داستان زیبای «خیانت»

داستان زیبای «خیانت» هر کسی می خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی سام و مولی را به یاد می آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت. در دانشگاه به صورت اتفاقی با هم آشنا شدند، سلیقه های مشترکی داشتند،
زندگی, عاشقانه, خاطرات, خواست, بودند, خدایا, شماره, زنانه, بلوند, سرانجام, دفترچه, باورش, برگشت, ورودی, شدند،, آماده, تاریک, بیشتر, اولین, تنهای

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 25739
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: Charlesgunty
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » داستان زیبای «خیانت»
دانلود بازی با لینک مستقیم

داستان <a href="http://tehrankids.com" >زیبا</a>ی «خیانت»


هر کسی می خواست یک زندگی عاشقانه را مثال بزند، بی اختیار زندگی "سام" و "مولی" را به یاد می آورد. یک زندگی پر از مهر و محبت.
در دانشگاه به صورت اتفاقی با هم آشنا شدند، سلیقه های مشترکی داشتند، هر دو زیبا، باهوش، عاشق صداقت و پاکی بودند و خیلی زود زندگی شان را در کلیسا با قسم خوردن به این که تا آخرین لحظه عمرشان در کنار یکدیگر می مانند با شادی دوستان و خانواده هایشان آغاز کردند.
همه چیز آنها رویایی بود و با هم قرار گذاشته بودند یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشند تا وقتی پیر شدند، خاطرات را برای نوه هایشان بخوانند و با یادآوری خاطرات خوش هیچ وقت لحظه های زیبای با هم بودن را از یاد نبرند؛ برای همین، پیش از خوابیدن همه چیز را در آن می نوشتند.

همه چیز خوب پیش می رفت تا این که سام یک روز دیرتر به خونه آمد و گرفته بود. دل و دماغ نداشت. مولی این حالت را به حساب گرفتاری کاری گذاشت، اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد. هر وقت که دیر می کرد، مولی ده ها بار تلفن می زد، اما سام در دسترس نبود و وقتی به خانه برمی گشت، پاسخی برای پرسش های مولی مانند: کجا بود و چرا دیر کرد، نداشت.
برای مولی عجیب بود. باورش نمی شد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشد. بدتر از همه این که از دفترچه خاطراتشان هم دیگر خبری نبود. تا اینکه تصمیم گرفت سام را تعقیب کند.

اولین جرقه های ظن او با پیدا شدن چند موی بلوند روی کت سام شکل گرفت. سپس که لباس هایش را بیشتر جستجو کرد، عطر غریبه (عطر زنانه) شک او را بیشتر کرد.
نه، نه، این غیرممکن بود؛ اما با دیدن چند پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چیز مشخص شد.
سام عزیزش به او و عشقشان خیانت کرده بود. حالا علت تمام سردی ها، بی اعتنایی ها و دوری های سام را فهمیده بود.
دنیا روی سرش خراب شد. در یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای آن را کینه و نفرت پر کرد. مرد آرزوهایش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
آن شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود. صبح مولی چمدانش را بست و با دلی پر از نفرت سام را ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خود برگشت.

روزهای اول منتظر یک معجزه بود، شاید این ها همه اش خواب بود؛ اما نبود. همه چیز تمام شده بود. آن وقت با خودش کنار آمد و سعی کرد سام را با تمام خاطراتش فراموش کند؛ هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن را از خدا آرزو می کرد، ولی خیلی زود به زندگی عادی برگشت.

سه سال گذشت و یک روز به طور اتفاقی در فرودگاه، یکی از هم دانشگاهی هایش را دید. خواست از کنارش بی اعتنا بگذرد، اما نشد. دوستش خیلی منتظر شد؛ گویی می خواست مطلب مهمی را به مولی بگوید، ولی نمی توانست.
سرانجام گفت: سام درست شش ماه پس از این که از هم جدا شدند، درگذشت. باورش نشد. متعجب شده بود؛ چه عکس العملی باید از خود نشان می داد.
تمام خاطرات خوشش یک لحظه جلوی چشمانش آمد، اما سریع خودش را کنترل کرد و زیر لب گفت: عاقبت خائن همین است و از دوستش که او را با تعجب نگاه می کرد، با سرعت جدا شد.

آن شب خیلی فکر کرد تا توانست خودش را قانع کند برگشتن به آن جا فقط به این خاطر هست که لوازم شخصی اش را پس بگیرد و قصدش دیدن رقیب عشقی اش و کسی که سام را از او جدا کرده بود، نیست. پرسشی که در این سه سال همیشه آزارش داده بود.

آخر شب به خونه قدیمی شان رسید. باغچه قشنگشان خالی از هر گل و گیاهی بود. چراغ ها به جز چراغ در ورودی خاموش بودند. در زد. هزار بار این صحنه را تمرین کرده بود و خودش را آماده کرده بود تا با رقیب چطوری برخورد کند. قلبش تند تند می زد. دنیایی از خاطرات به ذهن او هجوم آورد بود. ای کاش نیومده بود، ولی به خودش جرأت می داد. باز هم زنگ زد، اما کسی در را باز نکرد. پسر کوچکی از آن طرف خیابان فریاد زد: ای خانم! آن جا دیگر کسی زندگی نمی کند.

نفس عمیقی کشید. فکر خنده داری به نظرش رسید. کلیدش همراهش بود. کلیدهایش را درآورد و در جاکلیدی چرخاند. در کمال ناباوری در باز شد. همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خانه را روشن کرده بود. دلشوره داشت. نمی دانست چه چیزی خواهد دید. کلید برق را زد. باورش نمی شد. همه چیز دست نخورده سر جایش بود. عکس های ازدواجشان، مسافرت ماه عسلشان؛ خلاصه همه عکس ها بر دیوارها بود و خانه تمیز و مرتب بود.
با سرعت به طرف اتاق خواب رفت تا ببیند وسایلش هنوز هست یا نه؟ دلش می خواست سریع آن جا را ترک کند. چشمش که به اتاق خواب افتاد، دیگر داشت دیوانه می شد. درست مثل روز اول.
کمد لباس ها را باز کرد. تمام لباس ها و وسایل شخصی اش مرتب سر جایشان بود.

ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام. کشو را بیرون کشید و شروع کرد به نگاه کردن. از هر کدام خاطره ای داشت. حالش خوب نبود. یک احساسی داشت خفه اش می کرد؛ ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که در ته کشو پنهان کرده بودند، افتاد. با تعجب برداشت. کمد رو به هم ریخت. نمی دانست دنبال چه باید بگردد. فقط شروع کرد به گشتن. چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس. گوشی را روشن کرد؛ شماره اش را خوب می شناخت. شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه می فرستاد. گیج شده بود. رشته های موی بلوند روی لباس سام، بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام می رسید و پیام های ارسال شده؛ همه آن جا بودند. نمی فهمید. این چه بازی بود. خدایا کمکم کن.

سرانجام پیدایش کرد. دفترچه خاطراتشان را برداشت و باز کرد. خط سام رو خوب می شناخت. با خط قشنگش نوشته بود: از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت؛ تنهای تنها.
سرانجام جواب آزمایش هایم آمد و دکتر گفت: داروها جواب ندادند. بیماری خیلی پیشرفت کرده سام، متاسفم.
آه خدایا واسه خودم غمی ندارم، اما مولی نازنینم. چطوری آماده اش کنم؟ چطوری؟ اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری و مرگم سخت تره.

مولی بقیه خط ها را نمی دید. خدایا باز هم یک کابوس دیگر.

آخرین صفحه رو باز کرد. اوه خدایای من این صفحه را برای من نوشته: مولی مهربانم سلام. امیدوارم هیچ وقت این دفتر را پیدا نکرده باشی و نخوانده باشی، اما اگر الان داری می خوانی؛ یعنی دست من رو شده است. مرا ببخش. می دانستم قلب مهربانت تحمل مرگ مرا نخواهد داشت. پس کاری کردم تا خودت با تنفر مرا ترک کنی. این طوری بهتر بود؛ چون اگر خبر مرگم رو می شنیدی، زیاد غصه نمی خوردی. این را بدان تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود. سعی کن خوب زندگی کنی و غصه مرا هم نخور. اینجا عاشقانه منتظرت خواهم ماند. قول می دهم هیچ وقت دیگر ترکت نکنم. به خاطر حقه ای که بهت زدم، مرا ببخش. کسی که عاشقانه دوستت دارد سام. راستی به یکی از دوستانم سپردم مواظب باشد چراغ ورودی در خانه مان همیشه روشن بماند که اگر روزی برگشتی، همه جا تاریک نباشد .سام تو.

مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد و گفت: سام مرا ببخش. به خاطر این که در سخت ترین لحظات تو را تنها گذاشتم، مرا ببخش. چشم های سام هنوز در عکس می درخشید و به او می خندید...

گروه: تأمين محتوی
عضویت: 4.05.1390
نام کامل: --
نظرات: 427
ارسالات: 103
مسنجر: --

zzwestlife #1

تاریخ ارسال : 6 آبان 1392 14:20
اشکم درومد.

خیلی قشنگ بود... recourse  


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.09.1390
نام کامل: --
نظرات: 962
ارسالات: 8
مسنجر: --

taranome #2

تاریخ ارسال : 6 آبان 1392 18:15
خیلی قشنگ بود عالی بود مرسی
گروه: عضو سایت
عضویت: 26.06.1391
نام کامل: --
نظرات: 5
ارسالات: 0
مسنجر: --

mehrnoush111 #3

تاریخ ارسال : 12 آبان 1392 13:47
فوق العاده بود ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.08.1392
نام کامل: --
نظرات: 1
ارسالات: 0
مسنجر: --

javad(62) #4

تاریخ ارسال : 13 آبان 1392 01:01
خیلی غم  انگیز بود
ممنون
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.01.1391
نام کامل: --
نظرات: 10
ارسالات: 2
مسنجر: --

behrouz_khani #5

تاریخ ارسال : 17 آبان 1392 11:20
وای خدای من 
چقد قشنگ و تراژدی بود

 
گروه: عضو سایت
عضویت: 1.10.1392
نام کامل: --
نظرات: 3
ارسالات: 6
مسنجر: --

nafas m #6

تاریخ ارسال : 13 بهمن 1392 22:42
mahshar bood...!!!
گروه: عضو سایت
عضویت: 19.11.1392
نام کامل: sara
نظرات: 27
ارسالات: 0
مسنجر: --

SARA ALONE #7

تاریخ ارسال : 26 بهمن 1392 17:49
sad sad sad 
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.08.1389
نام کامل: sanaz.t
نظرات: 41
ارسالات: 8
مسنجر: --

sanaz67 #8

تاریخ ارسال : 14 خرداد 1393 22:31
سلام واقعا مو بتنم وایساد
ممنون
زیبا بود
خدا همه مریضارو شفا بده


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.09.1390
نام کامل: --
نظرات: 7
ارسالات: 0
مسنجر: 988

snow white #9

تاریخ ارسال : 18 خرداد 1393 16:16
عالی بود ..واقعا آخرش غیرمنتظره بود sad
گروه: عضو سایت
عضویت: 26.01.1392
نام کامل: mehrdad
نظرات: 173
ارسالات: 0
مسنجر: --

sevomemoharame91 #10

تاریخ ارسال : 11 مهر 1393 12:15
عالی بود تشکر sad

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.