داستانهای نهج البلاغه شماره4 (ابو موسی ساده لوح و متکبّر)

داستانهای نهج البلاغه شماره4 (ابو موسی ساده لوح و متکبّر) پس از کشته شدن عثمان و روی کار آمدن امام علی ـ علیه السلام ـ ابوموسی در کوفه از مردم بیعت نگرفت و در این مورد سکوت و سستی می کرد. عبدالله بن قیس، معروف به ابوموسی اشعری در سال هفتم هجرت
السلام, ابوموسی, عثمان, فرماندار, انگاری, جنگیدن, همراه, المنتهی،, بحار،, ترتیب, آمدند, پیشوایی, سوگند, مدینه, فرمود, نزدیک, رسید،, مؤمنان, درخواست, نداد،

TehranKids

هم اکنون برای عضویت در این سایت اقدام کنید

فال روزانه، تعبیر خواب متفاوت، استخاره از قرآن کریم، بازی های آنلاین با ثبت امتیاز و ارسال پیامک رایگان به اعضای سایت تنها بخشی از امکانات اولین و بزرگترین پورتال فارسی زبان دنیا است
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
حرف دل

منوی کاربری

خدمات ویژه سایت

جدول اعضای برتر

رتبهنام کاربریامتیاز
1amin.a10127
2ahadsharifii5112
3arezoo 684912
4momo1244516
5ali se7en4368
6maral293826
7said3357
8puma23355
9ESPLINGER3286
10Ali713195
11jimboo3110
12sara nik3019
13pacific2765
14hamidy2707
15ارش2687
16JOHNSON2619
17rezamahdavi2526
18lav2447
19soheilbikas42392
20ayat2259

مدیر سایت

YahooID
تلفن تماس: 09121863217
mehrantalaee@gmail.com

کسب درآمد

آگهی استخدام

استخدام به تعدادی کارگر ساده و صندوقدار
خانم یا آقا جهت کار در فروشگاه بزرگ در محدوده سعادت آباد (تهران) نیازمندیم
شماره فکس: 88809936

جستجوی اعضا


نام کاربری:

استان:

 سن:

تا

جنسیت:

مرد زن


آمار سایت

آمار مطالب اين ماه: 0
کل: 26825
کل نظرات: 125984
آمار کاربران کل: 30008
بن شدگان: 213
جديدترين عضو: tashha
کاربران حاضر هيچ يک

پیامک های شما

جهت درج پیام در این بخش به شماره ۳۰۰۰۷۲۹۰۰۰۶۷۰۷ پیامک بزنید
چارلی چاپلین ب دخترش :
هیچ چیزوهیچ کس رادراین جهان نمی توان یافت ک شایسته ی آن باشدک دختری،ناخن پای خودرابخاطرآن عریان کند.برهنگی ،بیماری عصرماست.ب گمان من ،تن توبایدمال کسی باشدکه روحش رابرای توعریان کرده است

گاهی بخاطرم،ماندن را تحمل کن، رفتن از دست همه برمی آید...!بهارتنها

غريبه:
هی عنکبوت غم،بتن بهرمن تار غصه،که پروانه ی دل من قصدپرواز ندارد! سارا

خداوندا کفر نمیگویم ،پریشانم !چه میخواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا اگر روزی بشر گردی،ز حال ما باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن از این بدعت.نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!چه زجری میکشد آن کس که انسان

غريبه:
دلم گرم خداوندیست ، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم. که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم! دلم گرمست ومیدانم بدون لطف او تنهای تنهایم..برایت من خدا را آرزو دارم!

نه چتر داشتی، نه روزنامه، نه چمدان... عاشقت شدم،، ازکجا میفهمیدم مسافری؟

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم،ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دست کسی است که بی بهانه رهایم میکند...

غريبه:

خدایا! در انجماد نگاههای این مردم، دلم برای جهنمت تنگ شده است...

آنقدر به مردم زمین بی اعتمادم که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم،زمین را از زیر پایم بکشند...

دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه/به هر اندازه خوبه عشق،همون اندازه بیرحمه...

بازى حکم، یادم داد... وقتی "تک" باشی، حتی از "شاه" هم سرتری...

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

غريبه:
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی،در دلش خنده کنان دریا گفت:ابر بارنده تو خود از مائی

بریم

موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید،به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد،همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار راگزیداز مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدندگاورابرای مراسم ترحیم کشتند ودراین مدت موش ازسوراخ دیوار نگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکرمیکرد! تک بهارآزاد

سلامتی اون سربازی که 55 دقیقه توصف تلفن ایستاد که 3 دقیقه با عشقش حرف بزنه
 ولی چیزی جز این نشنید: 
"مشترک موردنظر درحال مکالمه میباشد..."

غريبه:
اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏amin.a

غريبه:
از رها کردن نترس،هیچکس نمی تواند چیزی را که مال توست را از تو بگیرد،و تمام دنیا نمی توانند چیزی را که مال تو نیست را برایت حفظ کنند‎..‎‏.

غريبه:
پروردگارا، آرامش را همچون دانه های برف، آرام وبیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران ....‏amin.a

غريبه:
ادم های ساده...ساده هم عاشق می شوند،ساده صبوری می کنند،ساده عشق می ورزند...اما سخت دل می کنند و انوقت که دل می کنند جان میدهند...‏amin.a

غريبه:
همیشه به یادت هستم،اماشاهدى ندارم به جز کلاغ بام خانه مان که اوهم حقیقت رابه تکه پنیرى مى فروشد.‏amin.a

غريبه:
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ناله نکن،خاموش باش،قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن،تا شاهد مرگ ارزوهای خود باشی!تا شقایق هست زندگی باید کرد...‏amin.a

غريبه:
هر چقدر به خودت برسی به ما نمیرسی !!!!!!!!‏amin.a

غريبه:
هر وقت تونستی به کسی ارامش ببخشی،بدان عاشق شدی،وگرنه عشقی که ارامش معشوق را بگیرد،خودخواهیست...‏amin.a

غريبه:
خنده هایم را در هفت سالگیم جا گذاشتم نمی گویم دیگر نخندیدم نه....دروغ است اما دیگر به پاکی ان روزها نخندیدم.‏amin.a

غريبه:
منو که میذارین تو قبر، بزنین رو شونم و بگین : هی رفیق،سخت گذشت ولی دیدی گذشت ... ؟amin.a

غريبه:
توی دوره و زمونه ای که یه پسر 16 ساله با 40 کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند،میشه مرد رؤیاها...
ما همون نـــامـــرد باشیم بهتره...

دل زخامیها فریب چشم شهلا میخورد ساده دل درزندگی ازاین وآن پا میخورد در گذرگاه زمان بی دست وپابودن خطاست توپ چون بی دست وپاست از این وآن پامیخورد..

غريبه:
همه برایم دست تکان دادند ،اما کم بودند دستانی که تکانم دادند ،دوست و دست بسیار است ،ولی "دست دوست" اندک !!!دست دوستیت جاوید باد...محیا



» سخن بزرگان » داستانهای نهج البلاغه شماره4 (ابو موسی ساده لوح و متکبّر)
دانلود بازی با لینک مستقیم

سخن بزرگان | fench | TehranKids13-12-1391, 11:31

پس از کشته شدن عثمان و روی کار آمدن امام علی ـ علیه السلام ـ ابوموسی در کوفه از مردم بیعت نگرفت و در این مورد سکوت و سستی می کرد.

داستانهای نهج البلاغه شماره4 (ابو موسی ساده لوح و متکبّر)


عبدالله بن قیس، معروف به ابوموسی اشعری در سال هفتم هجرت، قبول اسلام کرد و از یاران رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به شمار می آمد.
پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ او را فرماندار زبید و عدن و سواحل یمن کرد، در زمان خلافت عمر وی او را حاکم بصره نمود و پس از عمر، عثمان نیز او را در فرمانداری بصره باقی گذارد و سپس برکنار نمود.
ابوموسی به کوفه آمد. مردم کوفه که از فرماندار خود، «سعد بن عاص» ناراضی بودند، او را بیرون کردند، و درخواست نمودند که ابوموسی را فرماندار کوفه نماید. عثمان این درخواست را پذیرفت. ابوموسی از آن وقت تا سالی که جنگ جمل واقع شد، فرماندار کوفه بود.[1]
و پس از کشته شدن عثمان و روی کار آمدن امام علی ـ علیه السلام ـ ابوموسی در کوفه از مردم بیعت نگرفت و در این مورد سکوت و سستی می کرد، ولی هنگامی که بیعت شکنان و طلحه و زبیر به بصره آمدند و جنگ جمل را به راه انداختند و امام علی ـ علیه السلام ـ با سپاه خود به سرکوبی آنها شتافت، برای ابوموسی (حاکم کوفه) لازم بود که مردم را برای جبهه بصره بسیج کند و حرکت دهد ولی او می گفت: علی ـ علیه السلام ـ پیشوایی است بر حق و بیعت با او نیز صحیح است، ولی جنگیدن همراه او با اهل قبله صحیح نیست.[2] به این ترتیب نه تنها مردم را حرکت نداد، بلکه آنها را از حرکت باز می داشت، این خبر به علی ـ علیه السلام ـ رسید و آن حضرت نامه زیر را برای او نوشت که فرازهایی ازآن را در اینجا می آوریم:
«از بنده خدا علی، امیر مؤمنان به عبدالله بن قیس (ابو موسی)
اما بعد: از ناحیه تو گزارشی به من داده اند که هم به سود تو است (از این رو که علی ـ علیه السلام ـ را حق می دانست) و هم به زیان تو (که از حرکت به سوی جنگ ممانعت می نمود) وقتی که فرستاده من بر تو وارد شد، فوراً کمر همت ببند و از خانه بیرون آی و مردم را دعوت کن. اگر حق را شناختی و تصمیم خود را گرفتی، مردم را بسیج برای حرکت به بصره کن و اگر سستی پیشه کردی، از مقام خود دور شو (فان حقّقت فانفذ و ان تفشّلت فابعد).
سوگند به خدا هر که باشی و در هر جا باشی، به سوی تو خواهند آمد و تو را رها نمی کنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشک تو را در هم آمیزند (و آتش این جنگ دامن تو را نیز خواهد گرفت، بنابراین سهل انگاری نکن و در راه حق کوشا باش)...».
برای ابوموسی (حاکم کوفه) لازم بود که مردم را برای جبهه بصره بسیج کند و حرکت دهد ولی او می گفت: علی ـ علیه السلام ـ پیشوایی است بر حق و بیعت با او نیز صحیح است، ولی جنگیدن همراه او با اهل قبله صحیح نیست.[2] به این ترتیب نه تنها مردم را حرکت نداد، بلکه آنها را از حرکت باز می داشت
و در پایان فرمود: «والله انه لحق مع محقّ و ما ابالی ما صنع الملحدون؛ سوگند به خدا، این راه حق است و توسط طرفداران حق، اجرا می گردد (در این صورت) باکی ندارم که از خدا بی خبران، چه کار می کنند؟!».[3]
ابو موسی به پیام علی ـ علیه السلام ـ از مدینه به «ذی قار» (نزدیک بصره) رسید، آن حضرت امام حسن و عمّار یاسر را به کوفه فرستاد. این دو بزرگوار به کوفه آمدند و مردم کوفه را دعوت به جهاد کردند و در نتیجه با هفت هزار نفر از کوفه حرکت کرده و به سپاه علی ـ علیه السلام ـ پیوستند.
ابوموسی در این شرایط حسّاس سهل انگاری کرد، تا آن جا که بعضی می نویسند، وقتی خبر سهل انگاری او، در «رَبَذه» (نزدیک مدینه) به امام علی ـ علیه السلام ـ رسید، نامه ای برای او نوشت و فرمود: ای پسر حائک! (حائک به معنی بافنده است و در این جا کنایه از تکبر و ابلهی است یعنی ای متکبر ابله).
تو را از فرمانداری کوفه برکنار کردم و این آزار تو نسبت به ما اولین آزار نخواهد بود و از تو مصیبت ها ببینم (که اشاره به جریان اسفبار حکمین است).[4] 
.......................................
پی نوشت ها :
[1]. مصادر نهج البلاغه، ج3، ص456؛ شرح نهج حدیدی، ج17، ص246؛ تتمه المنتهی، ص7.
[2]. بحار، ج8، ص308 و 384 ـ ماجرای نقش او در حادثه حکمیت و گول خوردن او در شورای «دومه الجندل» به دست عمروعاص معروف است، که وی سخت مورد ملامت یاران علی ـ علیه السلام ـ قرار گرفت. امام امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ بعد از نماز صبح و مغرب، معاویه و عمروعاص و ابوموسی و چند نفر دیگر را لعن می کرد. (بحار، ج8، ص545).
[3]. نگاه کنید به نامه 63 نهج البلاغه.
[4]. تتمه المنتهی، ص10.
 

گروه: عضو سایت
عضویت: 25.08.1389
نام کامل: --
نظرات: 9
ارسالات: 0
مسنجر: --

pastorgn #1

تاریخ ارسال : 14 اسفند 1391 12:35
سابقه دشمنی با امام همیشه با اینا بوده حتی زمان حضرت پیغمبر چون همیشه به مقام امیر المومنین حسودی میکردن
گروه: عضو سایت
عضویت: 18.11.1390
نام کامل: --
نظرات: 6848
ارسالات: 0
مسنجر: --

ahadsharifii #2

تاریخ ارسال : 10 اردیبهشت 1392 21:51
ممنون...........





اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.