دستانم را به سردی دیوار می سپارم, گرمی دیوار از دستان تو بیشتراست, خنجر سرد حرفهایت چه کرد با بدن نحیفم, گرمی خون رفته از خود را بر وجودم حس می کنم, قلم را به جایش می گذارم تا دیگر افکارم یادآور حرف هایم باشد, نه!!!!!!!!!!!!!! دیگر دل نوشته هرگز برای تو برای لحظه های با تو ,نه تکرار نمی شود چون کاری بس عبس و بیهوده است. کاغذم را پنهان می کنم نه , پاره یا که آتشش می زنم تا حواست کامل به دستانش باشد, اشکانم دیگر دلهره ی تنهایی ندارد چون تنهای تنهایم در این شب تار در این شام بی فردا, هر بار گفتم بیا قدمی به عقب برداشتی تا معنای دلتنگی و بی تو بودن را از جان و دل بچشم , هر بار گفتم نرو , سراسیمه گریختی تا هماهمنگی َ تضاد را بینمان احساس کنم , شاید این گونه نباشد ولی..... این دوست داشتن خود گناهی است بزرگ َ کبیره , دیگر نمی گویم مهربانم , نازنینم ,جانم فدای لبخند هایت دیگر نمی گویم بخند که محتاج خندهایت هستم , بیشتر بخند ای صبح پرامید نفسم را برای خود نگه می دارم زیرا تو بسیار هم نفس داری. من بی نفس را هم آوا در این تن خاکی نیست , پس همراه شو با من به عالم افلاکی |