جستجوي در سايت   ارتباط با ما   آمار سايت   عضويت   جستجوي اعضا   صفحه اصلي
 
 
ارسال مطالب منتخب سایت به ایمیل شما

جهت دریافت جدید ترین مقالات، اخبار و مطالب
دیگر سایت آدرس ایمیل خود را در بخش زیر وارد کنید
 
E-Mail Address: 

 

 
10 مطلب تصادفي
» لبخند خدا
» داستان: راز جهنم و بهشت
» تصویری از یک ماهی کمیاب و با ...
» 10 كليد براي تقويت روحيه
» وقتی آقایان از همسران خود ز ...
» آیا می دانید؟
» بهترين خواننده و آهنگساز
» Cannonball 2 (بازی فکری)
» دلایل عاشق شدن از نظر علم
» تالیا و یازده سرویس جدید
 
صفحه اصلی » داستان های کوتاه » داستان پادشاه و هفت فرزندش
 
                 آخرين مطالب
  » بازگشت TehranKids
» از گوشه کنار دل
» عشق و دیوانگی
» دوای ضد فراموشی
» آیا می دانید؟
» دختر که نمی رسد به بیست!
» شوک آفتابه در کاخ ورسای
» مطلب زیبا در مورد عشق
» تفاوت واقعی بهشت و جهنم
» داستان کوتاه(یک ساعت ویژه)
» چگونه بر رقیبتان پیروز شوید
» فواید روغن نارگیل برای سلامتی
» ضریب هوشی بالاتر یعنی وفاداری ...
» داستان پادشاه و هفت فرزندش
» کلید های میانبر در ویندوز


 
 
                 مطالب برتر
  » از گوشه کنار دل
» بازگشت TehranKids


 
 
                 جستجوي اعضا
 

:جنسیت

تا

:سن

:استان




 
                 سخن تصادفي

 
پرمودبترا: با روی خوش به اشتباه خود اعتراف کنید.حتی مداد مدیر عامل هم در انتهایش مداد پاکنی دارد
 
 
 

  داستان های کوتاه : داستان پادشاه و هفت فرزندش
   نویسنده: drafshin_2006 بازدید: 121 نظرات (7) ۷ مهر ۱۳۸۷
 
          
پادشاهى بود که هفت زن داشت، اما هيچ‌کدام از آنها فرزندى به دنیا نیاورده بودند. هرچه طبيب آوردند و دارو ساختند، فايده نکرد. روزى درويشى نزد پادشاه آمد و گفت که مى‌تواند زنهاى او را معالجه کند؛ به شرط آنکه پس از آن يک نان هر سفره بشود دو تا نان و هر اشک و آهى بشود اشک شادي. پادشاه قبول کرد. درويش هفت سيب قرمز به او داد تا هر کدام از سيبها را به يکى از زنهاى خود بدهد، شش تا از زنها سيب‌شاه را خوردند و زن هفتمى که عادت داشت کارهاى خود را خودش انجام بدهد دستش توى خمير بود و مشغول پختن نان بود.

کار او که تمام شد، ديد نصف سيب او را خروس خورده است. نصف ديگر آن را خورد. پس از نه ماه هر کدام از زنها پسری به دنیا آوردند؛ اما زن هفتم پسرش از پایين‌تنه مثل خروس بود. پادشاه زن هفتم و پسر خود را به ‌جاى دورى فرستاد تا کسى متوجه پسر پاخروسى او نشود. بعد سرگرم تربيت کردن پسران خود شد و قولى را که به درويش داده بود فراموش کرد.

پسرها بزرگ شدند. روزى، پادشاه خواست آنها را آزمايش کند. به آنها گفت: من دشمن بزرگى دارم.

پسرها گفتند: او را معرفى کند.

هر سال گله‌هاى مرا غارت مى‌کند.

پسرها نشانى ديو را گرفتند و رفتند به سراغ او. رفتند و رفتند تا به بيابانى رسيدند که در آنجا دو گاو سياه و سفيد با هم جنگ مى‌کردند. کشاورزى به پسرها گفت: اگر مى‌خواهيد بسلامت از اين بيابان بگذريد، گاوها را طورى‌که هيچ‌کدام زخمى نشوند از يکديگر جدا کنيد.

پسرها توجهى نکردند و رفتند تا به تنگه‌اى رسيدند که جلوى آن دو قوچ سياه و سفيد با هم مى‌جنگيدند. پسرها بدون اينکه قوچها را از هم جدا کنند از تنگه رد شدند و رفتند تا رسيدند به قلعه‌اى که ديو و پيرزن جادوگر در آن زندگى مى‌کردند.

ديو که بوى پسرها به مشامش خورد به پيرزن گفت: پشت دروازه قلعه برو؛ من هم مى‌روم به هفت تو. اگر آدمیزاد سراغ مرا گرفت، بگو خانه نيست.

پيرزن پشت دروازه نشست و پسرها را ديد که به طرف او مى‌آيند. گفت: باد مي یاد، باران مي یاد، شش نفر به جنگ ما مي یاد.

ديو پرسيد: تلخ است يا شيرين؟

پيرزن گفت: شيرين.

ديو گفت: بگذار داخل شوند.

پيرزن دروازه را گشود. سوارها داخل شدند. ناگهان گرد و خاک شد. پسرها وقتى چشم باز کردند، ديدند در زيرزمين زندانی اند.

خبر در شهر پيچيد که پسرهاى پادشاه اسير ديو شده‌اند. پسر هفتم پادشاه - يعنى پسر پاخروسى - وقتى خبر را شنيد، از مادرش خداحافظى کرد و رفت تا برادرهاى خود را نجات دهد. اول پيش پادشاه رفت و از او اجازه خواست. پادشاه براى اينکه او را از خود دور کرده باشد کيسه‌اى زر به او داد و روانه‌اش کرد. خروس‌پا در ميان راه آن دو گاو و دو قوچ را از هم جدا کرد. رفت تا رسيد نزديک قلعه‌ ديو. پيرزن او را ديد و گفت: باد مي یاد، باران مي یاد، خروس‌پا به جنگ مي یاد.

ديو پرسيد: تلخ است يا شيرين؟

جادوگر گفت: تلخ.

ديو گفت: من به هفت تو مى‌روم. اگر سراغ مرا گرفت، بگو خانه نيست.

خرو‌س‌پا آمد تا رسيد به پيرزن و او را مجبور کرد که جاى پنهان شدن ديو را بگويد.

بعد هم سر او را بريد و در خورجين خود گذاشت. بعد رفت و برادرهاى خود را آزاد کرد و خود را به آنها معرفى کرد. برادرها از اينکه آزاد شده بودند خوشحال شدند، اما براى خودشان ننگ مى‌دانستند که خروس‌پا با نصف بدن آدم آنها را نجات داده است. اين بود که ميان راه او را در چاهى انداختند و با سنگ بزرگى دهانه چاه را پوشاندند و رفتند.

گاو سفيدى که با گاو سياه مى‌جنگيد و خروس‌پا آنها را از هم جدا کرده بود از دور ديد که شش برادر چه کردند. آمد سر چاه سنگ را با شاخهاى خود کنار زد. خروس‌پا بيرون آمد و سوار گاو شد و خود را به شهر رسانيد. در اين موقع، درويشى آمد و به خروس‌پا گفت: من همان قوچ سفيدم و آمده‌ام خوبى تو را جبران کنم. حالا چشمهايت را ببند و باز کن.

خروس‌پا چشمهاى خود را بست. وقتى آنها را باز کرد، ديد پاهاى او مثل پاهاى آدمیزاد شده است؛ اما از درويش خبرى نبود. فقط قوچ سفيدى را ديد که رو به بيابان مى‌دويد. به شهر رفت و به‌طور ناشناس در جشنى که پادشاه به سبب برگشتن شش پسرش برپا کرده بود شرکت کرد.

شش برادر داشتند درباره‌ جنگ خود با ديو و پيروزى بر او دروغها مى‌گفتند که خروس‌پا طناب بلندى که از موى سرِ زن جادوگر درست کرده بود و نيز شاخهاى ديو را از خورجين خود در آورد.

پسرها که اين وضع را ديدند رفتند و پشت سر خود را هم نگاه نکردند. چون پادشاه پير شده بود، پسر هفتم را جانشين خود کرد و دستور داد تا يک نان هر سفره را دو تا نان کنند و هر اشکي اشک شادى باشد.

برگرفته از: «افسانه‌هاى لرستان»
 
 ( امتيازها: 1)
 
برای استفاده کامل از تمامی امکانات و خدمات سایت میبایست عضو شوید
 
 
چاپ این مطلب
 
  #1 نوشته شده توسط: alireza.as10
   تعداد نظرات: 35 تاريخ ارسال: ۷ مهر ۱۳۸۷ ۲۰:۳۹ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۴.۰۶.۱۳۸۷
kheyli gashang bood
MerC
پاسخ    
 
  #2 نوشته شده توسط: EAGLE.
   تعداد نظرات: 20 تاريخ ارسال: ۸ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۱۷ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۳.۰۷.۱۳۸۷
Mamnoon
پاسخ    
 
  #3 نوشته شده توسط: afroOZ
   تعداد نظرات: 88 تاريخ ارسال: ۸ مهر ۱۳۸۷ ۱۴:۰۹ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۸.۰۴.۱۳۸۷
smile
پاسخ    
 
  #4 نوشته شده توسط: sondos
   تعداد نظرات: 14 تاريخ ارسال: ۸ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۲۸ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۱۴.۰۵.۱۳۸۷
ghashang bood
پاسخ    
 
  #5 نوشته شده توسط: rebeka
   تعداد نظرات: 76 تاريخ ارسال: ۸ مهر ۱۳۸۷ ۲۲:۴۳ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۱۷.۰۶.۱۳۸۷
sepasgozar
پاسخ    
 
  #6 نوشته شده توسط: djeli
   تعداد نظرات: 76 تاريخ ارسال: ۹ مهر ۱۳۸۷ ۱۱:۱۴ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۱۵.۰۶.۱۳۸۷
بابا مطلب بابا افسانه بگو fellow
پاسخ    
 
  #7 نوشته شده توسط: aqua
   تعداد نظرات: 3 تاريخ ارسال: ۱۰ مهر ۱۳۸۷ ۱۸:۵۶ وضعيت در ياهو:
 



وضعیت کاربری: عضو سايت
تاریخ عضويت: ۹.۰۴.۱۳۸۷
smile
پاسخ    
 
  ارسال نظر
 
نام:
E-Mail:

کد امنیتی:
Include security image CAPCHA.
ريست کد
محل کد امنیتی:

 
 
منوي اصلي                   
 
» صفحه اصلی
» اخبار و وقایع
» گالری تصاوی
» جملات طلایی
» طراحی و گرافیگ
» ترفند
» داستان های کوتاه
» پزشکی و سلامت
» موبایل
» بازی های فلش
» اشعار و مطالب عاشقانه
» مطالب دیگر
» فال حافظ جدید


مهران - مدير سايت

 
 
وضعيت سايت                   


 

 
 
نظر سنجي                   

 
نظر شما در مورد سایت جدید؟

عالی
خوب
متوسط
ضعیف
 
 
گفتگوي آزاد                   

 
arsalan_21_arsalan: bacheha mordan chera kasi nist
۳۰ آبان ۱۳۸۷ ۱۲:۱۶

alireza.as10: Salam be hamegi doostaN
۳۰ آبان ۱۳۸۷ ۰۷:۵۰

nima_zzr: bacheha kasi az tehran pars hast ba ham be chhatim?
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۲۱:۲۸

nima_zzr: salam be to faghat be to
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۲۱:۲۱

nima_bakhieh: salam khobi? man nima hastam dost daram baham bishtar ashna beshim age eshkali nadare shomarato baram mail kon felan bye

۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۲۰:۲۲

vartan: de boro dige tania
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۳۸

vartan: khosh bashi
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۳۱

evanescence-tania: man dige bayad bram jamian bye
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۲۹

vartan: albate age mikhay
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۲۲

vartan: midonestam.
۱۱ مهر ۱۳۸۷ ۱۹:۱۵

 
 
تماس با ما                   

 
TehranKids کاری از گروه
اطلاعات بیشتر:
AlborzWeb.com
با آرزوی رضایت شما عزیزان
مهران طلائي - مديريت سايت
09121863217
 
 
MezzoLife
   © 2008 TehranKids.com   Design by AlborzWeb
تبلیغات شما کانتر