الهي ! دانايي ده که از راه نيفتم و بينايي ده که در چاه نيفتم . الهي ! آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان ، بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازرگان . الهي بنياد توحيد ما خراب مکن و باغ اميد مابي آب مکن
با یادخاطرهامان آرام گریه کردم های های گریه کردم گریه کردم بی صدا و بی انتها من گریه کردم بر سر قبر خویش در شب زمستانی با یادخاطرهامان آرام گریه کردم نکند بیدار شوند اطرافیانم در اتاق در تاریکی با چشمان بسته گریه کردم شمع نبودی که گویم پرپرواز بسوزاندم یارا در غربتم همچو شمع در اینجا گریه کردم من به حال خراب و دل زارم که تنهاست از پی درمان زخم هایم در نامه هایم گریه کردم عکست می خندد به نم نم گذرا بر صورتم درغربت تنهای ام در کنار اتاق گریه کردم قرارمان نبود که نباشی و من باشم دریا دلی پیدا کردم به اعماقش گریه کردم بلبلان راه لانه نمی جویند ای گلم به حال آن بخت برگشتگان حال گریه می کنم صحبت اغیار به منزل دوست هیچ تاثیری ندارد در پشت در بسته به قربت و غربت گریه کردم رنگ شدم با بی رنگی همرنگ و بادریا یکی درجهت یافتن ردپای یارم گریه کردم هر جا که قدم گذاشتم قرارمان بود با هم باشیم حالا که تنها می روم به جای پایت گریه کردم
تعداد نظرات: 63
تاريخ ارسال: ۱۵ شهريور ۱۳۸۷ ۰۰:۰۹
وضعيت در ياهو:
وضعیت کاربری: عضو سايت تاریخ عضويت: ۱۱.۰۶.۱۳۸۷
khob man bemram ke to enghadr gerye kardi,to beshin zaje bezan che faaide un ke mese divar mimune,hala dige tasmim ba khodete mituni bazam gerye koni azizam...
تعداد نظرات: 0
تاريخ ارسال: ۱۷ شهريور ۱۳۸۷ ۲۲:۰۸
وضعيت در ياهو:
وضعیت کاربری: ميهمان تاریخ عضويت: --
بگزارید من بگم
خودش می دونه با کی ام اگرر به ایه شعر اعتقاد داری یاد من بیفت میدونی عاشقتم می پرستمت و تنهام گذاشتی می تونستی به من فرصت بدی اما ندادی چطور تو این مطالب بلدی اما خانومتو تنها گزاشتی کسی که نشونت داد عاشقته دروغ گفتم اما اومدم که جبران کنم، تورو خدا بازدید کننده ها شما بگید من عاشقم همه جور تحقیر شدم ما نگفتم نگو هزار بار در خودم شکستم اما می دونی به تو نه نگفتم خواهش می کنم فرصت به من بده حالم اصلا خوش نیست میدونی مشکل دارم قلبم درد می کنه می دونی الان مریض شدم که نیستی تو رو خدا فرصت به من بده و برگرد من دارم الان این شعر رو می خونم من
حالم بد تورو خدا برگرد لج نکن گل من
چون عاشق معشوق را ببیند در وی اظطرای پیدا می شود زیرا که هستی او عاریتی است و روی در قبله ی نیستی دارد. وجود او در وجد مظطرب شود تا با حقیقت کار نشیند و هنوز تمام پخته نیست چون تمام پخته شود در التفا از خود غایب شود زیرا که چون عاشق پخته شد، در عشق، و عشق او نهاد او را بگشاید. چون طلایه ی وصال پیدا شود وجود او رخت بربندد به قدر پختگی او در کار. احمد غزالی کتاب سوانح العشاق