قدرت عجيب يک کودک

قدرت عجيب يک کودک جمعيتي عظيم، مردي را در خيابان مي بردند، بازوهاي مرد با ريسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهي گام برداشت. از سيماي باوقارش آشكار بود كه او مردمي
جمعيت, فرياد, بكشيد, زنداني, بگذاريد, بكشيدش, اكنون, متنفر, خواهند, خواهدكرد, جمعيتي, توانيد, خواهيد, ادامه, متوقف, شنيده, تحقير, پايين, كاترين, ريسمان

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29189
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: Janicefooxy
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » قدرت عجيب يک کودک
دانلود بازی با لینک مستقیم

قدرت عجيب يک کودک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعيتي عظيم، مردي را در خيابان مي بردند، بازوهاي مرد با ريسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهي گام برداشت.
از سيماي باوقارش آشكار بود كه او مردمي را كه احاطه اش كرده بودند تحقير مي كرد و از آنان متنفر بود. جمعيتي که با ابراز تنفر فرياد مي زدند : "به او شليك كنيد! بكشيدش، همين الآن! گلويش را ببريد! او جنايتكار است! بكشيدش!"

او افسري بود كه، در جريان شورش مردم، از حکومت جانبداري كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و براي اجراي مجازات اش مي آوردند.

مرد با شگفتي با خود گفت: "اكنون چه كاري مي توانم بكنم؟ خب، هيچ کس براي هميشه پيروز نمي شود. هيچ كاري نمي توانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيده است. شايد اين سرنوشت من است." با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانه هايش را بالا انداخت و لبخندي سرد به اسيركنندگانش زد.

فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي مي گويد: "خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي مي كرد."

جمعيت با بي رحمي به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتي آن ها به خياباني كه از اجساد مردگان ديروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پياده روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت مي شد. جمعيت خشمگين شدند. "چرا منتظر مانده ايد؟ بكشيدش!"

زنداني روي در هم كشيد و سر خود را بالاتر گرفت. جمعيت او را تحقير كردند، اما او بيش تر از آنچه آن ها از او متنفر بودند، از آن ها متنفر بود.

چند زن با هيجان شديد فرياد زدند: "بكشيدش! همه شان را بكشيد! جاسوس ها را بكشيد! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه شان را بكشيد!" اما رهبر جمعيت اصرار داشت تا او را جلوتر بياورند، درست پايين ميدان شهر، جايي كه قرار بود جلوي چشمان تمام جمعيت كشته شود.

آن ها خيلي از ميدان شهر دور نبودند هنگامي كه، در يك سكوت بي سابقه، گريه ي گوشخراش كودكي در پشت جمعيت شنيده شد!

"پدر! پدر!" پسر بچه ي شش ساله اي از ميان جمعيت فشار آورد تا به زنداني نزديك تر شود. "پدر! آن ها مي خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."

داد و فريادهاي مردم خشمگين در نقطه اي كه كودك بود متوقف شد، جمعيت از هم جدا شدند تا به او اجازه ي عبور بدهند، گويي كودك كنترل عجيبي بر روي مردم داشت.

زني گفت: "نگاهش كنيد! چه پسر بچه ي دوست داشتني يي!"

كودك فرياد زد: "پدر! من مي خواهم با پدرم بروم!"

"چند سالته، بچه؟"

پسر جواب داد: "با پدرم چه مي كنيد؟"

يكي از مردان از داخل جمعيت گفت: "برو خونه، پسر. برو پيش مادرت."

اما افسر صداي پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنيده بود. چهره اش غمگين تر شد، و شانه هايش در ميان ريسمان هايي كه او را بسته بود پايين افتاد. او در جواب مردي كه چند لحظه پيش صحبت كرده بود فرياد زد: "او مادر ندارد!"

پسر خود را از ميان جمعيت به جلو كشيد. سرانجام به پدرش رسيد و از بازوهاي او بالا رفت. جمعيت به فرياد زدن ادامه داد: "بكشيدش! او را دار بزنيد! اين رذل را بكشيد!"

پدر پرسيد: "چرا خانه را ترك كردي؟"

پسر گفت: "آن ها مي خواهند با تو چه كنند؟"

"گوش كن، از تو مي خواهم كه كاري براي من بكني."

"چه كاري؟"

"تو كاترين را مي شناسي؟"

"همسايه مان؟ البته."

"پس گوش كن. بدو. برو پيش او بمان. من خيلي زود به آنجا مي آيم."

پسرك گفت: "من بدون تو نمي روم"، سپس شروع به گريه كرد.

"چرا؟ چرا نمي روي؟"

"آن ها مي خواهند تو را بكشند."

"آه نه، اين فقط يك بازي است. آن ها فقط دارند بازي مي كنند." زنداني با مهرباني پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردي كه جمعيت را رهبري مي كرد گفت:

"گوش كن، هر طور و هر موقع كه مي خواهيد مرا بكشيد، اما اين كار را در حضور فرزند من انجام ندهيد"، و به پسر اشاره كرد. "براي دو دقيقه مرا باز كنيد و دستانم را بگيريد و به فرزندم نشان دهيد كه شما دوستان من هستيد و قصد هيچ گونه صدمه زدن را نداريد، بعد از اين او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن مي توانيد دوباره مرا ببنديد، و مرا هرگونه كه مي خواهيد بكشيد."

رهبر جمعيت موافق بود.

سپس زنداني با دستان خويش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبي باش، حالا، فرزندم. برو پيش كاترين."

"اما تو چي؟"

"من خيلي زود در خانه ام، كمي بعد. برو، پسر خوبي باش."

پسر به پدرش زل زد، سرش را به يك طرف كج كرد سپس به طرف ديگر. براي مدتي فكر كرد. "تو واقعاً به خانه مي آيي؟"

"برو پسرم، من مي آيم."

"مي آيي؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.

زني او را به بيرون جمعيت راهنمايي كرد.

اكنون پسر رفته بود. زنداني نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آماده ام، اكنون مي توانيد مرا بكشيد".

اما پس از آن چيزي رخ داد، چيزي غيرقابل توصيف و دور از انتظار ...

در يك آن، وجدان همه ي آن جمعيت بي رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بيدار شد.

يك زن گفت: "مي دانيد چه شده؟ بگذاريد او برود."

ديگري با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذاريد برود".

ديگران نيز زمزمه كردند: "آري بگذاريد برود! بگذاريد برود." و بلافاصله تمام جمعيت براي آزادي او فرياد مي زدند.

افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه ي پيش از آن جمعيت متنفر بود ـ شروع به گريه كرد. دستانش را بر روي صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردي گناهكار، به سوي جمعيت دويد، و كسي او را متوقف نكرد.

گرچه "خشم" پاسخ طبيعي و موجه در برابر نابرابريها، صدمه ديدن ها يا مورد هر ظلم و خشونتي قرار گرفتن است و اين احساس بخشي از احساسات واقعي بشر است، اما "عواطف انساني" و گذشتي که از محبت حاصل شود نيز حقيقتي است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...

گروه: عضو سایت
عضویت: 13.11.1388
نام کامل: --
نظرات: 469
ارسالات: 164
مسنجر: --

yakhforosh jahanam #1

تاریخ ارسال : 16 خرداد 1389 16:12
tanx
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.11.1388
نام کامل: الهام
نظرات: 1366
ارسالات: 338
مسنجر: --

elham jon #2

تاریخ ارسال : 20 خرداد 1389 19:07
jaleb bod.mer30


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.12.1389
نام کامل: ایسان
نظرات: 227
ارسالات: 2
مسنجر: --

aysal.dream #3

تاریخ ارسال : 30 اردیبهشت 1390 13:18
manoon khoob bood


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.11.1391
نام کامل: ماردین
نظرات: 113
ارسالات: 9
مسنجر: --

mardin #4

تاریخ ارسال : 23 اردیبهشت 1392 22:46
سلامتی همه اونهایی که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولی دو دقیقه که باهاشون تنهایی حرف بزنی میفهمی یه دنیا غصه دارن bully

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.