گل سرخی برای محبوبم

گل سرخی برای محبوبم از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی ب
هالیس, توانست, گرفته, دوشیزه, شیفته, اندکی, خواست, معرفی, خاکستری, یستاده, بسیار, نگاری, تدریج, موهای, شناخت, کلاهم, مرکزی, گشوده, کلاهش, داشتم

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29996
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: ThomasDer
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » گل سرخی برای محبوبم
دانلود بازی با لینک مستقیم

گل سرخی برای محبوبم

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد

   

گروه: عضو سایت
عضویت: 4.04.1390
نام کامل: sahar
نظرات: 1335
ارسالات: 7
مسنجر: --

pacific #1

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 03:23

ina hame dastane asan bavar nakoninaaaaaaaaaaatongue

 

motmaen bashin age javunaye in nasl (girl or boy) budan miraftan 2nbale un k........ fellow lol



--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 5.05.1390
نام کامل: sara nik
نظرات: 1260
ارسالات: 0
مسنجر: 2147483647

sara nik #2

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 07:58
قشنگ بودن ولی باورش غیرممکنه .... احتمالا مال چند نسل قبل بوده tongue
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 3.05.1390
نام کامل: آرزو
نظرات: 2246
ارسالات: 258
مسنجر: --

arezoo 68 #3

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 09:09
زیاد بود نخوندم ... winked ولی بازم مرسی tongue


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 29.06.1390
نام کامل: --
نظرات: 721
ارسالات: 1
مسنجر: --

JABBARI_4286 #4

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 09:54
خیلی جالب بود ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: مصطفي
نظرات: 963
ارسالات: 38
مسنجر: --

mojtaba1337 #5

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 10:00
خيلي خوب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.07.1390
نام کامل: آوا
نظرات: 247
ارسالات: 2
مسنجر: --

تمنا #6

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 11:23
خیلی قشنگ بود ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 10.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 915
ارسالات: 0
مسنجر: --

saye.5942 #7

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 12:48
داستان غمناکی بود.........
گروه: عضو سایت
عضویت: 1.06.1389
نام کامل: sima
نظرات: 37
ارسالات: 0
مسنجر: 6352

good girl.s #8

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 15:57
xeeeeeeeeeeeeyli xub bud
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.04.1390
نام کامل: --
نظرات: 2303
ارسالات: 100
مسنجر: --

amin.a #9

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 16:35
سایه5942 این داستان کجاش غمناک بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ belay مطمئنی خوندیش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ fellow 1 بار دیگه بخون ....خیلیم زیبا بود ...مرسی
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 53
ارسالات: 0
مسنجر: --

khak #10

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 17:35
khonde bodam hamishe to zehnam hast in dastan bahaleeeeeeeeeeeeelove
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.04.1390
نام کامل: ZARA
نظرات: 2162
ارسالات: 139
مسنجر: --

puma2 #11

تاریخ ارسال : 17 آبان 1390 22:56

foqolade bud

mamnun neda jooon love

گروه: عضو سایت
عضویت: 3.06.1390
نام کامل: shishin
نظرات: 929
ارسالات: 0
مسنجر: --

shishin #12

تاریخ ارسال : 18 آبان 1390 12:23
خیلی زیبا بود با اینکه قبلاً خونده بودم ولی بازم خیلی دوستش داشتم ...........مرسی
گروه: عضو سایت
عضویت: 1.06.1390
نام کامل: MATARSKK
نظرات: 59
ارسالات: 24
مسنجر: --

الهام لي لي #13

تاریخ ارسال : 18 آبان 1390 14:15

اين يعني اخرت عششششششششششششق به اميد روز يكه همه اين قصه ها واقعيت باشن.منون دوستم.

گروه: عضو سایت
عضویت: 14.06.1390
نام کامل: maboob
نظرات: 385
ارسالات: 3
مسنجر: --

mahboobel_2012 #14

تاریخ ارسال : 19 آبان 1390 11:07
چقدر با احساس! love
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 42
ارسالات: 15
مسنجر: --

kian afshar #15

تاریخ ارسال : 19 آبان 1390 14:10
Vagheaan Ziba Bood .kheili kheili mamnooooooon love
گروه: عضو سایت
عضویت: 9.03.1390
نام کامل: --
نظرات: 54
ارسالات: 1
مسنجر: --

sim sim #16

تاریخ ارسال : 20 آبان 1390 23:47
khili ghashng bood
mamnoooooooooooooooooooooooon


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 3.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 21
ارسالات: 0
مسنجر: --

arezoo70 #17

تاریخ ارسال : 21 آبان 1390 00:13
okkkkkkkkkkk love love
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.03.1390
نام کامل: --
نظرات: 2859
ارسالات: 9
مسنجر: --

ارش #18

تاریخ ارسال : 25 آبان 1390 21:11
ok
کسانی که عضو نیستند، نمی توانند اینجا را مشاهده کنند.


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.04.1390
نام کامل: نانا
نظرات: 634
ارسالات: 3
مسنجر: --

نانا #19

تاریخ ارسال : 27 آبان 1390 00:53
زيبا بود ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 4.08.1390
نام کامل: hanie
نظرات: 978
ارسالات: 4
مسنجر: --

hanie1992s #20

تاریخ ارسال : 3 آذر 1390 17:43
خیلییییییییی زیبا بود ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.06.1390
نام کامل: paria
نظرات: 63
ارسالات: 4
مسنجر: --

pariasun #21

تاریخ ارسال : 5 آذر 1390 19:22
زیبا بود مرسی
گروه: عضو سایت
عضویت: 21.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 62
ارسالات: 2
مسنجر: --

setareyesahar #22

تاریخ ارسال : 5 آذر 1390 20:02
قشنگ بود .
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.09.1390
نام کامل: --
نظرات: 962
ارسالات: 8
مسنجر: --

taranome #23

تاریخ ارسال : 11 دی 1390 16:25
عالی بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.01.1391
نام کامل: sindokht
نظرات: 750
ارسالات: 0
مسنجر: --

sindokht_2005 #24

تاریخ ارسال : 28 فروردین 1391 12:51
man in dastano kheili vaght pisha khunde budam ama bazam az khundanesh lezat bordam mer30


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.02.1391
نام کامل: --
نظرات: 316
ارسالات: 3
مسنجر: --

silver star #25

تاریخ ارسال : 8 خرداد 1391 12:02
واقعا عالي بود...


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #26

تاریخ ارسال : 23 تیر 1391 22:10
مرسي




گروه: عضو سایت
عضویت: 26.05.1391
نام کامل: --
نظرات: 28
ارسالات: 1
مسنجر: --

francesc #27

تاریخ ارسال : 17 شهریور 1391 15:00
خیلی خوب بود آدم باید همیشه به فکر امتحان باشه tongue wink


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 2.05.1391
نام کامل: --
نظرات: 15
ارسالات: 0
مسنجر: --

behzad65 #28

تاریخ ارسال : 23 مهر 1391 18:03
bully  بهبه به به
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.07.1391
نام کامل: --
نظرات: 8
ارسالات: 0
مسنجر: --

mahsa2626 #29

تاریخ ارسال : 7 آبان 1391 19:13

اتفاقای خوب همیشه موقعی میفتن که انتظارش را نداری ....
مرسی

گروه: عضو سایت
عضویت: 7.11.1391
نام کامل: یه تنها...
نظرات: 84
ارسالات: 0
مسنجر: --

elaheyeh sharghi #30

تاریخ ارسال : 23 اسفند 1391 18:23
sara nik #2

سارا جان اگه داستان رو با کمی دقت می خوندی متوجه میشدی که داستان مال نسل ما نیست مال زمان جنگ جهانی دومه!!!

ممنون ندا جان قشنگ بود!!!


--------------------

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.