يك داستان عاشقانه(بخونید ضرر نمیکنید)

يك داستان عاشقانه(بخونید ضرر نمیکنید) دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه
ستاره, ازدواج, مراسم, لبخند, زندگی, دانشگاهی, نوشته, گذاشت, سالگی, دانشگاه, گذشته, دوستان, ادامه, التحصیل, معنای, آخرین, کوتاه, بسیار, همسرش, خواست

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29088
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: ZeenanTuh
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » يك داستان عاشقانه(بخونید ضرر نمیکنید)
دانلود بازی با لینک مستقیم

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من ندارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

يك داستان عاشقانه(بخونید ضرر نمیکنید)


گروه: عضو سایت
عضویت: 25.01.1390
نام کامل: TiNa
نظرات: 60
ارسالات: 6
مسنجر: --

TiNa.LoNeLy #1

تاریخ ارسال : 3 اردیبهشت 1390 23:12
Saeed jan mersi vaghean ziba boOod


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.11.1389
نام کامل: satrol
نظرات: 367
ارسالات: 102
مسنجر: 1

saeed_g #2

تاریخ ارسال : 3 اردیبهشت 1390 23:14
TiNa.LoNeLy,
khahesh mikonam ghabeletoono nadasht
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.11.1389
نام کامل: neda
نظرات: 222
ارسالات: 24
مسنجر: --

s neda s #3

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 00:24
saeed jan mer30 yad avar lahzehaye badm shodam sarneveshte manm mesl hamin bod
mer30000000000000az lotfet


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 28.01.1390
نام کامل: --
نظرات: 184
ارسالات: 0
مسنجر: --

عسل #4

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 09:51
واقعا زیبا بود خییییییییییییییللللللللللللللللییییییییی
یییییییییییییی
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 9.11.1389
نام کامل: نگار
نظرات: 4653
ارسالات: 325
مسنجر: --

momo124 #5

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 09:54
مرسي سعيد جوووووون
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.11.1389
نام کامل: --
نظرات: 127
ارسالات: 15
مسنجر: --

لاله بجان #6

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 13:41
:|
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.11.1389
نام کامل: satrol
نظرات: 367
ارسالات: 102
مسنجر: 1

saeed_g #7

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 14:40
s neda s,
khahesh mikonam neda jan.vaghan moteastefam.narahat shodam. sad

عسل,
momo124,
me30 az lotfetoon.ghabeli nadasht
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.11.1389
نام کامل: sara
نظرات: 325
ارسالات: 0
مسنجر: --

sara and p #8

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 15:38
به نظر من دختره باید به اونی که دوسش داشت میگفت یا یه جوری عشقشو نشون میداد بهتر نبود؟
دستت درد نکنه سعید جان واقعا عالی بود


--------------------
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 15.12.1389
نام کامل: ania
نظرات: 270
ارسالات: 985
مسنجر: --

ania2 #9

تاریخ ارسال : 4 اردیبهشت 1390 18:53
miiisiii.
گروه: عضو سایت
عضویت: 17.11.1389
نام کامل: tina
نظرات: 169
ارسالات: 42
مسنجر: --

tinaa #10

تاریخ ارسال : 5 اردیبهشت 1390 13:55
ta"asor barangiz bod ! mamnon
گروه: عضو سایت
عضویت: 21.12.1389
نام کامل: ahmad sorori
نظرات: 14
ارسالات: 0
مسنجر: --

sorori #11

تاریخ ارسال : 5 اردیبهشت 1390 14:00
جالب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 8.11.1389
نام کامل: somayyeh_sh
نظرات: 99
ارسالات: 2
مسنجر: --

SOMAYYEH #12

تاریخ ارسال : 5 اردیبهشت 1390 18:27
واقعا جالب بود...
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.01.1390
نام کامل: --
نظرات: 29
ارسالات: 1
مسنجر: --

armindiba #13

تاریخ ارسال : 8 اردیبهشت 1390 16:45
mamnooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooon kheyli hal kardam
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.11.1389
نام کامل: satrol
نظرات: 367
ارسالات: 102
مسنجر: 1

saeed_g #14

تاریخ ارسال : 10 اردیبهشت 1390 17:29
mer30 az nazaratoon doostan
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.01.1390
نام کامل: fatemeh
نظرات: 967
ارسالات: 5
مسنجر: --

fairy #15

تاریخ ارسال : 12 اردیبهشت 1390 22:58
ashkam dar umad mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii saeed
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.12.1389
نام کامل: ایسان
نظرات: 227
ارسالات: 2
مسنجر: --

aysal.dream #16

تاریخ ارسال : 13 خرداد 1390 14:45
merc saeed ali bood


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.04.1390
نام کامل: JIMI
نظرات: 1741
ارسالات: 0
مسنجر: --

JIMI #17

تاریخ ارسال : 17 مرداد 1390 11:36
ajab duset daram
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.05.1390
نام کامل: --
نظرات: 351
ارسالات: 15
مسنجر: --

mahi56 #18

تاریخ ارسال : 18 مرداد 1390 19:10
in dastan az hamun dastan haie k midunam ta chand ruz fekram o mashghul mikone mamnuuuuuuuuuun


--------------------
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 3.05.1390
نام کامل: آرزو
نظرات: 2246
ارسالات: 258
مسنجر: --

arezoo 68 #19

تاریخ ارسال : 26 مرداد 1390 09:50
جالبه!!!


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.07.1390
نام کامل: آوا
نظرات: 247
ارسالات: 2
مسنجر: --

تمنا #20

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 11:29
خیلی زیبا بود ممنون ...
گروه: عضو سایت
عضویت: 10.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 915
ارسالات: 0
مسنجر: --

saye.5942 #21

تاریخ ارسال : 18 دی 1390 16:37
زیبا بود مرسی..
گروه: عضو سایت
عضویت: 3.12.1390
نام کامل: --
نظرات: 17
ارسالات: 0
مسنجر: --

mahdi 1380 #22

تاریخ ارسال : 4 اسفند 1390 09:44
واقعا خوب بود.
باریک.
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.02.1391
نام کامل: مجتبی
نظرات: 65
ارسالات: 4
مسنجر: --

mojtaba2012 #23

تاریخ ارسال : 20 اردیبهشت 1391 19:44
arzesh khondan dasht
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 22.03.1391
نام کامل: --
نظرات: 746
ارسالات: 688
مسنجر: --

fench #24

تاریخ ارسال : 16 شهریور 1391 08:22
oخیلی زیبابود عشق دختره وغم انگیز بود بی توجهی پسره ..............


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 31.04.1392
نام کامل: --
نظرات: 3
ارسالات: 3
مسنجر: --

monikz #25

تاریخ ارسال : 9 شهریور 1392 00:57
خیلی زیبا بود تحت تاثیرم قرار داد!!!

خیلی زیبا بود تحت تاثیرم قرار داد!!!

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.