پس از باران

پس از باران باران تازه بند آمده بود. همه جاي بوي نم مي داد. دمپايي ام را پوشيدم و به بيرون از خانه رفتم. هر چه به دور و بر خود نگاه کردم فضاي مناسبي را براي بازي پبدا نکردم. همه جا پر بود از آب و گل. ر
داشتم, انباري, گنجشک, پارچه, عجيبي, عصباني, مواجه, مادرم, باران, همسايه, دمپايي, بيرون, کنترل, هميشه, متنفر, درشتش, افتاد, گذاشتم, بسيار, چشمهاي

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29984
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: WilliamBlato
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



دانلود بازی با لینک مستقیم

پس از باران

 

 

 

 

 

 

باران تازه بند آمده بود. همه جاي بوي نم مي داد. دمپايي ام را پوشيدم و به بيرون از خانه رفتم. هر چه به دور و بر خود نگاه کردم فضاي مناسبي را براي بازي پبدا نکردم. همه جا پر بود از آب و گل.

رفتم سراغ دوستم اما مادرش اجازه نداد بيايد بيرون. فردا امتحان هم داشتم و اضطراب عجيبي را در خود احساس مي کردم. اما بوي آغول همسايه را خيلي دوست داشتم. مخصوصا بعد از باران که شديدتر هم مي شد. به همين دليل کمي در کوچه منتظر ماندم و با نوک دمپايي بر روي زمين گلي نقش هايي را رسم مي کردم.

در حال استشمام بوي آغول همسايه بودم که ناگهان متوجه يک بچه گنجشک شدم. بدنش خيس بود و چندش آور اما دلم برايش مي سوخت. مي خواستم ببرمش به خانه اما از مادرم مي ترسيدم. مادرم از هر چه موجود خيس بود تنفر داشت. مي گفت کثيف هستند و ميکروب دارند. به همين دليل تصميم گرفتم بچه گنجشک را ببرم داخل انباري تا خشک شود.

او را به انباري بردم و در زير پارچه کهنه اي قرار دادم و خودم رفتم سر درسم. بعد از ظهر يادم افتاد که گنجشک را در انباري تنها گذاشتم. وقتي رفتم به انباري با صحنه بسيار عجيبي مواجه شدم. به جاي بچه گنجشک با يک بچه گربه مواجه شدم. با چشمهاي درشتش به من خيره شده بود و ميو ميو مي کرد اما من عصباني بودم. هميشه وقتي عصباني مي شوم کنترل خود را از دست مي دهم و آن لحظه هم همين حالت را داشتم.

در آن لحظه از هر چه گربه بود متنفر شده بودم و خون جلوي چشمانم را گرفته بود. صورتم قرمز شده بود و انگار داشتم مي سوختم. پارچه را بر روي گربه قرار دادم و او همچان ميو ميو مي کرد. چوب بزرگي را برداشتم و با تمام قدرت بلندش کردم و بر روي پارچه کوبيدم. بدنم آنقدر مي لرزيد که که چوب از دستم رها شد.

بعد از آن اتفاق تا چند روز عذاب وجدان داشتم اما هر وقت به يادش مي افتادم با خود مي گفتم که : حقش بود، آري حقش بود. سزايش همين بود و ...

گروه: عضو سایت
عضویت: 11.07.1390
نام کامل: آوا
نظرات: 247
ارسالات: 2
مسنجر: --

تمنا #1

تاریخ ارسال : 13 آذر 1390 20:27
....................................
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: مصطفي
نظرات: 963
ارسالات: 38
مسنجر: --

mojtaba1337 #2

تاریخ ارسال : 6 بهمن 1390 12:46
داستاني دل انگيز بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 12.05.1390
نام کامل: سوره
نظرات: 196
ارسالات: 2
مسنجر: --

سوره #3

تاریخ ارسال : 2 مرداد 1391 09:56
عجبببببببببببببببببببببببببببببب
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.11.1391
نام کامل: ماردین
نظرات: 113
ارسالات: 9
مسنجر: --

mardin #4

تاریخ ارسال : 22 اردیبهشت 1392 22:44
به سلامتی اونایی که هیچوقت سختی مرد بودن رو با راحتی نامردی عوض نمیکنن bully

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.