<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>TehranKids.com</title>
<link>http://tehrankids.com/</link>
<language>fa</language>
<description>TehranKids.com</description>
<generator>MezzoLife CMS</generator><item>
<title>گدای نابینا</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1085-gedaye-nabina.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1085-gedaye-nabina.html</link>
<description><![CDATA[روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟<br /><br /><br />روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!<br /><br />وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>blue_girl2004</dc:creator>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 06:24:17 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>خواستگاری پسر نوح و دختر هابيل</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1088-khategari.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1088-khategari.html</link>
<description><![CDATA[پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز<br />غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟<br /> <br />پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.<br /> من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل<br /> <br />دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،<br />هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست<br /> <br />پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. <br />خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد<br /> <br />دختر هابيل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد<br /> <br />پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد<br /> <br />دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست<br />پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.<br /> گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت <br /> <br />من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو <br />مطمئن تر، دختر هابيل<br /> <br />پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است <br />و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>blue_girl2004</dc:creator>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 06:15:43 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>عشق و دیوانگی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1079-divanegi-va-eshgh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1079-divanegi-va-eshgh.html</link>
<description><![CDATA[در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه<br />فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و<br />ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ<br />کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي<br />توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو.<br />.. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره کنار اوست.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>Shei2nak</dc:creator>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 06:14:31 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>جز سخن دل بر دل نشیند !!!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/poetic/1081-sokhane-eshgh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/poetic/1081-sokhane-eshgh.html</link>
<description><![CDATA[زندگی را همیشه از تارک بلند قله های همیشه سبز عشق ببین.چرا که دیدگاهی بالاتر ازآن نیست.مدعیان عشق بدانند که چون لحظات وصال دیگر نیاید و آن لحظه که در کنار یار هستی گویی زمان یارای همراهی تو را ندارد و ثانیه شمار متوقف شده است تا آنکه این لحظات فراموش نشدنی جزء عمرت حساب نشوند و از آن کم نشود.این هیبت عشق است که زمان را به توقف وا می دارد.و تو که در این وضعیت هستی به سبکی رسیده ای و جاذبه ی زمین را مقهور هنر نمایی عشق کرده ای.چرا که عشق را جذبه ای نهان است و قوانین فیزیک را هم به تحیر وا داشته است.عشق را مکتبی مقدس می دانم چرا که چون این کیمیا ندیدم که هر جنسی را به زر ناب مبدل می سازد.چون به عشق رسیدی دیگر تعلق به مادیات را از دست می دهی و می شوی فرید الدین عطار نیشابوری که تن بی سرش غزلی در مدح معشوقش سرود.می شوی شیرین و فرهاد که هیچ کدام را یارای دوری و فراق یار نیست.در راهی که تو توانستی فراق و هجران یار را تحمل کنی بدان عاشق نبوده ای و هوسی بیش نبوده که تو نام آن را به اشتباه عشق نهاده بودی چرا که عاشق را در هجران و فراق راهی جز سوختن و فنا شدن نباشد.عشق را باید از پروانه بیاموزی که سوختن در آغوش یارش که همانا شعله ی شمع باشد را به هجران و فراق ترجیح می دهد.این را بدان که تو عاشق هستی اگر تمام زیبایی ها را زمانی ارزشمند بدانی که به شکلی به یارت منسوب گردد.اگر جز یار و ما یتعلقات آن چیزی تو را به سوی خود خواند بدان که هنوز لیاقت آن را نداری که نام مقدس عاشق را یدک بکشی.پس برو وجودت را وقف عشق کن که جز آن راه درستت نباشد.]]></description>
<category><![CDATA[اشعار و مطالب عاشقانه]]></category>
<dc:creator>indianboy</dc:creator>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 13:20:55 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>دوای ضد فراموشی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/jokes/1025-faramooshi.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/jokes/1025-faramooshi.html</link>
<description><![CDATA[<div align="center">دوای ضد فراموشی </div><br /><br /><br />چه می خواستم بگویم؟ برای آدم که هوش و حواس نمی ماند ... آها ... یادم آمد جریان این است که ارادتمند دو سه سال است که حافظه ام را از دست داده ام و از رجال قوم هم فراموشکار تر شده ام مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده را راه اناختیم رفتیم یک دختر خانمی را برای همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواج را بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنید که حقیر یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و روی همین اصل خانواده عروس با دلخوری تمام از دست من شکی شدند و طلاق دخترک را گرفتند و نصف مهریه اش را پرداختیم <br />از آن تاریخ به بعد منتصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی گیر بیاورم و خودم را از دست فراموشی نجات بدهم چهار سال تمام این تصمیم را داشتم و هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم با خودم می گفتم امروز پیش دکتر می روم و نسخه فراموشی را می گیرم ولی شب که به خانه می آمدم یادم می آمد که یادم رفته به دکتر مراجعه کنم <br /> آخرین چاره را در این دیدم که هر وقت یادم آمد به رفقا و دوستان و آشنایان بگویم که یادم بیاورند تا روز هشتم مردا ( البته درست یادم نیست شاید هم پانزده تیر ماه ) به دکتر مراجعه کنم و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشان رفته بود چندتاشان یادم آوردند و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشد ) رفتم پیش دکتر <br /> یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم وسر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم دکتر ... ( فعلا اسمش یادم نیست ) مرا رو بهروی خودش نشاند ( یا شاید هم پهلوی خودش جایش درست یادم نمی اید ) پرسید : <br />چه مرضی داری ؟<br />یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود <br />دکتر گفت : رو دربایستی نکن می خوای واسه ات دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو را داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن لباست را دربیار ببینم حاده یا مزمن !<br /> لباسهیام را بیرون آوردم بدنم را دست کشید و گفت : <br />مزمنه ولی زیاد دیر نکردی <br />یادم آمد که دو سه سال است مرض دیگری هم گرفتهام و یادم رفته پیش دکتر بروم <br /> بالاخره آن روز دکتر نسخه اش را نوشت ولی من هر چه فکر کردم یادم نیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم حق ویزیت را دادم و از مطب دکتر بیرون آمدم دو سه روز بعد یادم آمد که یادم رفته نسخه را از دکتر بگیرم به خاطر سپردم که فردا صبح بروم و نسخه را بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکتر را فراموش کرده بودم <br />شش ماه از این مقدمه گذشت ( شاید هم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست آخر آدم ضبط صوت نیست که همه چیز را بتواند به حافظه اش بسپارد ! ) چند وقت پیش دست کردم وی جیبم دیدم یک پکت پستی دستم آمد بیرونش آوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیش است یادم آمد که یک نامه فوری برای یکی از دوستانم نوشته ام ولی یادم رفته نامه را پست کنم ! این نامه مرا به یاد این انداخت که حافظه ام ضعیف است تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم اتفاقا نام و آدرس دکتر حافظه یادم آمد برای اینکه دیگر یادم نرود کاغذ و قلم را در آوردم و آن را یادداشت کردم بلافاصله یک تکسی صدا زدم و سوار شدم گفت : کجا بروم ؟<br />هر چه فکر کردم یادم نیامد توی جیبهایم را گشتم و آدرس را پیدا کردم آن را به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس <br /> راننده تکسی کمی آن را زیر و رو کرد و گفت : آقا متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم <br />کاغذ را از او گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا عین آدرس را برایش نخوانده ام !‌) تکسی بعدی را سوار شدم و آدرس رابرایش خواندم تکسی راه افتاد و مرابه مطب دکتر مورد نظر برد از تکسی پیاده شدم و رفتم توی مطب اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بوود و سه ساعت و خوردهای طول کشید تا نوبت من رسید گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟<br />گفتم : دفعه اول است که من پیش شما آمده ام <br />گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش من و نسخه گرفتی ؟<br />گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟<br /> گفت : واسه ضعف حافظه<br />تازه یادم آمد که دیروز هم دکتر برایم نسخه نوشته جیبهایم را گشتم و عین نسخه اش را پیدا کردم با خجالت از مطبش بیرون آمدم که بروم و دوای نسخه را بگیرم . دیدم یک نفر مرا صدا می زند برگشتم دیدم شوفر تکسی است <br />می گوید : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی !]]></description>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<dc:creator>EAGLE.</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:04:21 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>آیا می دانید؟</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/other/1047-shysh-shhy-shshshhysh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/other/1047-shysh-shhy-shshshhysh.html</link>
<description><![CDATA[آيا ميدانستيد كه داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت می رسد.<br /><br />آيا ميدانستيد كه آبشار آنجل در ونزوئل20 برابر بلندتر از ابشار نیاگارا است.<br /><br />آيا ميدانستيد كه هر تکه کاغذ را نمی توان بیش از 9 بار تا کرد.<br /><br />آيا ميدانستيد كه در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است به اندازه ای سنگ به کار رفته که می توان با آن دیواری اجری به ارتفاع 50 سانتی متر در دور دنیا ساخت.<br /><br />آيا ميدانستيد كه نور خورشید فقط تا عمق 400 متری آب دریا نفوذ می کند.<br /><br />آيا ميدانستيد كه امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.<br /><br />آيا ميدانستيد كه عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.<br /><br />آيا ميدانستيد كه فشار در مرکز خورشید تقریبا 700 میلیون تن بر 452/6 سانتی مترمربع است.<br /><br />آيا ميدانستيد كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.<br /><br />سرعت صوت در فولاد 14 بار سریعتر از سرعت آن در هواست.<br /><br />اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا 97000 کیلومتر می شود.<br /><br />آيا ميدانستيد كه تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است]]></description>
<category><![CDATA[مطالب دیگر]]></category>
<dc:creator>drafshin_2006</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:03:52 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>دختر که نمی رسد به بیست!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/jokes/1046-dokhtar.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/jokes/1046-dokhtar.html</link>
<description><![CDATA[کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!<br />احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!<br />بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.<br />ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!<br /><br />دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!<br />دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!<br />دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!<br />دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!<br />دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!<br />دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!<br />دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!<br />دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!<br />دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!<br />دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!<br />دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!<br />دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!<br />دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!<br />دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!<br /> <br /><br />چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!...]]></description>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:03:29 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>شوک آفتابه در کاخ ورسای</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/jokes/1064-shok.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/jokes/1064-shok.html</link>
<description><![CDATA[شوك آفتابه در كاخ ورساي - طنز<br />نقل است كه ناصرالدين شاه وقتي به اولين سفر اروپايي خود رفت در كاخ ورساي و توسط پادشاه فرانسه- يكي از همين لويي هايي كه امروز تبديل به ميز و صندلي شده اند- از او پذيرايي شد، بعد از مراسم شام، اعليحضرت سلطان صاحبقران به قضاي حاجتش نياز اوفتاد و با راهنمايي يكي از نوكرها به سمت يكي از توالت هاي كاخ ورساي هدايت شد.<br />سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشويي هرچه جستجو كرد چيزي شبيه به "مبال" هاي سنتي خودمان پيدا نكرد و در عوض كاسه اي ديد بزرگ كه معلوم نبود به چه كار مي آيد، غرورش اجازه نمي داد كه از نوكر فرانسوي بپرسد كه چه بكند پس از هوش خود استفاده كرد و دستمال مباركش را بر زمين پهن كرد و همان جا....! حاجت كه برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالي متعفن؛ اين بار با فراغ خاطر نگاهي به اطراف انداخت و پنجره اي ديد گشوده بر بالاي ديوار و نزديك به سقف كه در دسترس نبود پس چهار گوشه ي دستمال را با محتويات ملوكانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از اين كه چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پيدا كند، به سوي پنجره ي گشوده پرتاب كرد تا مدرك جرم را از صحنه ي جنايت دور كرده باشد. گويا نشانه گيري ملوكانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به ديوار باز مي شود و محتويات آن به در و ديوار و سقف مي پاشد. وضع از اول هم دشوارتر مي شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زير پا مي گذارد، از دستشويي بيرون مي رود و به نوكري كه آن پشت در انتظار بود كيسه اي پول طلا نشان مي دهد و مي گويد اين را به تو مي دهم اگر اين كثافت كاري كه كرده ام رفع و رجوع كني. مي گويند نوكر فرانسوي در جواب ايشان تعظيم مي كند و مي گويد من د وبرابراين سكه ها به اعيلحضرت پادشاه تقديم خواهم كرد اگر بگويند با چه ترفندي توانسته اند روي سقف برينند!<br />و به اين ترتيب ناصرالدين شاه يكي از اولين ايراني هايي بود كه در برخورد با تمدن غرب دچار "شوك آفتابه" شد و خود را باخت. هنوز هم زيادند كساني كه وقتي براي اولين بار متوجه مي شوند "آفتابه" يك اصل مسلم بين المللي نيست و مي توان بدون آن هم زندگي كرد خود را گم مي کنند]]></description>
<category><![CDATA[طنز]]></category>
<dc:creator>sondos</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:02:34 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>مطلب زیبا در مورد عشق</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/gold_content/1066-eshgh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/gold_content/1066-eshgh.html</link>
<description><![CDATA[عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي بي انتها و مطلق.<br />عشق نيرويي است در عاشق که او را به معشوق مي کشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست که دوست را به دوست مي برد.<br /><br /><br />عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.<br /><br /><br />عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.<br /><br /><br />آتش دوست داشتن است که داغ نيست...سرد نيست.. حرارت ندارد ..چرا که نيازمندي ندارد... آتش عشق نيست ..آتش دوست داشتن است.....]]></description>
<category><![CDATA[جملات طلایی]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:01:31 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>تفاوت واقعی بهشت و جهنم</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/1068-behesht.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/1068-behesht.html</link>
<description><![CDATA[فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ <br />خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد]]></description>
<category><![CDATA[---]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 23:01:11 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>داستان کوتاه(یک ساعت ویژه)</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1073-dastan.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1073-dastan.html</link>
<description><![CDATA[مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود: <br /><br /><br />- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟<br /><br />- بله حتما چه سوالی؟<br /><br />- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟<br /><br />مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟<br /><br />فقط می خواهم بدانم.<br /><br />- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!<br /><br />پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: <br /><br />می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟<br /><br />مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن <br /><br />یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن <br /><br />که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت<br /><br />ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.<br /><br />مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از <br /><br />من چنین سوالاتی کند؟<br /><br />بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار<br /><br />کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه <br /><br />خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.<br /><br />مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.<br /><br />-  خوابی پسرم؟<br /><br />- نه پدر، بیدارم.<br /><br />- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی<br /><br />هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: <br /><br />متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.<br /><br />مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه<br /><br />خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟<br /><br />پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . <br /><br />آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام <br /><br />خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 22:57:49 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>اطلاعات عمومی...</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/other/1070-etellate-omomi.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/other/1070-etellate-omomi.html</link>
<description><![CDATA[۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟<br /><br />الف) ۱۱۶ سال<br /><br />ب ) ۹۹ سال<br /><br />ج ) ۱۰۰ سال<br /><br />د ) ۱۵۰ سال<br /><br />او نمیتواند به این سوال جواب دهد<br /><br />۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟<br /><br />الف) برزیل<br /><br />ب) شیلی<br /><br />ج) پاناما<br /><br />د)اکوادور<br /><br />حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند<br /><br />۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟<br /><br />الف) ژانویه<br /><br />ب) سپتامبر<br /><br />ج) اکتبر<br /><br />د) نوامبر<br /><br />این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند<br /><br />۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟<br /><br />الف) ادر<br /><br />ب) آلبرت<br /><br />ج) جرج<br /><br />د) مانوئل<br /><br />خوب بقیه حضار باید به دادش برسند<br /><br />۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟<br /><br />الف) قناری<br /><br />ب) کانگارو<br /><br />ج) توله سگ<br /><br />د) موش<br /><br />در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده<br /><br />اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی<br /><br /> خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید<br /><br />جوابها<br /><br />۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)<br /><br />۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه<br /><br />۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه<br /><br />۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت<br /><br />۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن<br /><br />insularia canaria یعنی جزایر توله سگ]]></description>
<category><![CDATA[مطالب دیگر]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 23:11:00 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>از گوشه کنار دل....</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/gold_content/1069-jomalat.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/gold_content/1069-jomalat.html</link>
<description><![CDATA[* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان <br /><br />را فراموش نخواهند کرد .<br /><br /><br />* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،<br /><br />لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :<br /><br />" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "<br /><br /><br />* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا <br /><br />می کنی و من برای همیشه گم می شم .<br /><br /><br />* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری <br /><br />فروخت تو غریبی . <br /><br /><br />* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که <br /><br />سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .<br /><br /><br />*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو<br /><br /><br />من از این پس به همه عشق جهان میخندم     به هوس بازی این بی خبران می خندم<br /><br /> <br /><br />من از آن روز که دلدارم رفت                           به غم و شادی این بی خبران می خندم<br /><br /> <br /><br />                                                     * * *<br /><br /> <br /><br />* اگر مرا دوست داری به درگاه خدا دعا کن صبح از رختخواب برنخیزم. <br /><br />                                                                 <br /><br />                                                                          (سامرست موام)<br /><br /> <br /><br />* اگر ستاره ها از ظلم با خبر بودند هرگز پدیدار نمیشدند و تو ای پرنده شادی و  سرور اگر از حالم<br /><br /> <br /><br /> با خبر بودی لبخند را به دیروز می سپردی.<br /><br /> <br /><br /> <br /><br /> <br /><br />* کاش خدا به اشکهای کودکانه ام رحم می کرد،کاش تو زار زدنم را می دیدی و سفر را فراموش <br /><br /> <br /><br />می کردی کاش هنوز در کنارم بودی تا روزهایم را یکی یکی در تو خلاصه کنم. کاش...<br /><br /> <br /><br /> <br /><br />*زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ولی حالا که دیوانه وار دوست می دارم می گویند <br /><br /> <br /><br />فراموش کن آیا این است راه و رسم زندگی ...<br /><br /> <br /><br /><br /> <br /><br />*دزدی بلد نبودم حتی با کلیدی که در دستم بود فقط دربهای پشت سرم را قفل کردم تمام من را تو<br /><br /> <br /><br /> از من دزدیدی گناه من این بود که فقط دوستت داشتم <br /><br /> <br /><br /> <br /><br />* نمیدانستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم به تاریکی عادت میکردم سفید <br /><br /> <br /><br />پوشیدی و رفتی <br /><br /> <br /><br /> <br /><br />* اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار اگر سوی تو بازگشت مال توست در غیر این صورت هیچ گاه <br /><br /> <br /><br />معنی بودن نمی دهد]]></description>
<category><![CDATA[جملات طلایی]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 23:04:12 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>چگونه بر رقیبتان پیروز شوید</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/other/1036-reghabat.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/other/1036-reghabat.html</link>
<description><![CDATA[شما هم شب ها تا دیوقت بیدار می مانید و نگران این هستید که رقیب، عشقتان را از چنگتان درآورد؟ مظنون هستید که همسرتان، نامزدتان یا عشقتان به جز شما با کس دیگری هم رابطه دارد؟ می خواهیم به شما آموزش دهیم که چطور بر رقیبتان پیروز شوید و عشقتان را برای همیشه به دست آورید.<br /><br /> <br /><br />1) به او نشان دهید که برای انتخاب او بیشتر از هر چیز دیگری احترام قائلید.<br /><br /> <br /><br />کاری نکنید و چیزی نگویید که طرفتان را مجبور کند آنطور که شما می خواهید زندگی کند و همه چیز را مثل شما ببیند. اگر او دوست دارد که خودش انتخاب کند، حال این انتخاب شما باشید یا کس دیگری، به او نشان دهید که برای نظرش احترام قائلید. اگر بتوانید به او ثابت کنید که آزادی انتخاب به او می دهید و برای نظر او احترام قائلید، مطمئن باشید که انتخاب او شما خواهید بود.<br /><br /> <br /><br />2) سعی نکنید رقابت کنید.<br /><br /> <br /><br />سعی نکنید با رقیبتان رقابت کنید. وقتی رقابت می کنید یعنی با او وارد مبارزه شده اید و وقتی وارد مبارزه شوید، انرژی منفی خیلی زیادی تولید می کنید و منجر به تجربه های ناخوشایندی با اطرافیانتان می شود. درعوض، سعی کنید فرصت هایی ایجاد کنید که منجر به تجربه های مثبت شوند، به ویژه با عشقتان. اجازه بدهید طرفتان وقتی باشماست احساس راحتی بیشتری کند. <br /><br /> <br /><br />3) از بحث کردن درمورد مسائل مربوط به رقیبتان خودداری کنید.<br /><br /> <br /><br />وقتی کنار عشقتان هستید، سعی نکنید مداوماً از او درمورد مسائل مربوط به رقیبتان سوال کنید: مثلاً دیروز کجا رفتی؟ چرا فلانی اینکار را می کند؟ چرا فلان چیز را به او دادی و ...پرسیدن چنین سوالاتی فقط او را به حالت دفاعی می کشاند و پاسخ هایی که می دهد هم صادقانه نخواهد بود. چنین بحث هایی اکثر اوقات تجربه های ناخوشایندی ایجاد می کند و باعث می شود هر دو شما سر یک موضوع کوچک و بی ارزش به بجث و جدل بپردازید. پس به طرفتان آزادی انتخاب بدهید. اجازه بدهید هر کاری که دوست دارند انجام دهند و بعد می بینید که از این درک شما قدردانی خواهند کرد. اگر طرفتان متوجه شود که وقتی با شماست می تواند راحت تر از وقتی که با رقیبتان است نفس بکشد، مطمئن باشید که به سمت شما می آید، بدون اینکه تلاشی برای آن کرده باشید.<br /><br /> <br /><br />4) سعی نکنید مثل سیریش به طرف مقابلتان بچسبید.<br /><br /> <br /><br />خودتان را به یاد بیاورید که تازه با طرفتان آشنا شده بودید. آن فردی که آنموقع بودید همان کسی است که طرفتان عاشقانه و عمیقاً دوست می دارد. پس همان آدم باشید. وقتی آن آدم بودید، کسی بودید که مثل سییش به طرفش نمی چسبید. فردی مستقل، بی خیال، و سرشار از انرژی زندگی بودید. این خود واقعی شماست که طرفتان عمیقاً دوستش دارد و می خواهد که با او باشد. پس همه آن وابستگی ها را دور بریزید و سعی کنید استقلال فردیتان را حفظ کنید. اگر رابطه تان رو به انهدام است، افراد دیگر به شما خواهند گفت، "طرفت عوض شده" یا "آدم ها عوض می شوند، زندگی همینه". درعوض لحظه ای مکث کنید و از خودتان بپرسید ایا طرف من واقعاً تغییر کرده است؟ یا این خودم هستم که تغییر کرده ام؟ آیا به کسی تبدیل شده اید که خیلی از رابطه تان توقع دارید؟ عشق شما، شما را به خاطر آن که هستید دوست دارد، پس همان آدم مستقلی باشید که یک روز بودید.<br /><br /> <br /><br /><br />نکات بالا را همیشه در خاطر داشته باشید و با رعایت این نکات مطمئن باشید که قلب کسی را که دوستش دارید به دست خواهید آورد، بدون اینکه تلاش زیادی کرده باشید.]]></description>
<category><![CDATA[مطالب دیگر]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 19:57:10 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>فواید روغن نارگیل برای سلامتی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/medical/1031-nargil.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/medical/1031-nargil.html</link>
<description><![CDATA[فواید روغن نارگیل بر سلامتی، مراقبت از پوست و مو، تسکین استرس، بیماری های قلبی، کلسترول، کاهش وزن، مشکلات کلیه، هضم، متابولیسم، فشارخون بالا، سیستم ایمنی، بهداشت دندان، دیابت، قدرت و استحکام استخوانها، HIV و سرطان را در بر می گیرد.این فواید می تواند به خاطر وجود اسید لوریک، اسید کاپریک، و اسید کاپریلیک و خواص ضد میکروبی، آنتی اکسیدانی، ضد قارچی، آنتی باکتریال، آرامش بخشی آن باشد. <br /><br />روغن نارگیل معمولاً روغن محبوب ورزشکاران و به ویژه بدنسازان و افرادی است که رژیم می گیرند. دلیل این مسئله آن است که روغن نارگیل کالری کمتری نسبت به سایر روغن ها دارد و محتوی چربی آن به راحتی تبدیل به انرژی می شود و موجب انباشته شدن چربی در قلب و عروق نمی شود. روغن نارگیل همچنین به بالا بردن سطح انرژی و استقامت بدنی بدنسازان نیز کمک می کند و درنتیجه عملکرد تمرینی آنها را ارتقاء می بخشد.<br /><br />فواید روغن نارگیل برای سلامتی شامل موارد زیر است:<br /><br />·      مراقبت از مو: روغن نارگیل یکی از بهترین موادمغدی موجود برای تغذیه موها است. این ماده به رشد سالم موها کمک کرده و به آنها شفافیت و زیبایی می بخشد. ماساژ مداوم سر با روغن نارگیل، شوره وشپش سر را از بین می بردف حتی اگر پوست سر شما خشک باشد. روغن نارگیل به میزان زیاد در هندوستان برای مراقبت از مو مورد استفاده قرار می گیرداین ماده، یک حالت دهنده فوق العاده برای موهاست و به رشد دوباره موهای تخریب شده نیز کمک میکند. همچنین پروئین های لازم برای تغذیه موهای آسیب دیده را نیز فراهم میکند. به همین دلیل بعنوان روغن مخصوص مراقبت از مو در بسیاری از محصولات حالت دهنده مو و کرم های ضد شوره مورد استفاده قرار می گیرد.<br /><br />·      تسکین استرس: روغن نارگیل بسیار آرامبخش است، از اینرو به از بین بردن استرس کمک می کند. استفاده از روغن نارگیل روی سر به از بین بردن خستگی فکری کمک می کند.<br /><br />·      مراقب از پوست: روغن نارگیل، ماده ای فوق العاده برای ماساژ پوست است. این ماده بعنوان یک مرطوب کننده بسیار موثر برای همه انواع پوست ها از جمله پوست های خشک عمل می کند. فواید روغن نارگیل برای پوست تقریباً مشابه با روغن معدنی است. علاوه بر این، برخلاف روغن معدنی، هیچگونه عارضه جانبی برای پوست نخواهد داشت. درنتیجه روغن نارگیل راه حلی بسیار عالی برای جلوگیری از خشکی و پوسته پوسته شدن پوست می باشد. این روغن همچنین ایجاد چین و چروک پوستی را که با بالا رفتن سن به طور طبیعی ایجاد می شود را به تاخیر می اندازد. روغن نارگیل همچنین در درمان بسیاری از مشکلات پوستی مثل پسوریازیس، آماس پوست، اگزما و سایر عفونت ها  و بیماری های پوستی نی زموثر است. درنتیجه، روغن نارگیل مهمترین ترکیب بسیاری از محصولات مربوط به مراقبت های پوستی مثل صابون ها، لوسیون ها، کرم ها و از این قبیل، درآمده است.<br /><br />·      پیری زودرس: روغن نارگیل به جلوگیری از پیری زودرس کمک می کند و به خاطر محتوی آنتی اکسیدنی خود، از بروز بسیاری از بیماری ها جلوگیری می کند.<br /><br />·      بیماری های قلبی:  باور نادرستی در میان عموم شایع شده است که روغن نارگیل برای قلب خوب نیست. این به آن دلیل است که این ماده حاوی میزان بالایی چربی اشباع است. اما، جالب است بدانید که روغن نارگیل برای قلب بسیار مفید است. این روغن حاوی %50 اسید لوریک است که در جلوگیری از بسیاری مشکلات و بیماری های قلبی مثل سوزش قلب، کلسترول بالا و فشارخون بالا، بسیار موثر است. چربی های اشباع موجود در روغن نارگیل هم درمقایسه با سایر روغن های گیاهی مضر نیست. این چربی باعث بالا رفتن LDL و HDL نمی شود. همچنین احتمال بروز آسیبدیدگی در شریان ها را نیز پایین می آورد و درنتیجه از بروز تصلب شراین نیز جلوگیری می کند.<br /><br />·      کاهش وزن: روغن نارگیل برای کاهش وزن بسیار مفید است. این ماده حاوی اسیدهای چرب متوسط و کوتاه است که به از بین بردن اضافه وزن کمک می کند. هضم این روغن نیز به خاطر کمکی که به عملکرد سالم تیروئید و سیستم آنزیم های بدن می کند، بسیار راحت است. از این گذشته، با از بین بردن فشار وارد بر لوزالمعده، متابولیسم بدن را نیز بالا می برد، درنتیجه انرژی بیشتری می سوزاند و به افراد چاق کمک می کند وزنشان را پایین بیاورند. به همین دلیل است که افرادیکه در مناطق گرمسیری زندگی می کنند و اکثراً از این روغن ساتفاده می کنند، نه چاق هستند و نه اضافه وزن دارند.<br /><br />·      التهاب لوزالمعده: روغن نارگیل همچنین برای درمان بیماری التهاب لوزالمعده نیز مفید است.<br /><br />·      گوارش: روغن نارگیل اگر در آشپزی مورد استفاده قرار گیرد، سیستم گوارش بدن را ارتقاء بخشیده و درنتیجه از بروز بسیاری از مشکلات مربوط به معده و هضم غذا جلوگیری می کند. چربی های اشباع موجود در ین روغن خواص ضد میکروبی دارند و به مقابله با باکتری ها، قارچ ها، و انگل های مختلف که موجب سوءهاضمه می شوند، کمک می کند. روغن نارگیل همچنین  به جذب سایر موادمغذی مثل ویتامین ها، موادمعدنی و آمینواسیدها نیز کمک میکند.<br /><br />·      سیستم ایمنی: روغن نارگیل برای سیستم ایمنی بدن نیز مفید است. این روغن با لیپیدها، اسید لوریک، اسید کاپریک و اسید کاپریلیک موجود در خود که خواص ضدقارچ، ضد ویروسی و ضدباکتریایی دارند، سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند. بدن انسان اسید لوریک را به مونولورین تبدیل می کند که گفته می شود به مقابله با ویروس ها و باکتریهای ایجاد کننده بیماری هایی مثل تبخال، آنفولانزا، ویروس سیتومگال و حتی HIV کمک میکند. همچنین به مقابله با باکتری های مضری مثل لیستریا مینوسیتوژن و هلیکوباکتر پیلوری و تک یاختگانی مثل جاردیالاملیا نیز  کمک می کند.<br /><br />·      اثر التیام بخشی: این روغن وقتی روی عفونت ها مالیده شود، لایه ای شیمیایی ایجاد می کند که بخش آسیبدیده بدن را از گرد، هوا، قارچ ها، باکتری ها و ویروس های خارجی حافظت می کند. خواص التیام بخشی این روغن در ترمیم بافت های آسیب دیده نیز موثر است.<br /><br />·      عفونت ها: روغن نارگیل به خاطر خواص ضد قارچی، ضد ویروسی، و ضد باکتریایی خود درمقابل بسیاری از عفونت ها نیز موثر است. طبق تحقیقات انجام گرفته، روغن نارگیل ویروس هایی که موجب آنفولانزا، سرخک، هپاتیت، تبخال، سارس و از این قبیل می شود را از بین می برد. همچنین باکتری که موجب ایجاد زخم معده، عفونت های گلو، عفونت های مجرای ادرار، ذات الریه، و سوزاک می شود را نیز از بین می برد. روغن نارگیل بر قارچ ها و مخمرهایی که کاندیدیاز، عفونت قارچی، مرض قارچی انگشتان، برفک، و از این قبیل را ایجاد می کند نیز موثر است.<br /><br />·      کبد: وجود تری گلیسیرید و اسیدهای چرب با زنجیره های متوسط به جلوگیری از بیماری های کبد کمک میکند چون اینها موادی هستند که وقتی به کبد می رسند به سادگی به انرژی تبدیل می شوند و درنتیجه حجم کار کبد را کم می کنند و از انباشته شدن چربی نیز جلوگیری می کنند.<br /><br />·      کلیه ها: روغن نارگیل از ابتلا به بیماری های کلیوی و مثان نیز جلوگیری می کند. همچنین به برطرف کردن سنگ کلیه نیز کمک می کند.<br /><br />·      دیابت: روغن نارگیل به کنترل قند خون کمک می کند و درنتیجه ترشح انسولین را تنظیم میکند. همچنین به استفاده سودمند از گلوکز خون نیز کمک می کند که به این طریق در پیشگیری و درمان دیابت موثر است.<br /><br />·      استخوانها: همانطور که قبلاً ذکر شد، روغن نارگیل توانایی بدن را برای جذب موادمعدنی مهم بالا می برد. این مواد شامل کلسیم و منیزیم می شود که برای رشد استخوانها ضروری هستند. درنتیجه روغن نارگیل برای خانم هایی که در سنین میانسالی درمعرض پوکی استخوان قرار دارند می تواند مفید باشد.<br /><br />·      بهداشت دندانها: کلسیم عنصری مهم در دندان هاست. از آنجا که روغن نارگیل جذب کلسیم را در بدن بالا می برد، می تواند به استحکام دندانها نیز کمک کند. روغن نارگیل همچنین از پوسیدگی دندانها نیز جلوگیری میکند.<br /><br />·      HIV و سرطان: عقیده بر این است که روغن نارگیل نقش مهمی در کاهش حساسیت های ویروسی در بیمارهای سرطانی و بیماران مبتلا به HIV ایفا می کند.]]></description>
<category><![CDATA[پزشکی و سلامت]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 19:56:32 -0400</pubDate>
</item></channel></rss>