هدیه پدر برای فارغ التحصیلی

هدیه پدر برای فارغ التحصیلی مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان ،
ماشین, التحصیلی, انجیل, نمایشگاه, زیبایی, برچسب, فوراً, بنابراین, برساندو, رسیدگی, نمایدهنگامی, بخشیده, اموال, ندیده, خانواده, اقدامی, احساس, تلگرافی, العاده،, اوراق

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29776
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: Leshienty
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » هدیه پدر برای فارغ التحصیلی
دانلود بازی با لینک مستقیم

هدیه پدر برای فارغ التحصیلی

 

مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.

بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو

بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به او داد. پسر کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک اِنجیل زیبا ، که روی آن نام او طلا کوب شده بود ، یافت.

با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گقت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من هدیه می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت. مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت

و خانواده ای فوق العاده، اما مدتی در این فکر بود که حتما پدرش خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی ، دیگر او

را ندیده بود. اما قبل از این که اقدامی بکند ، تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر درآن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند

و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را بازیافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و ناگهان کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز

فارغ التحصیلی اش نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.

گروه: تأمين محتوی
عضویت: 9.11.1389
نام کامل: نگار
نظرات: 4653
ارسالات: 325
مسنجر: --

momo124 #1

تاریخ ارسال : 24 مرداد 1391 19:25
........................................
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #2

تاریخ ارسال : 24 مرداد 1391 21:44
ممنون................


گروه: عضو سایت
عضویت: 22.02.1390
نام کامل: --
نظرات: 176
ارسالات: 0
مسنجر: --

yasiiiiiiiiii #3

تاریخ ارسال : 25 مرداد 1391 00:42
recourse bezanam tu sare pesareeeeeeeeeeeeeeeeeeeangry


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.02.1391
نام کامل: عارف
نظرات: 425
ارسالات: 0
مسنجر: --

majic #4

تاریخ ارسال : 25 مرداد 1391 09:48
نه !!!!!یاسی جان خودت رو کنترل کن
حالا اون 1غلطی کرده fellow :
گروه: عضو سایت
عضویت: 12.12.1390
نام کامل: سپیده
نظرات: 54
ارسالات: 1
مسنجر: --

sepid barfi #5

تاریخ ارسال : 25 مرداد 1391 22:07

اییییییییییییییییییییییییییییییییی ادم چه میسوزها.حالا پدره چه از خدا خواسته بود پسره برنگرده

گروه: عضو سایت
عضویت: 22.05.1391
نام کامل: romina
نظرات: 62
ارسالات: 10
مسنجر: --

Romina73 #6

تاریخ ارسال : 29 مرداد 1391 12:50
اولا باید یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم
بعدش پسره اشتباه کردباباش چرا نرفت دنبالش؟   belay 
 
گروه: عضو سایت
عضویت: 4.10.1390
نام کامل: ناصرکوثری
نظرات: 26
ارسالات: 1
مسنجر: --

naserkosari1373 #7

تاریخ ارسال : 29 مرداد 1391 15:35
آدم نباید زود قضاوت کنه 
اگرم اون فقط یک کتاب بود ولی هدیه ای از پدرش بود



--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 2.06.1391
نام کامل: shima
نظرات: 16
ارسالات: 0
مسنجر: --

shima2024 #8

تاریخ ارسال : 9 شهریور 1391 21:00
جالب بودوخوب  بودچون خواندن این جورچیزهابرای ادم تجربه میشود what
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.07.1390
نام کامل: --
نظرات: 9
ارسالات: 0
مسنجر: --

zahra360 #9

تاریخ ارسال : 21 شهریور 1391 17:57
khak to sare pesare konam
گروه: عضو سایت
عضویت: 1.07.1391
نام کامل: nima barati far
نظرات: 158
ارسالات: 0
مسنجر: --

nima bf #10

تاریخ ارسال : 1 مهر 1391 14:44
qesase qabl az jenayat karde!!!!
vaqan....


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.07.1391
نام کامل: نیلوفر
نظرات: 84
ارسالات: 2
مسنجر: --

nskhanomi #11

تاریخ ارسال : 22 مهر 1391 06:06
پسره چقدرقدرنشناس بوده حداقل به پاس زحمتایی که توعمرش براش کشیده یه سری به پدرش میزد. fellow


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 4.08.1391
نام کامل: --
نظرات: 38
ارسالات: 0
مسنجر: --

Bi Rafigh #12

تاریخ ارسال : 7 آبان 1391 12:16
che babaye bahali psarek rafte onam az khodash bode o safa sity ha bra bode
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.07.1391
نام کامل: zohre najafi
نظرات: 30
ارسالات: 0
مسنجر: --

zohre-73 #13

تاریخ ارسال : 17 آبان 1391 10:15
چه پسربی لیاقتی.......دلم خیلی واسه باباش سوختangry sad

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.