم است، چون همه ما بيشترين ساعت زندگي و عمرمان را در کارمان صرف مي‌كنيم. مخصوصا ما كه ساعات بي‌ربطي از زندگي‌مان را هم براي كارمان مي‌گذرانيم، فكر مي‌كنم خيلي عشق لازم دارد و اين عشق را نسبت به كارم دارم و هيچ وقت برايم عادي نشده و خيلي بابت آن خوشحالم و خدا را شكر مي‌كنم. من در آن سال‌هاي جواني آنقدر داغ بودم که روی ابرها زندگي مي‌كردم و خیلی فعال بودم. دائما درگير درس و دانشگاه بودم، همزمان تئاتر كار مي‌كردم ، سر تمرين‌ها مي‌رفتم و تئاتر مي‌ديدم و ...

 


پرنسیپ

در كارم همیشه سختگيري داشته‌ام. از يك جايي به بعد پذيرفتم كه تلويزيون رسانه بسيار مهمي است. من 12،10 سال تئاتر كار كردم، اما تا وقتي كه براي تلويزيون بازي نكردم، ديده نشده بودم و مردم من را از تلويزيون شناختند. من هم ديده شدن برايم مهم بود، اما باز هم سعي كردم در انتخاب‌هايم دقت كنم و آنهايي را كه به نظرم درست‌تر مي‌آيند انتخاب كنم. تازگي‌ها شايد زياد دارم اين را مي‌گويم، اما هيچ‌وقت تا حالا كاري را كه قبول نداشتم نكرده‌ام. استاندارد و اصول كارم را نگه داشته ام.


 الان پاهايم روي زمين است

غصه مي‌خورم كه ديگر، آن انرژي و انگيزه سال‌هاي شروع جواني را ندارم يا شايد نمي‌خواهم باور كنم ديگر آن‌قدر سرحال نيستم. سن‌هايي است كه آمدي« طرحي نو در اندازی» و همه چيز را به هم بريزي و كارهاي عجيب و جديدي بكني و روي هوا هستي. الان پاهايم روي زمين است.

حالا ديگر فقط گاهي آن ديوانه‌بازي‌ها را دارم، اما هنوز هم خودم را شگفت‌زده مي‌كنم. جايي كه حس مي‌كنم خسته‌ام، ديگر نمي‌كشم و انگيزه‌ام دارد تمام مي‌شود، يك‌دفعه يك كاري مي‌كنم كه خودم را شگفت‌زده مي‌كنم.

اين حقيقت را پذيرفته‌ام كه آن موقع از 24ساعتم 18ساعتش مفيد بود و حالا نمي‌دانم اين‌طور هست يا نه، اما حالا هم يك جور ديگر مفيد است؛ يعني شايد وارد مرحله‌اي ديگر از جواني و زندگي شده‌ام.
اين روزها هم زيبايي‌ها، جذابيت‌ها و ويژگي‌هاي دوست‌داشتني خودش را دارد. من الان دهه چهارم زندگي‌ام را دارم تجربه مي‌كنم كه به نظرم خيلي دهه جذابي است و اين روزها خيلي بیشتر با جهان اطرافم در صلح هستم. آن سال‌هاي نوجواني و شروع جواني خيلي جنگجوتر بودم.

همه ما دوست داريم كه دوست داشته شويم، اما گاهي اين دوست داشته شدن را خودمان از خودمان دريغ مي‌كنيم؛ در حالي كه  مهم‌تر از اين‌كه هر كسي ما را دوست داشته باشد، اين است كه ما خودمان، خودمان را دوست داشته باشيم. وقتي خودمان را دوست داشته باشيم، مي‌توانيم زندگي و ديگران را هم دوست داشته باشيم.

من خيلي وقت‌ها به گذشته كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم خودم را كم دوست داشته‌ام. بايد هم از بدن مراقبت كرد و هم از روح. بخشي هم شامل آرزوهايت مي‌شود، چون وقتي خودت را دوست داري، براي خودت آرزوهاي بزرگ داري؛ اما وقتي آرزوهايت كوچك مي‌شوند، يعني خودت را كم دوست داري.

امروز به گذشته نگاه مي‌كنم، آن زمان‌هايي كه فكر مي‌كنم خودم را كم دوست داشتم نشانه‌هايش را مي‌بينم. من حرفه‌اي دارم كه بدون مخاطب معنايي ندارد، تولد هر اثر هنري از لحظه‌اي است كه مخاطب پيدا مي‌كند. پس منِ هنرمند حتما بايد تصديق مخاطب را داشته باشم، اگر بگويم غير از اين است،  دروغ گفته‌ام.


  جهان من آرام پیش می‌رود

يك خصوصيتي كه من گاهي فكر مي‌كنم اي كاش مي‌داشتم، اين است كه هيچ وقت خيلي در عجله نيستم و معروفم به اينكه خيلي آرام جلو مي‌روم. همه چيز در اطرافم كند پيش مي‌رود. خيلي در رقابت و عجله نيستم و اين در همه چيزهاي زندگي‌ام جاري است. من احساس نمي‌كنم خيلي ديرم است. فقط با اين تفاوت كه قبلا فكر مي‌كردم اين روحيه خيلي خوب نيست و ممكن است از زندگي عقب بيفتم، ولي الان خوشحالم از اين‌كه اين خصوصيت را دارم.

يك جوري احساس مي‌كنم به چيزي كه سهم من است حتما مي‌رسم و اين‌كه دارم لحظه‌لحظه را تجربه مي‌كنم. براي همين خيلي دغدغه از دست رفتن زمان و آينده و اين چيزها را ندارم و مسأله‌ام نيست؛ البته شايد اطرافيانم كمي بابت اين مسأله اذيت ‌شوند، اما من حال و هواي خودم را دارم و انگار در يك زمان مجازي ديگر براي خودم زندگي مي‌كنم. من آرام راه مي‌روم و زمان حال خيلي برايم اهميت دارد، نه اين‌كه خودآگاه اين‌طوري باشم، هميشه ناخودآگاه اين‌طوري بوده‌ام. يك موقعي به نظرم مي‌آمد واي دير است، اما الان اصلا بابتش نگران نيستم.

 


   با «میم مثل مادر» حال نکردم!

«ميم مثل مادر» براي من خاطره كاري چندان جذابي نيست.  از آشنايي با همه آن آدم‌ها خيلي خوشحالم، از حضور در آن فيلم هم همین‌طور، ولي براي خودم خيلي خاطره جذابي نيست. يعني جدا از این‌که همه چيز داشت خوب پيش مي‌رفت، من خودم احساس نمي‌كردم سر جاي خودم ايستاده‌ام. کمی گيج بودم، ولي در نهايت ناراضي هم نيستم كه در آن كار حضور داشتم، اما در دل آن تجربه نبودم. صادقانه، باهاش حال نكردم. اولين چيزي كه از مرحوم ملاقلي‌پور يادم مي‌آيد، انرژي بسيار عجيب و غريبش بود و اين‌كه خيلي با هم نتوانستيم ارتباط برقرار كنیم، من نمي‌فهميدمش و او هم خيلي من را نمي‌فهميد! مثلا هميشه رو به من مي‌گفت كه اين بچه پولدار است و چك كشيده تو اين كار آورديمش و از اين شوخي‌ها مي‌كرد و به من برمي‌خورد! ولي به مرور فهميدم سوء‌نيت ندارد و فقط شوخي مي‌كند. از اواسط كار من رفتارم را نسبت به فيلم عوض كردم و همه‌چيز درست‌تر شد اما تا آخر يك كَل‌كَلي بين ما بود.


   بیضایی طناز

من سال‌ها جزء گروه تئاتر «بازي» به سرپرستي آتيلا پسياني بودم و اين شانس را داشتم كه چه با كارهاي آتيلا و  چه با كارهاي اميررضا کوهستانی در تئاترها و فستيوال‌هاي خوب جهانی بازي كردم.

در انتخاب بازيگران كار آقاي بيضايي«وقتي همه خوابيم» افشين هاشمي کمک می‌کرد که سابقه تئاتري‌ام را مي‌شناخت و در یکی دو تئاتر با هم، همبازی بودیم. او من را براي كار آقاي بيضايي معرفي كرد.

آقای بیضایی آدم طناز، باهوش و دوست‌داشتني‌‌ای هستند و یک جور طنز اوریجینال دارند.

در آن کار همه‌چیز از قبل فکر شده و آماده بود من از قبل دکوپاژ سکانس‌ها را دیده بودم. این خب خیلی به آمادگی‌ام کمک می‌کرد.


 به رامبد افتخار می‌کنم

وقتي به اين‌كه فيلم رامبد پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي ايران شده فكر مي‌كنم، بغض گلويم را مي‌گيرد و به شدت احساساتي مي‌شوم. همه اين موفقيت متعلق به خود رامبد است. من هم كنارش بودم و همه تلاشم را كردم كه آرام و راحت باشد. خيلي هم به رامبد افتخار مي‌كنم. از لحظه اولي كه اين فيلمنامه را خواندم، مي‌دانستم كه مي‌گيرد و خيلي رامبد را تشويق كردم كه اين كار را بپذيرد و خوشحالم كه اين كار مال رامبد شد. رامبد هم صادقانه براي اين فيلم زحمت كشيد و من به چشم ديدم كه چقدر تلاش كرد و الان هم براي همه‌شان خوشحالم. خودم اين فيلم را 6،7 بار ديده‌ام و احساس بسيار خوبي دارم كه مردم اين‌قدر با فيلم ارتباط برقرار كرده‌اند. خدا را شكر مي‌كنم كه شادي مردم را هنگام تماشاي اين فيلم شاهد بودم.


 فرهادی مرموز

بعد از فرزند صبح، سر «چهارشنبه‌سوري» اصغرفرهادي رفتم. داستان هم اين‌طوري بود كه من با هديه سركار آقاي افخمي بودم. هديه حضورش در چهارشنبه‌سوري قطعي شده بود و من را به آقاي فرهادي معرفي كرد. بعد ايشان تئاتر «تجربه‌های اخیر» را از من ديدند و من را جزء تيم قرار دادند. اصغر فرهادي از آن آدم‌هاست كه همان بار اول كه پاي صحبتش مي‌نشینيد، خيلي تحت‌تاثیر قرارتان می دهد. کمی هم مرموز است و البته دقیق‌ترین کارگردانی است که تا به حال با او کار کرده‌ام. مرموز یعنی این كه خيلي دوست داري بيشتر درباره‌اش بداني. من با ترانه عليدوستي هم از سال‌ها قبل دوست بودم. ما اصلا قبل از اين‌كه هر دو وارد سينما و همكار شويم، همديگر را مي‌شناختيم. يادم هست او «من ترانه 15سال دارم» را بازي كرد و من همزمان تئاتر را شروع كرده بودم. با هم از كار صحبت مي‌كرديم، ترانه از سينما مي‌گفت و من از تئاتر تعريف مي‌كردم.


  مدرسه موش ها ، خونه مادر بزرگه و همه خاطرات خوش

«كتاب‌فروشي هدهد» اولين تجربه تلويزيوني‌ام بود. خیلی خانم برومند را دوست دارم، یک جوری که آدم مثلا خانواده یا فامیلش را دوست دارد. محيط هم خيلي صميمانه‌ بود. كتاب‌فروشي هدهد تنها باری بود كه من بدون خواندن فيلمنامه سر كاري مي‌رفتم؛ چون قرار بود با آدمي كار كنم كه بخش بزرگي از كودكي‌ام را شكل داده بود. رفتم كسي را ببينم كه مدرسه موش‌ها، خونه مادربزرگه و... را ساخته بود. او برایم خالق خاطره‌هاي عزيزي بود. يادم هست وقتي كه با من صحبت كرد، قصه‌ای 3خطي را برايم تعريف كرد و من بدون چون و چرا پذيرفتم و با کمال ميل سر کار رفتم. من با خاطره و ذهنيتي مثبت سر آن كار رفتم كه خدا را شكر به هم نريخت.

اين خيلي خوب است كه آن تصويري كه از آدم‌ها در ذهنت داري به هم نريزد، من الان خيلي آدم‌ها هستند كه ترجيح مي‌دادم از نزديك نمی شناختم‌شان.


من خوشحالم

  سالم، تازه، سر حال دغدغه‌هاي مهمي در زندگي‌ام دارم. همان‌قدر كه دوست دارم در كارم موفق باشم، دوست دارم درست و خلاقانه زندگي كنم. به نظرم هنرمند بودنم نبايد فقط در شغلم و محدود به كارم باشد. بايد زندگي هنرمندانه داشته باشم. مخصوصا كه من به خاطر كارم معذورياتي دارم، مثلا كارم از نظر زمان بي‌نظم است و خيلي چيزها روي روال و مسير زندگي معمول نيست.
بنابراين من بايد تصميم‌هايي بگيرم كه همه چيز را در زندگي‌مان سالم، تازه و سرحال نگاه دارم و اگر بتوانم در اين رابطه موفق باشم، خيلي برايش اعتبار قائلم. زندگي شخصي را تازه نگه داشتن و خوشبختي را در آن جاري كردن، خيلي كار آساني نيست  و هوش و خلاقيت مي‌خواهد.

بعضی وقت‌ها به رامبد مي‌گويم خوشحالم آدمي هستم كه شب راحت مي‌خوابم. خوشحالم كارهايي را كرده‌ام كه به آنها اعتقاد داشته‌ام و مرزهايي كه براي خودم قائل بودم را رد نكرده‌ام.

 


   همسایه‌های دوست‌داشتنی ما

ورزش عضو هميشگي زندگي‌ام است.  اما ميزان آن بستگي به وقتم دارد، حالا از يك پياده‌روي ساده بگيريد تا مثلا اگر برسم يك ساعتي يوگا كنم يا شنا بروم و...

خيلي به ورزش اعتقاد دارم. خيلي وقت‌ها اگر فعاليت بدني نداشته باشم اصلا مغزم كار نمي‌كند. به خاطر مادرم ورزش به نوعي جزء تربيتم هم بوده. كلا از سلامت و بدنم مراقبت مي‌كنم، البته نمي‌توانم قول بدهم هميشه حواسم است؛ اما حداقل وقتی در خانه هستم، حواسم به برنامه غذايی‌مان هست. سعي مي‌كنم غذايمان سالم باشد و در برنامه غذايي‌مان حتما سبزيجات و مواد سالم باشد. چون به هر حال سلامت و مراقبت از بدن براي ما با توجه به شغلي كه داريم، لازم است؛ يعني به نوعي بدن مان ابزار كارمان است.

هميشه بايد سالم و سرحال باشيم حتي وقتي سركار نيستيم، چون هر لحظه ممكن است كار پيش بيايد. نمي‌توانم خودم را رها كنم، اشتباه محض است. سعي مي‌كنم بتوانم در قلب اين بي‌نظمي، نظم خاص خودم را ايجاد كنم. مثلا خیلي دوست دارم ساعت خواب منظم و درستي داشته باشيم، چون به نظرم خواب كافي و به موقع در سلامت بدن بسيار موثر است.

گاهي كه خيلي سركار هستم، مي‌بينم اين بي‌خوابي و بدخوابي چقدر آدم را كسل و خسته مي‌كند. خانواده‌ام خيلي برايم مهم هستند. خوشبختانه ما تقريبا با پدر و مادرم همسايه هستيم و سعي مي‌كنم فاصله زيادي بين ديدارهايمان نيفتد.


داستان ازدواج من و رامبد

    *  در همه اين سال‌ها هم يك آدم ديگري بود كه بازي مي‌كرد، در همسران، خانه سبز و... داشت مسیرش را طی می کرد. درباره آشنایی‌تان با همسرتان، رامبد جوان، بگویید. قبل از آشنایی نزدیک درباره او چه نظری داشتید؟

رامبد جزء بازيگراني بود كه هميشه كارش را دنبال مي‌كردم. يادم هست خانه سبز را كه مي‌ديدم، خيلي از او خوشم مي‌آمد. اين‌طور نبود كه بگويم مي‌دانستم يك روز قرار است با هم آشنا بشويم و ازدواج كنيم، اما هميشه احساس خاصی داشتم.  به نظرم خيلي آدم مثبت و دوست‌داشتني می‌آمد. خيلي دوستان مشترك داشتيم و دورادور همديگر را مي‌شناختيم، تا اين‌كه بالاخره وقتش رسيد. یک مدت هي پيش آمد اين ور، آن ور همديگر را  مي ديديم. كم‌كم حواس‌مان بيشتر به هم جلب شد و کار به ازدواج رسید.
من هميشه به ازدواج اعتقاد داشتم. ازدواج انگار خودش پيش مي‌آيد و آن‌طوري نيست كه آدم خيلي برايش برنامه‌ريزي كند. من مي‌دانستم كه دوست دارم خانواده تشکیل بدهم و خانواده خودم را داشته باشم و هميشه به چشم يك كار خلاقانه به آن نگاه مي‌كردم. از قبل نسبت به ازدواج پيش داوري نداشتم، مي‌دانستم و از ديگران هم شنيده بودم كه وقتي پيش مي‌آيد خودت مي‌فهمي که درست است و واقعا براي من هم همين‌طور بود. يك سري ملاك‌هاي كلي داشتم، مثل اين‌كه خيلي اختلاف اعتقادي، طبقه اجتماعي و سني عجيب و غريب وجود نداشته باشد.

    *   این پیوند باعث پیوند کاری شما هم شده است؟

ترجيح مي‌دهم كه ما هر كدام مسير خودمان را در كار داشته باشيم. اين‌كه ما زن و شوهر هستيم به اين معني نیست كه همواره قرار است با هم كار كنيم، هر چند به هر حال احتمالا همكاري بين ما زياد پيش خواهد آمد؛ ولي هر دو خيلي حرفه‌اي به ماجرا نگاه مي‌كنيم. يعني درست است که ما در خانه‌مان خيلي درباره كار با هم صحبت مي‌كنيم، ولي سركار واقعا شغل‌مان است و حرفه‌اي به آن نگاه مي‌كنيم.

    *   این حرفه ای یعنی چی؟

سعي مي‌كنم زندگي‌ام را مديريت كنم، چون به نظرم همه روابط، سياستي لازم دارند و بهترين سياست هم صداقت است. من در رابطه زناشويي‌ام هميشه آن‌طور كه فكر كردم درست است عمل كردم. خيلي وقت‌ها استرس‌هايي بوده كه سعي كردم به رامبد منتقل نكنم و خودم حل كنم. اما اصولا وقتي با رامبد كار مي‌كنم، انگار يك مسئوليت مضاعفي نسبت به كارهاي ديگرم دارم، چون مرتب بايد حواسم باشد كه زن كارگردان نباشم و فكر نكند من به واسطه او آنجا هستم. شايد من در كارهاي ديگر خيلي راحت نظر مي‌دهم، مخالفت مي‌كنم، بدقلقي مي‌كنم و ... اما سركار رامبد خيلي رعايت مي‌كنم، چون آدم‌ها از قبل نوعی گارد دارند.

    *   ازدواج‌تان چطور پیش رفت؟

رامبد بعد از اين‌كه به من پيشنهاد ازدواج داد، آمد با پدرم صحبت كرد. بعد هم خواستگاري انجام شد، اما عروسي و مراسم ديگر را به آن شكل مرسوم و مفصل نگرفتيم و ميهمانی ازدواج‌مان خيلي كوچك و مختصر بود. ما تصميم گرفتيم سفر برويم و سفرهاي خوبي هم رفتيم. واقعا نمي‌دانم مهم‌ترين ويژگي رامبد كه به او اعتماد كردم چه بود. چیزی که مي‌دانم  این است که رامبد به شدت با محبت و پر از زندگي است و اين روحيه‌اش من را تحت تأثير قرار داد و هنوز هم تحت تأثير قرارم  مي‌دهد.

    *   چقدر به ملاک هایی مثل درآمد، تحصیلات و این چیزها توجه کردید؟

مي‌دانيد ادا در نمي‌آورم، ولي واقعا آدمي نيستم كه این جور چیزها برايم مهم باشد. اين چيزها مسأله من نيست. البته به تربیت هم برمي‌گردد. چيزهاي ظاهري مثل مدرك تحصيلي، پول و... جزء ملاك‌هاي تربيتي من براي انتخاب آدم در هيچ رابطه‌اي نبوده و نيست و الان هم خوشحالم كه مي‌بينم درست فكر مي‌كرده‌ام. اين چيزها جذابيت ظاهري است كه خيلي سريع از بين مي‌رود و بعد هم روزي مي‌رسد كه آدم‌ها بايد با هم زندگي كنند و اين چيزها ديگر اهميت ندارد.


بچه طفلکی من!

من خيلي دوست دارم بچه داشته باشم، يعني شكي در اين‌باره ندارم. ولي شايد جسارتم كم شده ، مثلا تهران خيلي من را مي‌ترساند. فكر مي‌كنم اين شهر هر روز دارد ترسناك‌تر مي‌شود. با خودم فكر مي‌كنم حاضري بچه ای را به دنيا بياوري كه براي رفتن به پارك يا خانه مادربزرگش 3ساعت بايد فقط در راه رفت و برگشت باشد؟ تا 10سال ديگر در این هوا می‌توان نفس کشید؟! از اين جور چيزها و از پاسخ اين پرسش‌ها مي‌ترسم. اگر نه، اين كه قرار است يك روحي به وجود بيايد كه رشد كند ، به نظرم واقعا یک هدیه است. قصد بچه‌دار شدن را دارم، ولي مي‌خواهم سعي كنم شرايط بهتري براي آمدن او ايجاد كنم.

گروه: عضو سایت
عضویت: 30.05.1390
نام کامل: آرام
نظرات: 822
ارسالات: 6
مسنجر: --

غم #1

تاریخ ارسال : 7 مهر 1390 21:40
مرسی احسان جان اینو خونده بودم عزیز ولی بازم ممنونم ازت
گروه: عضو سایت
عضویت: 10.05.1390
نام کامل: --
نظرات: 248
ارسالات: 0
مسنجر: --

سايه #2

تاریخ ارسال : 7 مهر 1390 22:06
ممنون جالب بود مرسي
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.10.1389
نام کامل: --
نظرات: 1297
ارسالات: 3
مسنجر: --

fanfan #3

تاریخ ارسال : 8 مهر 1390 00:13
..
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 4.05.1390
نام کامل: --
نظرات: 427
ارسالات: 103
مسنجر: --

zzwestlife #4

تاریخ ارسال : 8 مهر 1390 11:29
ممنون جالب بود واقعا........................... ولی خیلی طولانی بود


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: Mahsa
نظرات: 504
ارسالات: 36
مسنجر: --

beautiful girl #5

تاریخ ارسال : 8 مهر 1390 11:53
خیلی جالب و خوب بود.
ممنون احسان ( پدیده!! )


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 26.09.1388
نام کامل: shirin
نظرات: 63
ارسالات: 1
مسنجر: --

shirin #6

تاریخ ارسال : 8 مهر 1390 15:21
mer30
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 9.11.1389
نام کامل: نگار
نظرات: 4653
ارسالات: 325
مسنجر: --

momo124 #7

تاریخ ارسال : 9 مهر 1390 08:25
عجب
گروه: عضو سایت
عضویت: 3.06.1390
نام کامل: shishin
نظرات: 929
ارسالات: 0
مسنجر: --

shishin #8

تاریخ ارسال : 9 مهر 1390 08:41
مرسی خیلی جالب بود
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 3.05.1390
نام کامل: آرزو
نظرات: 2246
ارسالات: 258
مسنجر: --

arezoo 68 #9

تاریخ ارسال : 9 مهر 1390 08:41
tanx


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.04.1390
نام کامل: JIMI
نظرات: 1741
ارسالات: 0
مسنجر: --

JIMI #10

تاریخ ارسال : 9 مهر 1390 12:23
momo 124 duset daram ta cheshe hame dar ad
گروه: عضو سایت
عضویت: 8.03.1390
نام کامل: a-s
نظرات: 157
ارسالات: 4
مسنجر: --

samim #11

تاریخ ارسال : 9 مهر 1390 15:32
الهي هيمشه هيمينطور خوشبخت باشن
ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: Mahsa
نظرات: 504
ارسالات: 36
مسنجر: --

beautiful girl #12

تاریخ ارسال : 10 مهر 1390 16:59
JIMI,
چشم من دراومد!


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 23.06.1390
نام کامل: --
نظرات: 11
ارسالات: 0
مسنجر: --

swordsgirl #13

تاریخ ارسال : 10 مهر 1390 22:11
عاشق جفتشونم :X
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 24.08.1388
نام کامل: diyana
نظرات: 3247
ارسالات: 691
مسنجر: --

diyana #14

تاریخ ارسال : 11 مهر 1390 17:31
اینام دلشون خوشه ها
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.04.1390
نام کامل: --
نظرات: 2303
ارسالات: 100
مسنجر: --

amin.a #15

تاریخ ارسال : 16 مهر 1390 17:20
مرسی جالب بود و هر دوتاشون باحالن
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.03.1390
نام کامل: --
نظرات: 2859
ارسالات: 9
مسنجر: --

ارش #16

تاریخ ارسال : 17 مهر 1390 08:37
ok
کسانی که عضو نیستند، نمی توانند اینجا را مشاهده کنند.


--------------------

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.