مرا ببخش

مرا ببخش ساعت زنگ مي زند عقربه ها ساعت 730 را نشان ميدهند. عليرضا به سختي از رختخواب جدا مي شود به سمت دستشوئي ميرود صورت خود را مي شويد واي که ديشب چقدر گريه کرده بود. به آثار دعواي ديشب با نرگس ن
عليرضا, ميکرد, افتاد, دوباره, بگويد, آماده, نزديک, لبهاي, فروشي, سرازير, ميکند, مانند, تکرار, راننده, خداحافظي, اينکه, خواهي, عقربه, خوردن, اولين

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29991
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: olchikmikina
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



دانلود بازی با لینک مستقیم

مرا ببخش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت زنگ مي زند عقربه ها ساعت 7/30 را نشان ميدهند.
عليرضا به سختي از رختخواب جدا مي شود به سمت دستشوئي ميرود صورت خود را مي شويد واي که ديشب چقدر گريه کرده بود.
به آثار دعواي ديشب با نرگس نگاه ميکند . چند ظرف شکسته گلدان ترک خورده. به طرف مبل داخل پذيرايي نزديک شد نر گس را ديد که با صورتي معصومانه
روي آن خوابيده . خانه راکمي مرتب کرد و صبحانه اي که درست کرده بود را خورد و آماده رفتن به سر کار شد.
دوباره به سمت نرگس رفت خواست او را بيدار کند و مثل روزهاي اول ازدواج لبهاي کوچک او را ببوسد و به او بگويد که چقدر عاشق اوست و بعد خداحافظي کند.
اما ترسيد که بيدار بشه و دوباره......
پس از نرگس خداحافظي نکرد و به اميد اينکه عصر به خانه باز ميگردد و دوباره عاشقانه او را در آغوش ميگيرد و از او عذر خواهي ميکند راه افتاد.
در راه به اشتباهات خودش فکر ميکرد که چقدر نرگس بيچاره را آزار داده و خود را سرزنش ميکرد.
به ياد سيلي محکمي افتاد که به صورت (ماه روي) نرگس زد افتاد . يک لحظه اشک در چشمانش حلقه زد يک قطره اشک از روي گونه هاش سر خورد و بر چانه ي
او فرود آمد. در طول مدت روز دائم به نرگس و ماجراي ديشب فکر ميکرد و اينکه چه طور اين دل خوري را از دل او در آورد .
در منزل: عقربه ها ساعت 9 را نشان ميدهند . نرگس از خواب بلند ميشود و به طرف آشپزخانه ميرود. واي که چقدر احساس گرسنگي ميکرد . کمي جلو تر رفت
سماور در حال جوشيدن بود و سفره ي آماده نان وپنير انتظار او را مي کشيد . به اطراف نگاه کرد آثاري از دعواي ديشب نديد به سمت سفره رفت و شروع به خوردن کرد. اما با برداشتن اولين لقمه او هم مانند عليرضا به ياد روزهاي تلخ وشيرين زندگي مشترکشان افتاد. به ياد روز عقد کنان و خوردن عسل که چقدر بي رحمانه
انگشت عليرضا را گاز گرفت. ميخندد و بعد از چند لحظه قطرات بلوري اشک از چشمان سياهش که مثل مرواريد مي درخشيد سرازير شد و بر تکه ناني که برداشته بود آرام گرفت. فکري در ذهنش جرقه زد و تصميم گرفت آنرا عملي کند.
به سرعت مانتو و روسري خود را پوشيد و راه افتاد به سمت بازار. اول به يک فروشگاه عطر فروشي رفت و يک شيشه عطر تقريبا گران را با پولي که پس انداز کرده بود خريد و بعد هم به يک شيريني فروشي و بعد هم گلفروشي. خيلي دلش مي خواست ساعت زودتر 5 شود و عليرضا به خانه برگردد و از او معذرت خواهي کند
و به بگويد چقدر اشتباه کرده و او را از صميم قلب دوست دارد حتي بيشتر از قبل.
به خانه رسيد همه چيز براي يک مراسم آشتي کنان آماده بود . جلوي آينه ايستاد و کمي صورت معصوم و رنگ پريده اش را آرايش کرد و بعد عطري را که عليرضا براي اولين سالگرد ازدواجشان به او هديه داده بود زد و منتظر عليرظا چشم به در خانه دوخت و دقيقه ها را پشت سر مي گذاشت تا عليرضا در را باز کند.
در راه منزل: عليرضا هم به فکر يک آشتي کنان به ياد ماندني بود . به سرعت به سمت بوتيک حميد دوست صميمي خدش و نرگس رفت و با وسواس زياد يک شال ابريشمي قرمز رنگ و بسيار گرانرا خريد . خدا مي داند که رنگ قرمز چقدر به صورت سفيد نرگس مي آمد او را زيبا و خواستني ميکرد و بعد مانند نرگس به شيريني فروشي و گلفروشي رفت . در راه با خود فکر ميکرد که به او چه بگويد . چه بگويد که نرگس باور کند در زندگي فقط او را دارد وفقط به او فکر ميکند دوباره اشکهايش
سرازير شد. از ذوق ديدار دوباره نرگس گامهايش را دو تا يکي ميکرد و شايد هم ميدويد.
به آخرين چهار راه نزديک خانه نزديک شد نفس عميقي کشيد و آماده گذر از چهار راه شد که يکباره تلفن همراهش زنگ خورد و او هم مشغول در آوردن گوشي از
جيب کتش شد که صداي ترمز شديد يک ماشين همه را ميخ کوب کرد.
اتفاقي که نبايد مي افتاد افتاد ماشين با عليرضا برخورد کرده بود وعليرضا غرق در خون روي زمين افتاده بود . خون از گوشها و بيني او روان بود. همه جا را سکوت فرا گرفت. با حرکتي آرام گوشي را بر روي سينه اش گذاشت و آرام زير لب کلماتي را تکرار ميکرد. راننده دوان دوان خود را بر بالين او رساند . مردم دور او حلقه زده بودند
عليرضا همچنان کلماتي را تکرار مي کرد. راننده گوش خود را به لبهاي او نزديک کرد و کلمات بريده بريده او را به سختي شنيد.
دو.. دوست... دوستت دارم نرگس در همين لحظه خون از لبهاي او سرازير شد و بعد از چند لحظه عليرضا چشمانش را براي هميشه بست.
نرگس هم سالهاست که چشم به در دوخته تا ,عليرضاي او برگردد وبه او بگويد مرا ببخش.....

گروه: عضو سایت
عضویت: 21.10.1388
نام کامل: mahtab
نظرات: 52
ارسالات: 0
مسنجر: --

mahtasan #1

تاریخ ارسال : 28 اردیبهشت 1389 20:36
وای چقدر تلخ بود.........اشکمو دراورد!!!!!
امیدوارم هیچ عشقی اینجوری تموم نشه..............خیلی وحشتناکهrecourse
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.11.1388
نام کامل: --
نظرات: 469
ارسالات: 164
مسنجر: --

yakhforosh jahanam #2

تاریخ ارسال : 28 اردیبهشت 1389 22:28
چه تلخ!!!!!!!
گروه: عضو سایت
عضویت: 17.08.1388
نام کامل: --
نظرات: 8
ارسالات: 18
مسنجر: --

nice #3

تاریخ ارسال : 28 اردیبهشت 1389 23:19
اشکم سرازیر شد...
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.09.1388
نام کامل: asal
نظرات: 218
ارسالات: 0
مسنجر: --

asal_tala #4

تاریخ ارسال : 28 اردیبهشت 1389 23:39
vay cheghadr talkh nemitonam jeloye ashkamo begiram


--------------------
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 24.12.1388
نام کامل: hasti
نظرات: 350
ارسالات: 34
مسنجر: --

hasti9118 #5

تاریخ ارسال : 29 اردیبهشت 1389 02:53
gahi vaghta kheyli zo0o0d dir mishew

kash hamo0o0n shab az ham ozr khahi mikardaaan

kash in etefagh baraye hich kas nayofte


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.02.1389
نام کامل: --
نظرات: 87
ارسالات: 0
مسنجر: --

soo #6

تاریخ ارسال : 29 اردیبهشت 1389 22:51
akh heyf shod.


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.11.1388
نام کامل: negar
نظرات: 267
ارسالات: 0
مسنجر: --

negar #7

تاریخ ارسال : 1 تیر 1389 23:02
chera hameye in dastana alharesh marge?
گروه: عضو سایت
عضویت: 2.04.1389
نام کامل: --
نظرات: 1
ارسالات: 0
مسنجر: --

asal_h68 #8

تاریخ ارسال : 4 تیر 1389 00:48
khaili narahat konande bood ishallah khoda vase hichki nayare. man ke har kio doost dashte basham behesh migam nemikham zood dir she
گروه: عضو سایت
عضویت: 1.06.1389
نام کامل: --
نظرات: 90
ارسالات: 2
مسنجر: --

shamim993 #9

تاریخ ارسال : 1 شهریور 1389 17:52
vaaaaaaaaay kheili talkh bod ba asa_h68 movafeghaml
گروه: عضو سایت
عضویت: 8.06.1389
نام کامل: --
نظرات: 1
ارسالات: 0
مسنجر: --

ghareb #10

تاریخ ارسال : 13 شهریور 1389 01:32
ایکاش فقط و فقط توی قصه ها همچین چیزی اتفاق بیافته
ایشالاااااااااااااااااااااااااا.........
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.02.1391
نام کامل: --
نظرات: 316
ارسالات: 3
مسنجر: --

silver star #11

تاریخ ارسال : 10 خرداد 1391 20:03
هميشه واسه جبران اشتباهاتمون وقت نيست...


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.11.1391
نام کامل: ماردین
نظرات: 113
ارسالات: 9
مسنجر: --

mardin #12

تاریخ ارسال : 23 اردیبهشت 1392 23:20
به سلامتی سرنوشت! که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت bully bully

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.