MezzoLife > داستان های کوتاه > گنجشك و خدا
گنجشك و خدا۶ تير ۱۳۸۷. نوشته شده توسط: dante |
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید ; من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند , گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست . گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم . آرامگاه خستگی هام بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چی بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا رو گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی . باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی . ... گنجشک خیره در خدایی خدا ماند . خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد |