دوستان من تازه عضو این سایت شدم. این مطلب که یه بررسی در مورد فیلم "به همین سادگی" است رو خودم نوشتم، می دونم خیلی از زمان اکران فیلم گذشته ولی امیدوارم با ارسال نظراتتون منو خوشحال کنین. ممنون.
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم.
دکتر علی شریعتی
مقدمه
همگی اسم فیلم تحسین شده ی سال را شنیده ایم. فیلمی که در گیشه ها اصلا مورد توجه مخاطبان عام قرار نگرفت و حتی نتوانست به رقم دویست میلیون تومان فروش برسد. تقریبا با هر کسی که در مورد فیلم صحبت می کردم، به این نکته اشاره می کرد که "بابا بی خیال این فیلم که فقط صد و پنجاه میلیون فروخته ! ببین چه فیلمی بوده! "
جای تاسف است فیلمی به این قدرت و عظمت، اثری سرشار از ابتکار و نو آوری و جرات، این قدر با کم لطفی مردم ما روبرو شود. " به همین سادگی"، همان طور که در پایین بیشتر به آن خواهیم پرداخت، کار بسیار جدید و لایق تحسینی در سینمای ماست – سینمایی که نود درصد آن را فیلم های فانتزی اشغال کرده اند.
باز جای تاسف است این فیلم های فانتزی که بار معناییشان زیر صفر درصد است، بیش از نود درصد سینمای ما را به خود اختصاص دهند. فیلم هایی که سرشارند از عشق های لیلی و مجنون وار، ازدواج های رمانتیک، دعوا های عروس و مادر شوهر و خواهر شوهر، اتفاقهای عجیب و غیرمنتظره و انصافا غیر ممکنی که تنها نتیجه شان ایجاد علاقه و عشق بین دو شخصیت اصلی است و هزاران هزار قالب کلیشه شده که عادت کرده ایم به بی مزگی شان بخندیم.
و باز جای تاسف است این فیلم های افتضاح گوی سبقت در فروش را از اثری پر بار چون "به همین سادگی" بربایند. واقعا مقصر کیست؟ چرا باید سینمای ایران در قرق یک سری فیلم تجاری خالی از ارزش هنری باشد؟ آیا می توان تمام تقصیر را به گردن فیلمسازان انداخت؟
فیلم هایی چون "به همین سادگی" در سینمای ما حیف می شوند، چون مخاطبان ما یاد نگرفته اند که از یک فیلم سینمایی غیر از خنده باید انتظارات دیگری نیز داشته باشند. گویا مخاطبان ما تنها می خواهند چیزهایی را که دوست دارند ببینند؛ می خواهند ببینند که چطور با دست خالی و عشق- آنطور که در فیلم های فانتزی شاهد هستیم – می توان به خوشبختی پایدار و جاودانه رسید، می خواهند ببینند که چطور عشق تمام مشکلات را از سر راه بر می دارد و... هیچ یک نمی خواهند حتی برای دو ساعتی هم که شده، به جای لذت بردن از عشق های لوس و تکراری و بیمزه ، از مفهوم یک فیلم و از هنر کارگردان لذت ببرند و دید دلسوز او برای جامعه اش را تحسین کنند.
متاسفانه تا وقتی که انتظارات مخاطبان از سینما تنها رویاهای شخصی شان باشد، همین آش است و همین کاسه! هیچ چیز فرقی نخواهد کرد و تا سالهای سال هزاران فیلم فانتزی دیگر ساخته و دیده خواهد شد. ولی ای کاش به جای برای خنده فیلم دیدن، برای فکر فیلم می دیدیم و بعد از دیدن فیلم، کمی در آن اندیشه می کردیم.
نمونه ای بسیار کوچک از همین تفکر را من در مورد این فیلم به چشم دیدم. در سینما، هنگامی که فیلم به پایان رسید جوانی از من پرسید :" به نظر شما چطور فیلمی بود؟ به نظر من که چرت بود، دو هزار تومانم حرام شد! اگر می رفتم فلان فیلم، حداقل یک ذره می خندیدم!"
معرفی
"به همین سادگی" یک بررسی جالب در مورد زندگی خانه دار های سنتی است. قشری زحمتکش که تا به حال فیلمسازان بسیار اندکی به خود این جرات را داده اند که در موردشان فیلم بسازند. قشری که سالها هیچ حرفی برای گفتن در اجتماع نداشته و تا سالهای طولانی نیز نخواهد داشت. قشری که نه تنها از تعدادش کم نمی شود، بلکه روز به روز هم به آن افزوده می شود و هیچ کسی نیست که به معنای واقعی کلمه، آنان را درک کند.
و چقدر زیبا بررسی کارگردان از زندگی این زنان، به انتقادی بر حق تبدیل می شود که هیچ کسی یارای پاسخ گفتن به آن را ندارد.
داستان در یکی از روزهای سرد تهران آغاز می شود. شخصیت اصلی فیلم، "طاهره"، که تازه کارش با پهن کردن رخت ها به پایان رسیده، در بام خانه شان ایستاده و یک سرود قدیمی ترکی را زمزمه می کند - سرودی که موسیقی اصلی فیلم نیز از ملودی آن گرفته شده - طاهره که خود زاده ی یکی از روستا های آذری نشین است، به همراه همسر و دختر و پسرش در آپارتمانی اجاره ای در تهران زندگی می کند. قرار است در همسایگی آن ها جشن عروسی ای بر پا شود، و زنان آپارتمان همگی مشغول کمک به خانواده ی عروس هستند، حتی همسایه ای که تازه اسباب کشی کرده. مادر عروس صاحبخانه ی طاهره است. همین طور که فیلم پیش می رود، انزجار طاهره از روز مرگی او را بیشتر و بیشتر برای رها کردن این شهر شلوغ و پر دود و گریختن به دامان طبیعت ترغیب می کند، اما دقیقا وقتی در یک قدمی انجام این کار است، می بیند که نمی تواند. نمی تواند خانه و همسر و کودکانش را ترک گوید و خیلی راحت، تسلیم سرنوشتی می شود که خودش با "احساسات" زودگذر برای خودش ساخته. از فردا هم همان آش و همان کاسه، همان زندگی نکبت بار همیشگی...
همین که فیلم تمام می شود و ملودی زیبای آذری بالا می گیرد، تمام حسی که به انسان دست می دهد را می توان با سه کلمه بیان کرد : "به همین سادگی."
بررسی
خانه داری. خانه داری دقیقا یعنی چه؟
این محوری ترین موضوع فیلم است. برداشت ما از خانه دار چیست؟ زنی که ازدواج کرده و احیانا مادر چند کودک است. این معقول ترین تعریفیست که می توان از خانه دار داد. اما... اما...
اما آیا خانه دار فقط یعنی همین؟
وقتی این سوال از اکثر افراد جامعه پرسیده می شود، در صد بسیار بالایی به همان تعریف بالا بسنده می کنند. اما یقینا، هیچ یک از آن ها با کفش های یک خانه دار راه نرفته اند تا بدانند که علاوه بر این ها، خانه داری یعنی هر روز پختن و شستن و تمیز کردن، خانه داری یعنی هرروز یک سری کارهای تکراری و بی لطف انجام دادن، خانه داری یعنی سر رفتن حوصله، خانه داری یعنی از فرط بیکاری و بی حوصلگی تمام سریال های مذخرف تلویزیون را حفظ بودن، خانه داری یعنی از صبح تا شب اسیر دیوارهای خفه کننده ی خانه بودن و هزاران هزار "یعنی" های دیگر...
آری! خانه داری یعنی این.
کارگردان برای نشان دادن کسالت بار بودن کارهای روزانه ی طاهره، روش جالبی را برگزیده: در اوایل فیلم، چند دقیقه ای فقط به کار کردن طاهره اختصاص یافته : غذا پختنش، لباس شستنش، گرد گیری و ... . همان طور که این صحنه ها را میدیدم، در سالن سینما حوصله ام سر رفت ! جالب است، آدمی مثل من این تحمل را ندارد که نهایتا پنج دقیقه ای را به تماشای این صحنه ها بگذراند، در حالی که سالهاست کار هر روز طاهره و هزاران - شاید حتی بتوانیم بگوییم میلیونها- امثال او همین است.
این سر رفتن حوصله در تمام فیلم مشهود است: زمان هایی پیش می آید که طاهره هیچ کاری برای انجام دادن – یا شاید هیچ حوصله ای برای انجام کار- ندارد، نشسته و در حال تماشای برنامه های صبحگاه ورزشی آقایان است... همسایه جدیدیش از او مجهز تر است و در کانال های ماهواره، چیز های دیگری می بیند... یا برای اینکه وقتش را پر کند، کلاس های مختلف می رود. کلاس نقاشی. کلاس شعر. کلاس بدن سازی و ... تازه هیچ کدام را نمی تواند به سرانجامی برساند و به نیمه نرسیده رهایشان می کند. چرا که هیچ یک از این ها دوای دردش نیست.
نکته ای که در بالا در مورد از حوصله خارج بودن بعضی صحنه های فیلم به آن اشاره کردیم، به نوعی یک نقطه ضعف نیز برای آن حساب می شود. ریتم فیلم دیگر نباید تا این حد آرام باشد که تماشاگر سر فیلم خوابش ببرد. بسیاری از افرادی که این فیلم را دیده بودند از این ویژگی فیلم شکایت داشتند.
در فیلم یک سوال محوری دیگر نیز مطرح است : آیا خانه داری، شغل است؟
در اواسط فیلم، پسر طاهره از او می پرسد :"مامان، شغل تو چیه؟ مگه خانه دار نمیشه House Worker؟ پس چرا فلانی میگفت می شه cook؟" تعجب را در چهره ی طاهره می بینیم. گویی این سوال برای خود او نیز تازگی دارد. شغل من "دقیقا" چیست؟ کارگر خانه ؟ آشپز ؟ یا صرفا نگهبان خانه ؟
از دیدگاه فیلم، خانه داری یک شغل نیست؛ لا اقل با آن تعریف مشخصی که ما از شغل داریم. به نظر فیلم زندانی کردن یک انسان در یک به اصطلاح "چاردیواری پر از مهر و عطوفت" و دادن یک سری کار مشخص به او، به معنی "شغل" دادن به او نیست. انسانی که شاید دارای استعداد و پتانسیل و انگیزه ی افزوده برای حضور در اجتماع باشد. انسانی که شاید می توانست به مدد همین استعداد و انگیزه ی بالا در اجتماع پیشرفت کند و علاوه بر سودی که بر موقعیت اجتماعی، فرهنگی و حتی مادیش می رساند، به جامعه ی خویش نیز خدمت کند و سطح آن را بالا ببرد. آیا استعداد این فرد حیف نمی شود؟ آیا به این فرد ظلم نمی شود؟ آیا زندانی کردن یک انسان و سرکوب کردن توانایی های ذاتی اش، آن هم به نام دادن شغلی جعلی به وی، ستم آشکار در حق او نیست؟ چه کسی مقصر است؟ خود فرد، خانواده اش یا جامعه ؟
نکته ی جالب این است که فیلم تمام تقصیر را گردن جامعه نمی اندازد. در اوایل فیلم، شاهد مطلبی هستیم در مورد "احساسات زودگذر". از روی یک سری احساسات زودگذر تصمیم گرفتن، اشتباهی است که درصد بالایی از افراد مرتکب می شوند. حال اگر فردی این اشتباه را در برابر تصمیم های بزرگ زندگی اش انجام دهد، همان طور که طاهره انجام داد، تلفات سنگینی برای وی بدنبال دارد.
اما متاسفانه مشکل طاهره فقط این ها نیست. مطلب دیگری نیز هست که وجودش را می آزارد و هر چه سعی می کند نمی تواند با آن کنار بیاید. روزمرگی. طاهره شخصیتی است با روحی آزاد و کاوشگر، عاشق فعالیت، فضای باز، ماجراجویی، دگر گونی و تغییر و ... که همه ی این ویژگی ها شاید برخاسته از اصلیت روستایی وی باشد. او نمی تواند با روزمرگی و همیشه به یک شکل بودن کنار بیاید؛ چون همان طور که گفتیم عاشق تغییر و تنوع است. اما زندگی شهری به حدی خالی از این لطف است که طاهره برای افزودن کمی رنگ و بوی تازگی به روحش، به سراغ کلاس های مختلف می رود. کاری که تقریبا صد درصد امثال او برای پر کردن وقتشان انجام میدهند ( باز بین این افراد خانه دار های سنتی درصد بالایی را به خود اختصاص می دهند.) و دست آخر چون می بیند که هیچ کدام از این "سرگرمی" ها نمی توانند خلا برخاسته از تنوع را در وجودش پر کنند، تصمیم به فرار می گیرد. فرار از این زندگی کلیشه وار، و گریختن به سوی اصلیت اش.
اتفقا دختر همسایه ی بالایی شان که جشن عروسی اش قرار است سر بگیرد، وضعیتی مشابه دارد. داماد، در یکی از شهرستان ها ساکن است و قرار است عروس را به همراه خود ببرد، از "اصلیتش" دورش کند. آیا این دختر به سرنوشت طاهره دچار نخواهد شد؟
در ساختمانی که طاهره در آن سکونت دارد، یک نوع تدریج در زندگی زن ها دیده می شود : در یک سو، یک دختر جوان داریم که به تازگی تسلیم "احساسات زودگذر" شده. در سویی دیگر، زنی را داریم که انتظار کودک اولش را می کشد و یک پله بالاتر از قبلی است. بعد نوبت به طاهره می رسد اما بعد از او دو زن با دو سرنوشت کاملا متفاوت قرار گرفته اند: یکی مادر همان تازه عروس که کاملا تسلیم این زندگی راکد شده، و دیگری دوست مطلقه ی طاهره، زنی شجاع و خودساخته که روحش را از بند "احساسات زودگذر" رهانیده و بعد از طلاقش، با فروشندگی روزگار می گذراند. مطلب دقیقا روشن است: در مقابل طاهره یک دو راهی قرار گرفته که این دو زن هر یک عاقبت های هر راه می باشند. در یک سو زنی پا به سن گذاشته و از کار افتاده که از فرط خستگی و نگرانی پای چشمانش گود رفته، حتی کم کم تعادل روانی اش را دارد از دست می دهد. در سویی دیگر، زنی با نشاط و پر امید که حداقل از زندگی خودش راضی است، هر چند که شاید دیگران در ذهن خودشان به حال وی ترحم کنند... کدام بهتر است؟
طاهره نیک می داند کدام بهتر است، اما نمی تواند آن را برگزیند. نمی تواند همسر و کودکانش را ترک گوید و دست آخر تسلیم می شود : "من همین جا هستم..."
اشتباه نشود ! هیچ کسی با ازدواج مخالف نیست. ازدواج پیوندی مقدس و عامل ایجاد خانواده و بقای نسل سالم در اجتماع می باشد. این یکی از حسن های جامعه ی ماست که اکثر مردم ازدواج می کنند. اما حرف فیلم این است که ازدواج باید از روی عقل و منطق باشد تا یک سری احساسات آنی. مهم ترین و کلی ترین نکته ی فیلم این است که یک زن نباید شخصیتی وابسته به مرد داشته باشد. هر انسانی، چه مرد و چه زن، باید یک شخصیت مستقل داشته باشد. اما متاسفانه در جامعه ما بسیارند خانواده هایی که دخترانشان را بزرگ می کنند تا "شوهرشان دهند". بسیارند خانواده هایی که زن را فقط به عنوان تربیت کننده ی کودک، حاضر کننده ی غذا، تمیز کننده ی خانه و ... می بینند. بسیارند خانواده هایی که به زن به عنوان یک جنس جدا از مرد، یک جنس وابسته، جنسی که وقتی به فلان سن رسید باید ازدواج کند، جنسی که باید پنهانش کرد می نگرند. وجود ضرب المثل هایی چون "دختر مال مردم است" و "زن جوان را تیری بر پهلو، به که خطی بر رو" شاهدی بر این مطلب است. گویا تنها دلیل آفرینش زن این است که ازدواج کند و دست آخر، انسانی شود مانند طاهره که از هر روز و لحظه اش منزجر است. این تفکر، توهینی سخت به مقام زن به عنوان یک انسان است و می بینیم که این تفکر سنتی و مشمیز کننده، چه آسیب هایی ممکن است به زندگی یک انسان وارد کند. در حالی که خیلی ها از همان قشر سنتی، عقیده دارند که وقتی زنی ازدواج کرده، خوشبخت و یا به قول فیلم "سپید بخت" شده؛ دیگر از زندگی چه می خواهد؟
این مطلبی است که طاهره را خیلی آزار می دهد. تقریبا تمام ساکنان ساختمان اصرار دارند که او دختری سپید بخت است، چون همسرش "آقای مهندس" است. هیچ کدام از آن افراد از درونش خبر ندارند، هیچ کدام با کفش های او راه نرفته اند که بدانند... .
کار جالب فیلم این است که بر حق قضاوت می کند و هیچ تقصیری را گردن آقای مهندس نمی اندازد. او نیز انسانیست سخت گرفتار روزمرگی، به حدی که حتی مناسبت های خاص زندگی اش را نیز فراموش می کند اما چاره ای ندارد. چاره ای ندارد چون جامعه او را مجبور به این کار می کند. چاره ای ندارد چون زندگی سخت است...
و این روزمرگی به حدی پیش می رود طاهره همواره سایه ی تنهایی را روی سرش حس می کند. او خیلی تنهاست؛ با آنکه ازدواج کرده و دو فرزند نیز دارد، تنها غذا می خورد، تنها چای می نوشد و ... .
حرف آخر. همان طور که از نام فیلم پیداست، سادگی در این فیلم موج می زند؛ یک داستان ساده، قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد، عادی ترین صحنه ها، عادی ترین زندگی ها و ... بسیاری از صحنه های این فیلم در زندگی عادی برای خود من پیش آمده، اما هیچ گاه فکر نمی کردم از آن ها بتوان فیلم ساخت. دیدن این فیلم را به همه توصیه می کنم.
تعداد نظرات: 30
تاريخ ارسال: ۱۳ شهريور ۱۳۸۷ ۱۷:۳۲
وضعيت در ياهو:
وضعیت کاربری: عضو سايت تاریخ عضويت: ۲۱.۰۴.۱۳۸۷
ALI BUD,KHEILI KHOSHHALAM KE BELAKHARE 1 NAFAR PEIDA MISHE KE INJUR CHIZHA RO BEFAHME ,MOTAASEFANE MARDOM FAGHAT MIKHAN YE CHIZI BEBINAN KE BEHESH BEKHANDAN ,NEMIKHAN YE CHIZI BEBUNAN KE AZASH YAD BEGIRAN,KHEILI ALI BUD.