من یه دخترم!!!!!

من یه دخترم!!!!! مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی& ;هایم هم متوجه نقص عضو او ن
مامان, نقاشی, برادرم, داداش, متوجه, مدرسه, كردند, بوسید, ایشان, كشیده, بینند, نوازش, پرسید, دخترها, آشپزخانه, خداحافظی, لرزید, درحالی, نوشته, موضوع

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 29994
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: torvoX
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» داستان های کوتاه » من یه دخترم!!!!!
دانلود بازی با لینک مستقیم

من یه <a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=women" title="بخش زنان">دختر</a>م!!!!!

 

مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحوی كه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می‌شدم و گاه یادم می‌افتاد كه مامان یك چشم ندارد...

یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی كرد و سعی كرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌كند. برادرم اشك‌هایش را پاك كرد و دوید سمت كوچه تا با دوستانش بازی كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه كردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی كشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشیده بود. او یك چشم مامان را نكشیده بود و آن را به صورت یك گودال سیاه نقاشی كرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودكار قرمز یك دایره بزرگ كشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشك‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پیاز سرخ می كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را كامل نقاشی می‌كنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه كردم...

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هایم را پاك كرد و گفت عزیزم گریه نكن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یك پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور كه هست می‌بینند ولی دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری كه دیگر نقاشی‌هایت را درست بكشی...

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی كلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشكلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم كه ایشان را هم ملاقات كنم.

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره كرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز كرد. معلم نقاشی كه هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای كرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یكدیگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی كه می‌شناخت هم احوال‌پرسی كرد و از اینكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی كرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیكه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم...

مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش میكنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یك قدم نزدیكتر آمد و خواست چیزی بگوید كه مامان گفت: فكر می‌كنم نمره 10 برای واقع‌بینی یك كودك خیلی كم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز كرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی كرد.

آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌كه داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌كرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازكرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط كشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم دیروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!

و طوری كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب كشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌كنی؟

گفتم آخه من یه دخترم!!!!!

گروه: عضو سایت
عضویت: 8.06.1389
نام کامل: --
نظرات: 54
ارسالات: 0
مسنجر: --

ham3dniceboy #1

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:10
جالب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 30.05.1389
نام کامل: Robert thomas pattinson
نظرات: 68
ارسالات: 0
مسنجر: --

Rob #2

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:14
mer30
kheyli ghashang bod.


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 6.09.1389
نام کامل: sarvar_sarvar5
نظرات: 72
ارسالات: 1
مسنجر: --

sarvar_sarvar5 #3

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:18
داستان قشنگی بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 23.07.1389
نام کامل: نیکو
نظرات: 1209
ارسالات: 49
مسنجر: --

نیکو جون #4

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:20
mec azizam


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 29.07.1389
نام کامل: سوده
نظرات: 504
ارسالات: 9
مسنجر: --

soodeh_05 #5

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:31
وای چقد غمگین بود sad ولی خیلی قشنگ بود ..

ممنون آرزو جان..


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.08.1389
نام کامل: حسين...
نظرات: 1450
ارسالات: 23
مسنجر: --

حسين #6

تاریخ ارسال : 16 آذر 1389 22:46
هيـــــــــــــــــــــــــم.

ممنون خيلي قشنگ بود .( آرزو جان )


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 5.08.1389
نام کامل: لیلا
نظرات: 342
ارسالات: 2
مسنجر: --

mahta13 #7

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 00:28
ashkam darooooooooooomad .......


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 10.09.1389
نام کامل: --
نظرات: 170
ارسالات: 0
مسنجر: --

نورالزهرا #8

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 02:52
آخی عزیزم....دلم سوخت برا پسربچه هه...نازی


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.09.1389
نام کامل: aria
نظرات: 13
ارسالات: 4
مسنجر: --

aria0000 #9

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 08:35
داستان قشنگی بود خیلیا از این داستان ها درس میگیرند merc
گروه: عضو سایت
عضویت: 14.09.1389
نام کامل: morad
نظرات: 101
ارسالات: 0
مسنجر: --

ninaz #10

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 08:43
jaleb bood
گروه: تأمين محتوی
عضویت: 24.08.1388
نام کامل: diyana
نظرات: 3247
ارسالات: 691
مسنجر: --

diyana #11

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 10:16
merc arezo jan ziba bod
گروه: عضو سایت
عضویت: 11.08.1389
نام کامل: Erfan
نظرات: 364
ارسالات: 2
مسنجر: --

moradi top music #12

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 10:27
che jaleb tamum shod....dastane kheili ghashangi bud merc


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.11.1388
نام کامل: الهام
نظرات: 1366
ارسالات: 338
مسنجر: --

elham jon #13

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 11:08
عالی بود درس بزرگی بهم داد
الهی شکرت به خاطر سلامتی که بهم دادی


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 17.09.1389
نام کامل: --
نظرات: 42
ارسالات: 0
مسنجر: --

ayda jun #14

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 11:24
قدیمی..........
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.09.1389
نام کامل: --
نظرات: 145
ارسالات: 0
مسنجر: --

parmida95 #15

تاریخ ارسال : 17 آذر 1389 15:50
akheyyyyyyyyyyyy
ziba bud
mi30000
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.05.1389
نام کامل: mahsa
نظرات: 3
ارسالات: 0
مسنجر: 10555

m65 #16

تاریخ ارسال : 18 آذر 1389 09:21
من هم يك دخترم - خيلي قشنگ بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 7.10.1389
نام کامل: --
نظرات: 5
ارسالات: 2
مسنجر: --

erhagh #17

تاریخ ارسال : 7 دی 1389 16:58
بسیار آموزنده بود اما کاش دختران عزیز نیز کمی واقع بین باشن به ویژه زمانی که با مرد مورد علاقه خود آشنا میشوند ،خود واقعی آن مرد را کشف کنند نه آنچه را که دوست دارند آن فرد داشته باشد و اتفاقا ندارد بلکه این را دختران عزیز در ذهن خود تصور میکنند یا بهتربگوییم دختران اغلب با تصورات خود از فرد مورد نظر ازدواج میکنند نه آنچه را که واقعیت دارد بنابراین وقتی با خود واقعی فرد روبه رو مشوند به سرعت میشکنند وگویا تمام رویایشان را ازدست داده اند . امیدوارم همه دوستان تجربه بهترینها رو داشته باشند
گروه: عضو سایت
عضویت: 21.10.1389
نام کامل: neda-neda
نظرات: 43
ارسالات: 1
مسنجر: --

jojoeeeeeeeee #18

تاریخ ارسال : 3 اسفند 1389 11:54
منم يه دخترم

واقعا راست ميگيevhagh
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.12.1389
نام کامل: ایسان
نظرات: 227
ارسالات: 2
مسنجر: --

aysal.dream #19

تاریخ ارسال : 21 اسفند 1389 17:24
akheeeeeeeeee
kheili khub bud


--------------------
گروه: عضو سایت
عضویت: 13.04.1390
نام کامل: JIMI
نظرات: 1741
ارسالات: 0
مسنجر: --

JIMI #20

تاریخ ارسال : 3 مهر 1390 09:51
jimi
گروه: عضو سایت
عضویت: 16.04.1390
نام کامل: --
نظرات: 2303
ارسالات: 100
مسنجر: --

amin.a #21

تاریخ ارسال : 13 مهر 1390 14:07
الهی ...
گروه: عضو سایت
عضویت: 10.08.1390
نام کامل: --
نظرات: 915
ارسالات: 0
مسنجر: --

saye.5942 #22

تاریخ ارسال : 13 دی 1390 17:38
 الهی عزیزم دختر معصوم...درکل داستان جالب و آموزنده ای بود.. no
گروه: عضو سایت
عضویت: 25.02.1390
نام کامل: --
نظرات: 137
ارسالات: 8
مسنجر: --

jns #23

تاریخ ارسال : 23 دی 1390 14:03
بابا دختره دیگه
گروه: عضو سایت
عضویت: 22.04.1390
نام کامل: ZARA
نظرات: 2162
ارسالات: 139
مسنجر: --

puma2 #24

تاریخ ارسال : 13 فروردین 1391 01:28
aaaaaaaali bod merrsi
گروه: عضو سایت
عضویت: 15.03.1391
نام کامل: --
نظرات: 213
ارسالات: 0
مسنجر: --

mniniyo #25

تاریخ ارسال : 6 مرداد 1391 05:19
مرسی..خوب بود
گروه: عضو سایت
عضویت: 21.02.1391
نام کامل: --
نظرات: 338
ارسالات: 3
مسنجر: --

saghi_007 #26

تاریخ ارسال : 3 شهریور 1391 15:59
kheyli ziad bud,hoseleye khundan nadashtam
گروه: عضو سایت
عضویت: 26.05.1391
نام کامل: تنها...
نظرات: 60
ارسالات: 1
مسنجر: --

darkoob #27

تاریخ ارسال : 25 شهریور 1391 15:26
ولی من  یه پسرم!!!


--------------------

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.