<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>TehranKids.com</title>
<link>http://tehrankids.com/</link>
<language>fa</language>
<description>TehranKids.com</description>
<generator>MezzoLife CMS</generator><item>
<title>یک ساعت ویژه</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1448-یک-ساعت-ویژه.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1448-یک-ساعت-ویژه.html</link>
<description><![CDATA[مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود:<br /><br />- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟<br /><br />- بله حتما چه سوالی؟<br /><br />- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟<br /><br />مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟<br /><br />فقط می خواهم بدانم.<br /><br />- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!<br /><br />پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:<br /><br />می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟<br /><br />مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن<br /><br />یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن<br /><br />که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت<br /><br />ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.<br /><br />مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از<br /><br />من چنین سوالاتی کند؟<br /><br />بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار<br /><br />کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه<br /><br />خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.<br /><br />مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.<br /><br />-  خوابی پسرم؟<br /><br />- نه پدر، بیدارم.<br /><br />- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی<br /><br />هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:<br /><br />متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.<br /><br />مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه<br /><br />خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟<br /><br />پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .<br /><br />آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام<br /><br />خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>mb30473</dc:creator>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 16:54:48 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1440-تيزهوشي-يک-مادر-شوهر-زرنگ!.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1440-تيزهوشي-يک-مادر-شوهر-زرنگ!.html</link>
<description><![CDATA[خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه <br /><br />پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي <br /><br />هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.<br /><br />او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر <br /><br />مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه <br /><br />من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "<br /><br />حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من <br /><br />گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او <br /><br />ايميل خواهم زد‎."<br /><br />او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي <br /><br />گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران <br /><br />برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود<br /><br />وز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه <br /><br />داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در <br /><br />تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان<br /><br /> <br /><br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 18:50:07 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>ویلون‌نوازی در مترو</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1434-ویلون‌نوازی-در-مترو.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1434-ویلون‌نوازی-در-مترو.html</link>
<description><![CDATA[<div align="center"><img src="http://tehrankids.com/uploads/posts/2008-12/1230638498_vhcj1g.jpg" style="border: none;" alt='ویلون‌نوازی در مترو' title='ویلون‌نوازی در مترو' /></div><br />در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.<br />این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.<br /><br />سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.<br /><br />یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.<br /><br />چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،<br /><br />کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.<br /><br />در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.<br /><br />هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.<br /><br />جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.<br /><br />این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.<br /><br />نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟<br /><br />یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،<br />اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟<br /><br /> <br /><br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 12:02:17 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>داستان شاگرد و استاد</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1427-داستان-شاگرد-و-استاد.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1427-داستان-شاگرد-و-استاد.html</link>
<description><![CDATA[استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.<br /><br />آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟<br /><br />شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"<br /><br />استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"<br /><br />شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"<br /><br />استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"<br /><br />شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.<br /><br />شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"<br /><br />استاد پاسخ داد: "البته"<br /><br />شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"<br /><br />استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "<br /><br />شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.<br /><br />مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"<br /><br />استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"<br /><br />شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."<br /><br />در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"<br /><br />زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."<br /><br />و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.<br />  <br /><br />نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 17:27:39 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>داستان رز</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1394-داستان-رز.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1394-داستان-رز.html</link>
<description><![CDATA[در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیر نیست. <br /> <br /><br /> <br /><br /> <br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /> <br /><br /> <br />  <br /> <br />  <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 15:19:20 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>عاشق واقعی به این میگن...</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1386-عاشق-واقعی-به-این-میگن....html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1386-عاشق-واقعی-به-این-میگن....html</link>
<description><![CDATA[مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه<br /><br />يکديگررا دوست داشتند...<br /><br />زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...<br /><br />مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...<br /><br />زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...<br /><br />مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟<br /><br />زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟<br /><br />مرد جوان : منو محکم بگير...<br /><br />زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟<br /><br />مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر<br /><br />خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.....<br /><br />روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با<br /><br />ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن<br /><br />ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري<br /><br />درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس<br /><br />بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او<br /><br />گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او<br /><br />بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>mb30473</dc:creator>
<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 12:55:28 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>موضوع انشا: فواید گاو بودن</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1349-موضوع-انشا:-فواید-گاو-بودن.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1349-موضوع-انشا:-فواید-گاو-بودن.html</link>
<description><![CDATA[با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.<br /><br /> <br /><br />اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.<br /><br /> <br /><br />البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.<br /><br />هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.<br /><br /> <br /><br />بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد<br /><br /> <br /><br /> <br /><br />وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .<br /><br />نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین <br /><br /> اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را<br /><br />به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله <br /><br /> ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،<br /><br />بعله  برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر <br /><br />، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.<br /><br />آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.<br /><br /> <br /><br />  <br /><br />شاعر در این باره میگوید:<br /><br />سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست<br /><br />سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست<br /><br />هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای<br /><br />عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .<br /><br />گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما<br /><br /> تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟<br /><br />گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟<br /><br />گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.<br /><br />ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که <br /><br /> از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.<br /><br />ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.<br /><br /> <br /><br /> <br /><br />تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری<br /><br /> را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید <br /><br /> از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.<br /><br /> <br /><br />تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و <br /><br /> آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته<br /><br /> شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:<br /><br /> <br /><br />گمون کردی تو دستات یه اسیرم<br /><br />دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم<br /><br /> <br /><br /> دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !! <br /><br /> دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟<br /><br />گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند. <br /><br />آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد. <br /><br /> <br /><br />هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.<br /><br />هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که <br /><br /> از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که <br /><br /> گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.<br /><br />هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  .هیچ گاوی...<br /><br /> <br /><br /> <br /><br />اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. <br /><br />اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...<br /><br /> <br /><br />لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..<br /><br /> <br /><br />ولی...هیچ گاوی نگفت:من گفت :ما...]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>mb30473</dc:creator>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 20:46:05 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>&amp;lt;&amp;lt; لذت زندگی &amp;gt;&amp;gt;</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1343-&lt;&lt;-لذت-زندگی-&gt;&gt;.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1343-&lt;&lt;-لذت-زندگی-&gt;&gt;.html</link>
<description><![CDATA[يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!<br /><br /><br />از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟<br />مكزيكى: مدت خيلى كمى !<br /><br /><br />آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟<br />مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !<br /><br /><br />آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟<br />مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !<br /><br /><br />آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !<br />مكزيكى: خب! بعدش چى؟<br /><br /><br />آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...<br /><br /><br />مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟<br />آمريكايى: پانزده تا بيست سال !<br /><br /><br />مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟<br />آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !<br /><br /><br />مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟<br />آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !<br />با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!<br /><br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 13:31:38 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>شیطان</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1228-shyshshshh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1228-shyshshshh.html</link>
<description><![CDATA[دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.<br /><br />شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.<br /><br />می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.<br /><br />از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.<br /><br />به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Wed, 17 Dec 2008 09:05:10 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>نقاشی صلح</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1160-shhshhshshy-shshhsh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1160-shhshhshshy-shshhsh.html</link>
<description><![CDATA[<br /><br />روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. <br /><br />هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. <br /><br />در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. <br /><br />همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. <br /><br />وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. <br /><br />همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.<br /><br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 09:59:02 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>شما کدامیک هستین؟؟؟!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1131-shshhsh-shshshhy-shhshshyshhshshsh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1131-shshhsh-shshshhy-shhshshyshhshshsh.html</link>
<description><![CDATA[شما کدامیک هستین؟؟؟ <br />چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :‌ <br /><br />_ همه کس ، <br />_ يک کسي ، <br />_ هر کسي ، <br />_ هيچ کس . <br /><br />کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد .<br />يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.<br />سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد . <br /><br />خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! .... <br /><br />تا حالا فکر کردين ؟ <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>afshin_tehrankids1</dc:creator>
<pubDate>Wed, 10 Dec 2008 18:16:20 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>پيام نور و ازدواج ..!!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1114-shhshhshshh-shhshhsh-shh-shshshshhshsh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1114-shhshhshshh-shhshhsh-shh-shshshshhshsh.html</link>
<description><![CDATA[<b>پسري به خواستگاري دختري رفت خانواده دختر از او پرسيدند : شغلت چيست؟ گفت‌: دانشجو هستم خانواه عروس پرسيدند:كدم دانشگاه ؟ گفت: پيام نور! خانواده عروس گفتند: دانشجوي پيام نور آينده اي ندارد! پسر گفت: پيام نور بيشترين دانشجويان كشور را دارد ! خانواده عروس گفتند: و اين نشان مي دهد كه  كيفيت را نيز فداي كميت كرده اند! پسر گفت: اكثر اساتيد آن جوان و با انرژي هستند خانواده عروس گفتند : و اين نشان مي دهد كه  بيشتر اساتيد آن كم تجربه هستند ! پسر گفت:‌ساختمان ها و كلاسهاي آن همه نو و جديد هستند خانواده عروس گفتند : اين هم نشان از بي ريشگي  اين دانشگاه دارد! پسر عصباني شد و گفت : لامروتان ! نمي خواهيد زن بدهيد چرا پيام نور رفتن مرا بهانه كرده ايد ؟! خانواده عروس گفتند: معلوم است پيام نور دانشجويان عاقل و فهميده اي تربيت مي كند!!!</b>]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>afshin_tehrankids1</dc:creator>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 20:16:22 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>نجس ترين چيز دنيا !!!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1095-najes-tarin-chiz.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1095-najes-tarin-chiz.html</link>
<description><![CDATA[گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.<br /> وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. <br /><br /> عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. <br /><br />خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 20:37:27 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>حکمت الهی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1055-hemate-elahi.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1055-hemate-elahi.html</link>
<description><![CDATA[<br /> <br />روها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملكوت خدا را پر كرد...<br /> <br /> <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>delara</dc:creator>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 15:22:28 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>حمایت خدا !!!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1072-tavalod.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1072-tavalod.html</link>
<description><![CDATA[کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما<br /><br />من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان<br /><br />فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد<br /><br /> بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری <br /><br />ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او <br /><br />را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.<br /><br />کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را<br /><br /> نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن <br /><br />است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت<br /><br /> کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟<br /><br />و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و <br /><br />به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .<br /><br />کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی <br /><br />از من محافظت خواهد کرد.<br /><br />خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.<br /><br />کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. <br /><br />خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه <br /><br />در کنار تو هستم.<br /><br />در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که <br /><br />بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون<br /><br /> به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات<br /><br /> اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 15:20:57 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>عشق و دیوانگی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1079-shshshh-shh-shyshhshshhy.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1079-shshshh-shh-shyshhshshhy.html</link>
<description><![CDATA[در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه<br />فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و<br />ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ<br />کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتادويک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي<br />توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو.<br />.. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره کنار اوست.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>Shei2nak</dc:creator>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 09:50:38 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>داستان کوتاه(یک ساعت ویژه)</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1073-dastan.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1073-dastan.html</link>
<description><![CDATA[مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در  انتظار او بود: <br /><br /><br />- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟<br /><br />- بله حتما چه سوالی؟<br /><br />- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟<br /><br />مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟<br /><br />فقط می خواهم بدانم.<br /><br />- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!<br /><br />پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: <br /><br />می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟<br /><br />مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن <br /><br />یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن <br /><br />که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت<br /><br />ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.<br /><br />مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از <br /><br />من چنین سوالاتی کند؟<br /><br />بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار<br /><br />کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه <br /><br />خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.<br /><br />مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.<br /><br />-  خوابی پسرم؟<br /><br />- نه پدر، بیدارم.<br /><br />- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی<br /><br />هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: <br /><br />متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.<br /><br />مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه<br /><br />خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟<br /><br />پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . <br /><br />آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام <br /><br />خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>MONA1987</dc:creator>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 22:57:49 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>داستان  پادشاه و هفت فرزندش</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1051-padeshah.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1051-padeshah.html</link>
<description><![CDATA[پادشاهى بود که هفت زن داشت، اما هيچ‌کدام از آنها فرزندى به دنیا نیاورده بودند. هرچه طبيب آوردند و دارو ساختند، فايده نکرد. روزى درويشى نزد پادشاه آمد و گفت که مى‌تواند زنهاى او را معالجه کند؛ به شرط آنکه پس از آن يک نان هر سفره بشود دو تا نان و هر اشک و آهى بشود اشک شادي. پادشاه قبول کرد. درويش هفت سيب قرمز به او داد تا هر کدام از سيبها را به يکى از زنهاى خود بدهد، شش تا از زنها سيب‌شاه را خوردند و زن هفتمى که عادت داشت کارهاى خود را خودش انجام بدهد دستش توى خمير بود و مشغول پختن نان بود. <br /><br />کار او که تمام شد، ديد نصف سيب او را خروس خورده است. نصف ديگر آن را خورد. پس از نه ماه هر کدام از زنها پسری به دنیا آوردند؛ اما زن هفتم پسرش از پایين‌تنه مثل خروس بود. پادشاه زن هفتم و پسر خود را به ‌جاى دورى فرستاد تا کسى متوجه پسر پاخروسى او نشود. بعد سرگرم تربيت کردن پسران خود شد و قولى را که به درويش داده بود فراموش کرد. <br /><br />پسرها بزرگ شدند. روزى، پادشاه خواست آنها را آزمايش کند. به آنها گفت: من دشمن بزرگى دارم. <br /><br /> پسرها گفتند: او را معرفى کند. <br /><br /> هر سال گله‌هاى مرا غارت مى‌کند. <br /><br /> پسرها نشانى ديو را گرفتند و رفتند به سراغ او. رفتند و رفتند تا به بيابانى رسيدند که در آنجا دو گاو سياه و سفيد با هم جنگ مى‌کردند. کشاورزى به پسرها گفت: اگر مى‌خواهيد بسلامت از اين بيابان بگذريد، گاوها را طورى‌که هيچ‌کدام زخمى نشوند از يکديگر جدا کنيد. <br /><br />پسرها توجهى نکردند و رفتند تا به تنگه‌اى رسيدند که جلوى آن دو قوچ سياه و سفيد با هم مى‌جنگيدند. پسرها بدون اينکه قوچها را از هم جدا کنند از تنگه رد شدند و رفتند تا رسيدند به قلعه‌اى که ديو و پيرزن جادوگر در آن زندگى مى‌کردند. <br /><br />ديو که بوى پسرها به مشامش خورد به پيرزن گفت: پشت دروازه قلعه برو؛ من هم مى‌روم به هفت تو. اگر آدمیزاد سراغ مرا گرفت، بگو خانه نيست. <br /><br /> پيرزن پشت دروازه نشست و پسرها را ديد که به طرف او مى‌آيند. گفت: باد مي یاد، باران مي یاد، شش نفر به جنگ ما مي یاد. <br /><br />ديو پرسيد: تلخ است يا شيرين؟ <br /><br /> پيرزن گفت: شيرين. <br /><br /> ديو گفت: بگذار داخل شوند. <br /><br /> پيرزن دروازه را گشود. سوارها داخل شدند. ناگهان گرد و خاک شد. پسرها وقتى چشم باز کردند، ديدند در زيرزمين زندانی اند. <br /><br />خبر در شهر پيچيد که پسرهاى پادشاه اسير ديو شده‌اند. پسر هفتم پادشاه - يعنى پسر پاخروسى - وقتى خبر را شنيد، از مادرش خداحافظى کرد و رفت تا برادرهاى خود را نجات دهد. اول پيش پادشاه رفت و از او اجازه خواست. پادشاه براى اينکه او را از خود دور کرده باشد کيسه‌اى زر به او داد و روانه‌اش کرد. خروس‌پا در ميان راه آن دو گاو و دو قوچ را از هم جدا کرد. رفت تا رسيد نزديک قلعه‌ ديو. پيرزن او را ديد و گفت: باد مي یاد، باران مي یاد، خروس‌پا به جنگ مي یاد. <br /><br />ديو پرسيد: تلخ است يا شيرين؟ <br /><br /> جادوگر گفت: تلخ. <br /><br /> ديو گفت: من به هفت تو مى‌روم. اگر سراغ مرا گرفت، بگو خانه نيست. <br /><br /> خرو‌س‌پا آمد تا رسيد به پيرزن و او را مجبور کرد که جاى پنهان شدن ديو را بگويد. <br /><br />بعد هم سر او را بريد و در خورجين خود گذاشت. بعد رفت و برادرهاى خود را آزاد کرد و خود را به آنها معرفى کرد. برادرها از اينکه آزاد شده بودند خوشحال شدند، اما براى خودشان ننگ مى‌دانستند که خروس‌پا با نصف بدن آدم آنها را نجات داده است. اين بود که ميان راه او را در چاهى انداختند و با سنگ بزرگى دهانه چاه را پوشاندند و رفتند. <br /><br />گاو سفيدى که با گاو سياه مى‌جنگيد و خروس‌پا آنها را از هم جدا کرده بود از دور ديد که شش برادر چه کردند. آمد سر چاه سنگ را با شاخهاى خود کنار زد. خروس‌پا بيرون آمد و سوار گاو شد و خود را به شهر رسانيد. در اين موقع، درويشى آمد و به خروس‌پا گفت: من همان قوچ سفيدم و آمده‌ام خوبى تو را جبران کنم. حالا چشمهايت را ببند و باز کن. <br /><br /> خروس‌پا چشمهاى خود را بست. وقتى آنها را باز کرد، ديد پاهاى او مثل پاهاى آدمیزاد شده است؛ اما از درويش خبرى نبود. فقط قوچ سفيدى را ديد که رو به بيابان مى‌دويد. به شهر رفت و به‌طور ناشناس در جشنى که پادشاه به سبب برگشتن شش پسرش برپا کرده بود شرکت کرد. <br /><br />شش برادر داشتند درباره‌ جنگ خود با ديو و پيروزى بر او دروغها مى‌گفتند که خروس‌پا طناب بلندى که از موى سرِ زن جادوگر درست کرده بود و نيز شاخهاى ديو را از خورجين خود در آورد. <br /><br />پسرها که اين وضع را ديدند رفتند و پشت سر خود را هم نگاه نکردند. چون پادشاه پير شده بود، پسر هفتم را جانشين خود کرد و دستور داد تا يک نان هر سفره را دو تا نان کنند و هر اشکي اشک شادى باشد. <br /><br />برگرفته از: «افسانه‌هاى لرستان»]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>drafshin_2006</dc:creator>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 19:55:09 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>و خداوند سکوت را آفرید</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/1030-shh-shshshshhshhsh-shshhsh-shsh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/1030-shh-shshshshhshhsh-shshhsh-shsh.html</link>
<description><![CDATA[سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين<br />برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.<br />سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.<br />هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته <br />هااست.<br />موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.<br />سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،<br />در <br />پيش از اين.<br />سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.<br />سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.<br />سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.<br />بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق <br />السکوت، مي فروشانند.<br />سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.<br />سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.<br />بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي <br />شکنند.<br />سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.<br />آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.<br />ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط<br />در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است. <br />آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر <br />اميدواري مي دهند. <br />وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.<br />سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.<br />سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.<br />سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.<br />خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.<br />زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،<br />انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.<br />بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، <br />غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.<br />سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.<br />غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را<br />در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.<br />آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،<br />فقط نگاه مي کند. <br />در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت <br />برقرار است.<br />بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را <br />به باد مي دهد.<br />آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.<br />تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را <br />راهنمائي مي کنند.<br />تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان <br />از هم فاصله مي گيرند.<br />کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.<br />سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.<br />بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در <br />قبالش گرفته باشند.<br />در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ <br />بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.<br />سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.<br />دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.<br />تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر <br />ترجمه کند.<br />قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.<br />هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،<br />نگاهت <br />مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد. <br />آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.<br />خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.<br />آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.<br />درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ<br />سرخ، <br />سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.<br />مارک تواين مي گويد:<br />بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز <br />کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 10:50:44 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>زیباترین چیز در دنیا</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/980-zibatarin.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/980-zibatarin.html</link>
<description><![CDATA[روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.<br /><br /><br />فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت. <br /><br /><br />خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.<br /><br /><br />فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.<br /><br /><br />پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.<br /><br /><br />در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.<br /><br /><br />وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.<br /><br /><br />مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.<br /><br /><br />زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟<br /><br /><br />چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.<br /><br /><br />فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.<br /><br /><br />خداوند فرمود:<br /><br /><br />این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>takin</dc:creator>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 16:39:46 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>قدرت ذهن</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/965-zehn.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/965-zehn.html</link>
<description><![CDATA[پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد.<br /> او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.<br />تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.<br />پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :<br />پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. <br />دوستدار تو پدر.<br /><br />زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :<br />پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !<br />4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.<br />پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟<br />پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !<br /><br /> <br /><br />هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید.مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.مانع فقط ذهن است !نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>ApHr0dItE</dc:creator>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 12:09:20 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>راه پولدار شدن - خواندنی</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/937-pool.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/937-pool.html</link>
<description><![CDATA[یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد . <br />پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید ! <br />مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد . <br />روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . <br />پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد . <br />مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد . <br />وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . <br />پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>Mehran</dc:creator>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 17:11:04 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>اشتباه فرشتگان</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/895-darvish.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/895-darvish.html</link>
<description><![CDATA[درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم<br />فرستاده شد <br />پس از اندك زماني داد شيطان در‌آمد و رو به فرشتگان كرد و <br />جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟<br />گفت : <br />از روزي كه اين ادم به جهنم آمده<br />مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است<br />و جهنميان را هدايت مي كند و...<br />حال سخن درويشي كه به جهنم رفته<br />بود اين چنين است: <br /> با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف<br />اگربه جهنم افتادي خود شيطان تو رابه بهشت باز گرداند.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>Ice bird</dc:creator>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 16:41:30 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>آدمی که تنها زندگی می کرد</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/922-tanha.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/922-tanha.html</link>
<description><![CDATA[آدمی که تنها زندگی می کرد،مثل همیشه تنها بود <br /><br />نه کسی بود که باهاش هم کلام باشه نه کسی که باهاش هم راه باشه و نه حتی کسی که باهاش همدل باشه.خودش بود و خودش و فکر می کرد خیلی خوش بخته.<br /><br />توی تنهایی روی ایوون نشسته بود و به اطراف نگاه می کرد مثل هر روز اما انگار امروز با بقیۀ روزها فرق داشت،تو دلش یه حس غریب داشت حسی که تا حالا تجربه نکرده بود؛تو فکر این بود که چطور می تونه از شر این احساس عجیب خلاص بشه که دو تا گنجشک با سر و صدای زیاد از جلوش رد شدند و رفتد دنبال هم و در اون لحظه  بود که انگار غم عالم رو ریختند تو دل آدمی که تنها زندگی می کرد.<br /><br />با خودش گفت چرا همه چیز واسه خودشون دوستی دارند،این گنجشک ها این مرغابی ها این درخت ها توی این دنیا فقط من تنهام؛خیلی غصه خورد اما یه باره به یاد اون احساس غریب اوفتاد اون حس بهش گفته بود برو و سفر کن اما آدمی که تنها زندگی می کرد بهش گفته بود :من که چیزی کم ندارم همۀ خوبی های دنیارو دارم دیگه چه نیازی به سفر هست؟<br /><br />اما حالا فهمیده بود که اتفاقا خیلی هم به سفر نیاز داره و تصمیم گرفت که فردا صبح سفرش رو شروع کنه.خیلی می ترسید آخه تابه حال سفر نرفته بود اصلا از سر تپه اون طرف تر نرفته بود اما علاقه اش به تجربۀ این سفر بزرگ باعث شد بر ترسش غلبه کنه. <br /><br />صبح زود آدمی که تنها زندگی می کرد با صدای خروس ها از خواب بیدار شد و رفت لب چشمه دست و صورتش رو شست اون روز انگار همه چیز واسش رنگ تازه ای داشت و همه چیز واسش تازه بود؛و بالاخره براه اوفتاد<br /><br />رفت تا رسید به سر تپه نفس عمیقی کشید و از سر تپه سرازیر شد و این آغاز راه سفر بود.<br /><br />رفت و رفت تا به جایی رسید که تا چشم کار می کرد نه درختی بود و نه خونه ای خیلی ترسید ولی بو راهش ادامه داد و فهمید دنیا به منظرۀ جلوی خونش ختم نمیشه و هنوز نادیده های زیادی داره.آدمی که تنها زندگی       می کرد خیلی خسته شده بود،کمی استراحت کرد و بعد به راهش ادامه داد کم کم از اون دور دورا یه چیزی یه تپه دیده می شد اما هرچی نزدیک می شد بیشتر تعجب می کرد آخه تاحالا تپه به اون بلندی ندیده بود با کنجکاوی تمام از تپه بالا رفت تا اینکه به بلند ترین نقطه رسید از اون جا همۀ اطراف رو میدید.آدمی که تنها زندگی می کرد فکر کرد این تپه آخر دنیاست وگفت:اگه می دونستم دنیا این قدر کوچیکه زودتر از اینها تصمیم به سفر می گرفتم!   <br /><br />در همین لحظه احساس کرد چیزی کنار پاش تکون خورد پائین رو نگاه کرد و ماری رو دید،مار از روی تمسخر نگاهی به آدمی که تنها زندگی میکرد انداخت و بهش گفت:اینجا آخر دنیا نیستخیلی چیزها هست که تو هنوز ندیدی به راهت ادامه بده تا ببینی دنیاچقدر بزرگه؛وآروم ازش دور شد.<br /><br />این حرف مار باعث شد آدمی که تنها زندگی می کرد مسرتر به راهش ادامه بده و رفت تا رسید به یه جنگل. آدمی که تنها زندگی می کرد تاحالا اون همه درخت ندیده بود اون فکر می کرد تمام درخت های دنیا همونایی هستند که جلوی اییون اون سبز شدند اما حالا با دیدن این همه درخت بیشتر از هز وقتی به درستی حرف مار ایمان آورد.<br /><br />کم کم هوا داشت تاریک می شد و آدمی که تنها زندگی می کرد خیلی خسته شده بود اون تو عمرش این قدر راه نرفته بود داشت به این فکر می کرد که شب رو کجا بخوابه و یش می رفت که از دور چشمش تو روشنایی ماه به یه چیزی مثل خونه اوفتاد باخودش گفت حتما می تونم شب رو اینجا بگذرونم و خوشحال دونباله راهش رو گرفت و رفت اما انگار هرچی به اون خونه نزدیک می شد به جای خوشحالی متعجب می شد این  چندمین بار بود که امروز این حس رو تجربه می کرد به خاطر همین کاملا باهاش آشنا بود اون جا فقط یه خونه نبود بلکه اجتماعی از هزاران خونه بود که هر کدوم به شکل خاصی ساخته شده بودند آدمی که تنها زندگی می کرد با حیرت وارد اجتماع ساختمون ها شدو در اونجا چیزی دید که نزدیک بود با دیدنش دیوانه بشه اون جا ر از آدم بود با لباس ها ی جورواجور و قیافه های مختلف.آدمی که تنها زندگی می کرد با تعجب به اطراف نگاه می کرد وپیش می رفت که با صدای دلنشین یه رهگذر به خودش اومد:آهای حواست کجاست؟<br /><br />و تا برگشت و چهرۀ صاحب صدارو دید مجذوبش شد آدمی که تنها زندگی می کرد ماجرای سفرش رو برای رهگذر تعریف کردو...<br /><br />از اون به بعد آدمی که تنها زندگی می کرد به همراه رهگذر سفر دور دنیارا ادامه دادند تا شاید بتونند ناشناخته های دنیا رو بشناسند اما هرچی بیشترپیش می رفت بیشتر به بی انتها بودن دنیا پی می برد و فهمید که حتی اگه تمام عمرش رو هم بذاره برای دیدن تمام هستی کافی نیست و تازه چیزی که می بینه فقط ظاهر دنیاست و این دنیا تا بی نهایت ادامه داره وبرای دیدن و فهمیدن ماهیت اصلی دنیا هزاران برابر عمر آدم ها هم کافی نیست.]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>sahereh</dc:creator>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 20:52:01 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>داستان: راز جهنم و بهشت</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/891-raaz.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/891-raaz.html</link>
<description><![CDATA[راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی  از هم گسیخته شد. <br /><br />سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و راز جهنّم چیست و بهشت کدام است؟ <br /><br />تبسمی بر لب راهب پدیدار شد و گفت: تو گفتی میخواهی از رمز و  راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو؟ تویی که دستها و پاهایت آغشته به چرک و کثافتند؟ تویی که موهایت شانه نخورده و نفست بوی گند میدهد وشمشیرت زنگ زده ؟ بدترکیبی چون تو که ننه اش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم چیست و بهشت کدامست؟ <br /><br />سامورایی دشنامی  شرم آور بر زبان راند. سپس  شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورایی به رنگ خون در آمد و رگ های ورم کرده گردنش خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد.<br /><br /> راهب پیر به نرمی گفت: این جهنم است!  <br /><br />شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورایی  به خاطر جرئت این موجود نجیب... موجودی که حیات خود را برای به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود سرشار از حیرت... بیم و شفقت و عشق شد. او شمشیرش را در نیمه راه نگه داشت و چشمانش مملو از اشک  حق شناسی شد.. <br />راهب گفت : و این بهشت است...]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>ApHr0dItE</dc:creator>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 23:28:46 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>بهای عشق و خیانت</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/869-bahye-eshgh-va-khinat.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/869-bahye-eshgh-va-khinat.html</link>
<description><![CDATA[هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.<br />ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.<br />زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت <br />با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:<br />ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...<br />بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری "    " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.<br />عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.<br />ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.<br />از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...<br />چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:<br />ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها  بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟<br />ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.<br />هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟<br />قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:<br />هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...<br />هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...<br />از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.<br />چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: <br />ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:<br />ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:<br />ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...<br />ـ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.<br />سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.<br />دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!<br />آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.<br />ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند.<br />هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.<br />امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.<br />ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:<br />ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟<br />ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.<br />هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟<br />ماندانا گفـت: نمی دانم.<br />سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...<br />سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد!...<br />                                   ....این است بهای عشق و خیانت ...]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>ApHr0dItE</dc:creator>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 18:39:24 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>خدایی یا رفاقتی ؟</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/877-khodai.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/877-khodai.html</link>
<description><![CDATA[شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی. <br /><br />رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>drafshin_2006</dc:creator>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 18:34:26 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>ايميلي از طرف خدا</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/536-email-from-god.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/536-email-from-god.html</link>
<description><![CDATA[يک email از طرف خدا ... <br /> <br /> امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند<br /> کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق <br />خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب<br /> لباسي که مي خواستي بپوشي.<br />وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که<br /> بايستي و به من بگويي:سلام؛اما <br />تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک<br /> صندلي بنشيني. بعد ديدمت <br />که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت<br /> تلفن کردي تا از آخرين شايعات <br />ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با<br /> من حرف بزني.متوجه شدم<br />قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به<br /> سوي من خم نکردي. تو به <br />خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون<br /> را روشن کردي.نمي دانم<br />تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي<br /> آن مي گذراني؛ در حالي که <br />درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو<br /> در حالي که تلويزيون را نگاه <br />مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از<br /> آن که به اعضاي خوانواده ات <br />شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من<br /> هميشه در کنارت و براي کمک به<br />تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با<br /> ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت<br />دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.<br /> خيلي سخت است که يک مکالمه<br />يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز<br /> کمي هم به من وقت بدهي. <br />آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت<br /> دارم. روز خوبي داشته باشي... <br /> دوست و دوستدارت:خدا]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>vorooj</dc:creator>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 03:43:28 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>درویش و پادشاه</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/487-zahed-va-padeshah.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/487-zahed-va-padeshah.html</link>
<description><![CDATA[<br /> <br />درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت: ای زاهد... درویش گفت: زاهد تویی! گفت: همه دنیا از آن من است، چگونه می توانم زاهد باشم و تو درویش مسكین زاهد نباشی؟ پاسخ داد: عكس حقیقت گفتی. دنیا و آخرت و ملك همه از آن من است و عالم را من گرفته ام كه هرجا خواهم بروم و هرجا خواهم بنشینم. زاهد تویی كه به این كاخ و البسه قناعت كرده ای.<br />فیه مافیه ـ مولوی<br /> <br /> <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>rafighedel</dc:creator>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 03:13:48 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>لبخند خدا</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/419-labkhane-khoda.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/419-labkhane-khoda.html</link>
<description><![CDATA[<br />لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.<br /> <br />جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."<br /> <br />جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."<br /> <br />خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"<br /> <br />لوئیز گفت:" اینجاست."<br /> <br />" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."<br /> <br />لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.<br /> <br />مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.<br /> <br />در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.<br /> <br />کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " <b>ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن</b>."<br /> <br />مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.<br /> <br />لوئیز خداحافظی کرد و رفت.<br />  <br />مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."<br />  <br />فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...<br />  <br /> <br />منبع: لبخند خدا<br /> نویسنده: زهره زاهدی]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>saeed172</dc:creator>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 05:48:36 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>خرید معجزه...</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/297-mojezeh.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/297-mojezeh.html</link>
<description><![CDATA[<br /> <br />وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.<br /><br />سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.<br /><br />بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.<br /><br />داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟<br /><br />دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم. <br /><br />داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!<br /><br />دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟<br /><br />داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.<br /><br />چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟<br /><br />مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟<br /><br />دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!<br /><br />بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.<br /><br />آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.<br /><br />فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.<br /><br />پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟<br /><br />دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!<br /> <br /><br />منبع: نشان لياقت عشق<br /> <br /> <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>saeed172</dc:creator>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 08:20:29 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>گنجشك و خدا</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/418-gonjeshk-va-khoda.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/418-gonjeshk-va-khoda.html</link>
<description><![CDATA[<br /> <br />روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید ; من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.<br />و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند , گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست .<br />گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم . آرامگاه خستگی هام بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چی بود؟<br />چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا رو گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.<br />خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی . باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .<br />... گنجشک خیره در خدایی خدا ماند .<br />خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی.<br />اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد<br /> <br /> <br />]]></description>
<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
<dc:creator>dante</dc:creator>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 21:17:15 +0000</pubDate>
</item><item>
<title>فقط برای خودت!</title>
<guid isPermaLink="true">http://tehrankids.com/short_story/395-faghat-baraye-khodat.html</guid>
<link>http://tehrankids.com/short_story/395-faghat-baraye-khodat.html</link>
<description><![CDATA[<br />روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا، عارف بز