بیست روز بعد در چنین جایی ...

بیست روز بعد در چنین جایی ... خانه ی آقای سین کنار فانوس دریایی بود . فانوسی که دوره اش گذشته بود . قدیمی تر ها تعریف می کنند که همین فانوس جان خیلی ها را نجات داده و باعث مرگ خیلی ها شده . فانوس هنوز هم نماد بندر مه
فانوس, دریایی, گفتند, جزیره, بودند, افسانه, دوباره, هایشان, قدیمی, دیدند, کردند, نزدیک, تعریف, خواست, ببیند, گرسنه, خودشان, خاموش, هدایت, اسباب

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29163
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: Brandidom
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » بیست روز بعد در چنین جایی ...
دانلود بازی با لینک مستقیم

خانه ی آقای سین کنار فانوس دریایی بود . فانوسی که دوره اش گذشته بود . قدیمی تر ها تعریف می کنند که همین فانوس جان خیلی ها را نجات داده و باعث مرگ خیلی ها شده . فانوس هنوز هم نماد بندر مه آلود بود

 

بیست روز بعد در چنین جایی ...


فانوس دریایی جان خیلی ها را نجات داده بود، که اصلا کارفانوس دریایی همین است . اما می گفتند جان خیلی ها را هم  گرفته. این افسانه ای بود که همه ی مردم بندر مه آلود می دانستند ،حتی اگر گاهی فراموششان می شد.

قدیمی ها می گفتند که برخی شب ها وقتی طوفان و موج سهمگین همه ی دریا را احاطه می کرد مسافرین دریا نور فانوس را نمی دیدند . می گفتند بازمانده های طوفان و موج سهمگین  وقتی به ساحل می رسیدند ، از خاموشی فانوس سۆال می کردند و مردمی که در بندر بودند با تعجب می گفتند که این طور نیست در تمام طول شب فانوس کار خودش را می کرده.

بربلندای تپه ای که بلندترین جای جزیره بوده است  می چرخیده  و نور می داده و آن ها همه دیده اند و این افسانه فانوس دریایی بندر مه آلود بود.  هیچ کس نمی دانست که حقیقت چیست و حالا که سال ها از خاموشی فانوس می گذرد گاهی گداری وقتی مهمانی برای اهالی جزیره می آید و از فانوس سۆال می کند یادشان می افتد و چیزکی می گویند،  آخر سر هم می گویند که این افسانه است.

آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند ، حالا که اسباب جدید هدایت قایق ها و کشتی ها خوب کار نمی کرد و اخیرا اخبار حوادث دریا مردم جزیره را نگران کرده بود.

همان مردمی که فراموشکار بودند و همان هایی که هنوز افسانه ها را برای مهمان هایشان تعریف می کردند و همان هایی که جوان تر بودند و هرگز نور فانوس جزیره را ندیده بودند  به پیشنهاد آقای سین جمع شدند زیر فانوس دریایی تا دوباره فانوس را راه بیندازند.  قرار شد بیست روز بعد همین جا جمع شوند و فانوس را روشن کنند. همه رفتند و آقای سین ماند و فانوس خاموش. هر روز از صبح می آمد و فانوس را تعمیر می کرد.  دوباره حرف های جدید سرزبان ها افتاد. هر کس افسانه هایی که شنیده بود را برای دیگران می گفت و چیزی هم به آن اضافه می کرد.  خیلی ها هم می گفتند که آقای سین نمی تواند فانوس را راه بیندازد. می گفتند فانوس خودش خاموش شده واصلا ربطی به اسباب جدید هدایت کشتی ها ندارد.

گروه های زیادی هم جمع شدند و گفتند در همین بیست روز اصلا فانوس های جدید می سازیم . مردم کارشان را ول کرده بودند وفانوس می ساختند . شکم بچه هاشان گرسنه بود و خودشان پابرهنه بودند اما می گفتند فانوس که ساخته شود ، دوباره  کشتی ها و قایق های ماهیگیری برای صید می آیند و می روند و دیگر نه بچه هایشان شکم گرسنه می خوابند و نه خودشان مجبورند با پای برهنه کار کنند.

آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند

هر جای جزیره را که نگاه می کردی مردهایی را می دیدی که دارند آجر روی آجر می گذارند.  قرار بیست روز داشت از راه می رسید و هیچ کس از آقای سین خبر نداشت . هیچ کس باورش نمی شد که فانوس قدیمی کار کند . هر کسی به فانوس خودش امید داشت . فانوس هایی که برج داشتند ولی فکری برای خود چراغش نشده بود. بیست روز گذشت و همه دیدند که چراغی برای فانوس هایشان ندارند خبری هم از آقای سین نبود.  مردم رفتند،  همه جا را گشتند  اما آقای سین را پیدا نکردند. وقتی از فانوس هایشان قطع امید کردند ، وقتی دیدند فانوس هایشان برج های سربه فلک کشیده ی بی چراغ است رفتند که همان فانوس دریایی قدیمی را روشن کنند.  اما هیچ کدام راه روشن کردنش را بلد نبود. از آن شب مردم جزیره ی مه آلود دورتا دور جزیره می ایستادند و چراغ های کوچک دستی یشان را بالا می گرفتند  که مسافران دریا راه خانه یشان را گم نکنند

گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #1

تاریخ ارسال : 18 تیر 1392 17:02
عجب........... 



اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.