جک و يک رفتار خوب

جک و يک رفتار خوب يکي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم که يکي از بچه هاي کلاس را ديدم. اسمش جک بود و انگار همه& ;ي کتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: کي اين همه کتا
لبخند, زندگي, مدرسه, فوتبال, پرسيدم, دنبال, دبيرستان, حاليکه, عينکش, بهترين, افتاد, توانيد, کتابها, تصميم, دادم،, مادرش, همينطور, کساني, دوستم, واقعا

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29984
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: WilliamBlato
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » جک و يک رفتار خوب
دانلود بازی با لینک مستقیم

جک و يک رفتار خوب

 

 

 

يکي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم که يکي از بچه هاي کلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ي کتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: "کي اين همه کتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي کرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يکي از همکلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور که مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم که به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاکها افتاد.

عينکش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي

بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش کشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليکه به دنبال عينکش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشک در چشمهاش ديدم.

همينطور که عينکش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي کرد و گفت: " هي ، متشکرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي که سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسيدم کجا زندگي مي کنه؟ معلوم شد که او هم نزديک خانه‌ي ما زندگي مي کند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت که قبلا به يک مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين کسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از کتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از کتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهي عضلات قوي پيدا مي کني،‌با اين همه کتابي که با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" جک خنديد و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فکر دانشکده افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من مي دانستم که هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست کيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسي بود که قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت کنم.

من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله کساني به شمار مي آمد که توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا کنند.

حتي عينک زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي کردم!

امروز يکي از اون روزها بود. من ميديم که براي سخنراني اش کمي عصبي است. بنابراين دست محکمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يکي از اون نگاه هايش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".

گلويش را صاف کرد و صحبتش را اينطوري شروع کرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از کساني است که به شما کمک کرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يک مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست کسي بودن، بهترين هديه اي است که شما مي توانيد به کسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف کنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي کردم، در حاليکه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي کرد. به آرامي گفت که در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالي کرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من کرد و لبخند کوچکي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا کردم. دوستم مرا از انجام اين کار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي که در بين جمعيت پراکنده شد گوش مي دادم، در حاليکه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم که به من نگاه مي کردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست کم نگيريد. با يک رفتار کوچک، شما مي توانيد زندگي يک نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يکديگر قرار مي دهد تا به شکلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

گروه: عضو سایت
عضویت: 8.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 524
ارسالات: 0
مسنجر: --

khozestaniyam #1

تاریخ ارسال : 11 دی 1390 08:46
نگو این بچه ها یه مشت آشغالن
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 40
ارسالات: 0
مسنجر: --

mehdi04 #2

تاریخ ارسال : 13 بهمن 1390 13:46
کمنخع کمنتغ متال متناتنبزایغت
گروه: عضو سایت
عضویت: 24.10.1388
نام کامل: --
نظرات: 2723
ارسالات: 715
مسنجر: --

said #3

تاریخ ارسال : 29 اسفند 1390 20:17
are ashghalu kasaftnd
گروه: عضو سایت
عضویت: 23.06.1390
نام کامل: پژمان
نظرات: 72
ارسالات: 0
مسنجر: --

alirezahossinkhany #4

تاریخ ارسال : 21 شهریور 1391 09:44

داستان آموزنده اي بود./

گروه: عضو سایت
عضویت: 14.11.1391
نام کامل: ماردین
نظرات: 113
ارسالات: 9
مسنجر: --

mardin #5

تاریخ ارسال : 23 اردیبهشت 1392 10:22
به سلامتی رفیق که آخرش فقط رفاقتاست که می‌مونه bully

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.