داستانی غم انگیز...

داستانی غم انگیز... آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی می­کند. او در یک شرکت تجاری کار می­کند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها می­گذارد. شرا
دخترک, آلفرد, بابایی, دیواری, میshyکند, میshyشود, متوجه, زندگی, جعبهshyی, صدایی, چشمانش, شنیدن, کادوی, بیمارستان, دیوار, کودکانه, نداشتم, گذاشته, برایش, پزشکان

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29994
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: torvoX
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » داستانی غم انگیز...
دانلود بازی با لینک مستقیم

 داستانی غم انگیز...




 

 

 

 

 

آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی می­کند. او در یک شرکت تجاری کار می­کند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها می­گذارد. شرایط ناشی از فوت همسرش باعث شده تا تمرکزی بر رو ی کارهایش نداشته باشد و بدین ترتیب امورات از دستش خارج شده و زندگی اش بحرانی گردیده :: این داستان مربوط به یک روز فراموش نشدنی و تلخ در زندگی آلفرد است که شما را به خواندن آن دعوت میکنم :: آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج می­شود. او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده بود به سمت خانه حرکت می­کند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه­های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است. او متوجه می­شود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش می­کند تا کلیدش را در بیاورد اما کلید در جیبش نیست! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده که ناگهان کلید را داخل کیف دستی­اش پیدا می­کند، با همان عصبانیت وارد خانه می­شود. با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک میشود !!!!؟؟؟؟؟ آلفرد به محض ورود به پذیرایی چشمش به دیوار مقابل می­افتد که بخشی از کاغذ دیواری آن پاره شده و روی دیوار نیست. او که از این موضوع مات و مبهوت مانده بی حرکت می­ماند و در همین هنگام دختر 6 ساله­ی او از اتاق بیرون آمده و با صدای کودکانه به استقبال پدر می­رود و بسته­ای مچاله شده در دست دارد که همان کاغذ دیواری بریده شده است. دخترک: سلام بابایی جونم، اومدی آلفرد که از شدت خشم گوش­هایش هم سرخ شده منتظر می­ماند تا دخترک به او نزدیک شود و سیلی محکمی به گوش او می­زند ،به طوری که کودک به سمت دیوار پرت می­شود و با صدایی فریاد گونه می­گوید: کاغذ دیواری رو پاره می­کنی؟ پوستی ازت بکنم که جرات نکنی از بغل دیوارم رد شی. برای چی کاغذ دیواری رو پاره کردی؟ دخترک که از شدت ضربه هنوز نتوانسته خود را از روی زمین بلند کند با نگاهی به جعبه کوچک که به طرف دیگر پرت شده بود با صدایی همراه با بغض و ترس به آلفرد می­گوید: آخه بابایی امروز تولدته. منم پول نداشتم یه چیزی برات بخرم که، می­خواستم یه چیزی بهت بدم ولی کادو هم نداشتم که، اینو کندمش برات کادوی تولد درست کنم بابایی جونم آلفرد با شنیدن حرف­های دخترک که مثل آب سردی به روی او ریخته شده بود نگاهی به دخترک کرد و به سمت جعبه رفت و آنرا از زمین برداشت و سپس دخترک را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید و با بغض و افسوس به چشمان دخترک و گونه­ی سرخ شده­ی او بر اثر سیلی نگاه کرد و گفت: خوشگل بابا، بابایی رو ببخش، قربون دختر گلم بشم آلفرد که از شدت بغض وارد شده نتوانست حرف­هایش را ادامه دهد و خواست دخترک متوجه بغض او نشود، در حالی که دخترک را در بغل خود نگه داشته بود و در دست دیگرش جعبه­ی کادوی دخترک بود بر روی کاناپه نشست و دخترک را بر روی پایش نشاند و کمی مکث کرد و گفت: بابایی قربونت بره عزیزم، بزار ببینم برا بابایی چی کادو کردی دخترک که همچنان در بغض و شوک ضربه وارد شده بود سعی کرد لبخندی به پدر هدیه کند آلفرد که از عمل عجولانه­اش شرمنده بود کادوی کوچک که همان تکه­ی کاغذ دیواری بود را باز کرد و جعبه­ای را در آن مشاهده کرد که نخی قرمز دور آن بسته شده بود. نخ را پاره کرد و تا جعبه را باز کند، دخترک نیز ساکت و آرام و بی حال بر روی پای پدر در حال نگاه کردن بود. آلفرد جعبه را باز کرد و بار دیگر شکه شد! آلفرد با اشتیاق جعبه را باز کرد تا ببیند کودک 6 ساله اش برایش چه چیزی بعنوان هدیه ی تولدش در نظر گرفته، اما با مشاهده­ی جعبه­ی خالی بهت زده شد، آنقدر خشمگین شد که در یک لحظه دخترک را از روی پایش بلند کرد و با تمام قدرت به زمین زد و با تمام خشمش شروع به زدن دخترک کرد و در این حال مدام می­ گفت: منو مسخره می­کنی پدر ... جعبه خالی بهم میدی؟ آلفرد که مانند دیوانه­ها شده بود و با زدن دخترک به نفس­ نفس افتاده بود به سمت پنجره رفت و شروع به کشیدن یک سیگار کرد و کمی آرامتر شد و متوجه شد که ضربه های بسیار شدیدی به دخترک زده. برای دیدن وضعیت دخترک به سمت او که بر روی زمین افتاده بود رفت و متوجه شد از گوشهای دخترک خون جاری شده، با دیدن این صحنه دستپاچه شد و نمی­دانست که چکار کند تا چشمش به گوشی تلفن افتاد و با عجله خودش را به آن رساند و با اورژانس تماس گرفت و مجددا به سمت دخترک رفت و او را که غرق در خون بود از روی زمین بلند کرده و در آغوش گرفت. دخترک که خود را در آغوشی گرم احساس کرد به سختی چشمانش را کمی باز کرد و خود را در آغوش پدر دید که در حال گریه است و با همان صدای کودکانه و به سختی گفت: بابایی داری گریه میکنی؟ آخه الان تولدته بابایی جونم! آلفرد که با شنیدن حرفهای دخترک بر شدت گریه اش افزوده شد گفت: آخه دخترم من که ازت چیزی نخواسته بودم، چرا اینکارو کردی که منو عصبانی کنی، کاغذ دیواری رو پاره کردی بخاطر یه جعبه­ی خالی؟ دخترک که دیگر به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود با صدایی بریده و آرام گفت: بابایی جونم جعبه که خالی نبود، توش یه بــــــــوس گذاشته بودم برات بابایی جونم! دخترک با گفتن این حرف چشمانش را بست آلفرد که با شنیدن این حرف دخترک دیگر قادر به کنترل گریه خود نبود و مدام بر سر خود میزد با رسیدن اورژانس او را به بیمارستان برد و در بیمارستان با نکته­ی عجیب تری رو برو شد پزشکان به آلفرد گفتند که بخاطر خونریزی دخترک نیاز بود به او خون تزریق کنند ولی با آزمایش نمونه­ی خونی او دریافتند که دخترک دچار سرطان خون است و در مرحله­ی خطرناکی از بیماری به سر می­برد. دخترک سه ماه در بیمارستان بستری ماند ولی هیچ گاه چشمان کوچکش را باز نکرد و پزشکان علت مرگ او را بر اثر سرطان اعلام کردند. آلفرد پس از گذشت سالها هنوز جعبه­ی خالی دخترک را با خود دارد و هر گاه که دلتنگ او می­شود جعبه را باز می­کند و می­داند که بـــــوسه ای که دخترک برایش با تمام عشق کودکانه گذاشته همیشه در آن جعبه باقیست...........

گروه: تأمين محتوی
عضویت: 9.11.1389
نام کامل: نگار
نظرات: 4653
ارسالات: 325
مسنجر: --

momo124 #1

تاریخ ارسال : 10 شهریور 1390 10:51
---------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: مصطفي
نظرات: 963
ارسالات: 38
مسنجر: --

mojtaba1337 #2

تاریخ ارسال : 17 مهر 1390 09:53
خوب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.05.1390
نام کامل: مصطفي
نظرات: 963
ارسالات: 38
مسنجر: --

mojtaba1337 #3

تاریخ ارسال : 21 آذر 1390 12:45
مطلب مهمي است
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.03.1391
نام کامل: --
نظرات: 213
ارسالات: 0
مسنجر: --

mniniyo #4

تاریخ ارسال : 10 مرداد 1391 03:46
ممنون........................
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.06.1391
نام کامل: حوا
نظرات: 25
ارسالات: 8
مسنجر: --

حوا #5

تاریخ ارسال : 22 مهر 1391 23:20
واقعا چرا مردا اینجوری هستن
گروه: عضو سایت
عضویت: 3.08.1391
نام کامل: --
نظرات: 57
ارسالات: 0
مسنجر: --

yaghma.k #6

تاریخ ارسال : 7 آبان 1391 09:49
واقعا اشگ از گونه هام جاری شدrecourse

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.